صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
هریسه نشانه های اختصاری
هریسه . [ هََ س َ / س ِ ] (اِ) از اغذیه ٔ مشهوره و بهترین حبوبات و لحومی که از آن ترتیب یابد گندم و گوشت مرغ است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). به معنی هریس که طعامی است از گوشت و حبوبات . (منتهی الارب ). امروز این طعام عبارت از گندم و گوشت است که مهرا کنند چنانکه به قوام عسل و مانند آن آید و گندم و گوشت آن از یکدیگر تمیز داده نشود. (یادداشت به خط مؤلف ) :
چو شد کشته دیگی هریسه بپخت
برید آتش از هیزم نیم سخت .

فردوسی .


گاوان را هریسه ساز و گوسپندان را زیربای مزعفر. (اسرارالتوحید). دعوتی با تکلف ساخته بودند و هریسه نهاده . (تاریخ بیهقی ).
اگرت خواب نگیرد ز بهر چاشت شبی
که در تنور نهندت هریسه یا عدسی .

ناصرخسرو.


مرهم جان و دل ماست هریسه ٔ روغن
برو ای خادم چالاک به تعجیل بیار.

بسحاق اطعمه .


ترکیب ها:
- هریسه پز . هریسه کردن . هریسه گر. رجوع به این ترکیبات شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
8 مورد، زمان جستجو: 0.25 ثانیه
واژهمعنی
هریسه پزهریسه پز. [ هََ س َ / س ِ پ َ ] (نف مرکب ) آنکه هریسه پزد و فروشد : جمله بازارها بسوخت و آغاز آن از دکان هریسه پزی بود. (تاریخ بخارا ص 113).
هریسه گرهریسه گر. [ هََ س َ / س ِ گ َ ] (ص مرکب ) هریسه پز. آنکه هریسه را خوب بپزد. (آنندراج ). رجوع به هریسه پز شود.
هریسه کردن هریسه کردن . [ هََ س َ / س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پختن و ساختن هریسه . مهراکردن . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هریسه شود.
هریصةهریصة. [ هََ ص َ ] (ع اِ) فراهم آمدنگاه آب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حریسةحریسة. [ ح َ س َ ] (ع اِ) گوسپند به شب دزدیده . آن گوسپند که به شب بدزدند. ج ، حرائس . || دیوار از سنگ که برای گوسپندان سازند.
حریصةحریصة. [ ح َ ص َ ] (ع ص ) تأنیث حریص . || ابری که باران آن زمین را بخراشد از سختی . آن باران که پوست از روی زمین بردارد از سختی . (مهذ...
حریثةحریثة. [ ح َ ث َ ] (ع اِ) یکی حرائث .
حریثةحریثة.[ ح ُ رَ ث َ ] (اِخ ) شاعری از عرب . دیوان او را ابوسعید سکری و جماعتی دیگر گرد کرده اند. (ابن الندیم ).
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه