صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
مهر نشانه های اختصاری
مهر. [ م ُ ] (اِ) آلتی از فلز، سنگ ،عقیق و در عصر ما لاستیک و جز آنها که بر آن نام و عنوان کسی یا بنگاهی یا مؤسسه ای را وارون کنده باشندو چون بر آن مرکب مالند و آنگاه بر کاغذ و جز آن فشار دهند نام و نقش مذکور بر آن ثبت شود :
که کشتی کسی را مده تا نخست
جوازی به مهرم نیابی درست .

فردوسی .


- سجع مهر ؛ کلمات موزون و مسجع و گاه مصراعی یا بیتی معمولاً متضمن نام و نشان دارنده ٔ مهر : «... ژولیده ای [ بابافغانی ]... می آید و قصیده ای در مدح ما [ حضرت رضا(ع ) ] گفته که مطلع آن به جهت سجعمهر مبارک مناسب است ... و مطلع قصیده ٔ او را سجع مهر مبارک کردند، و آن مطلع این است :
خطی که یک رقمش ۞ آبروی نه چمن است
نشان خاتم سلطان دین ابوالحسن است .
(از ریاض العارفین از مقدمه ٔ دیوان اشعار بابافغانی شیرازی چ احمد سهیلی خوانساری چ 1362 ص 23).
|| گاهی مراد از مهر همان مهر سلطنت است و مهر افرادی که حکمرانی می کرده اند و یا شاهزادگان و به هرحال داشتن چنین مهری حاکی از سلطنت و بزرگی و اقتدار بوده است :
به توران نباشد چو تو کس به جاه
به تخت و به مهر و به تیغ و کلاه .

فردوسی .


بفرمود کآن تاج و آن گوشوار
همان مهرو آن جامه ٔ شاهوار.

فردوسی .


به پیری سوی گنج یازانتر است
به مهر و به دیهیم نازانتر است .

فردوسی .


مگر با تو ای پهلوان زمین
سزاوار مهر و کلاه و نگین .

فردوسی .


وز آن پس ز من هرچه خواهی بخواه
پرستنده و مهر و تخت و کلاه .

فردوسی .


- مهر سلطنت ؛ مهری که ازآن ِ سلاطین بوده است . رسم بوده است که پادشاهان نامه ها را اگرچه به خط خودشان نیز بوده مهر می کرده اند چنانکه در تاریخ بیهقی آمده است : امیر [ محمود ]به خط خویش گشادنامه نبشت ، چون نبشته آمد خیلتاش راپیش بخواند و آن گشادنامه را مهر کرد و به وی داد. (ص 123). درباره ٔ مهرهای پادشاهان رجوع به مجله ٔ یغماسال پنجم ص 162 به بعد و مجله ٔ بررسیهای تاریخی شماره ٔ مسلسل 20 و 21 و الوزراء و الکتاب ص 29 و مجله ٔ وحید سال دوم شماره ٔ هشتم و کتاب اصطلاحات دیوانی دوره ٔغزنوی و سلجوقی ص 43 و سازمان حکومت صفویه شود.
- مهر شرف نفاذ ؛ یکی از انواع مهرهای سلطنتی دوره ٔ صفویه که خاص ممهور ساختن ارقام و احکام امرا ووزرا بوده است : شغل مشارالیه [ شغل مهردار مهر شرف نفاذ ] آن است که ارقام و احکام امرا و وزرا و... گوشه ٔ ضمن ارقام را در برابر مهر «همایون » به مهر کوچک «شرف نفاذ» مهر نماید. (تذکرةالملوک ص 25). و رجوع به سازمان حکومت صفویه شود. || مهریا نگینی که به کسی دهند به نشانه ٔ مجاز بودن وی دراجرای امری :
بدو داد مهری به پیش سپاه
که سالار اوی است و جوینده راه .

فردوسی .


شب در آن شهر است غوغا ز اختران
مهر شحنه سوی غوغائی فرست .

خاقانی .


|| نشان و اثر آلت مذکور بر کاغذ. نشان اثر خاتم بر کاغذ و جز آن که حاکی از تأیید و تأکید نوشته های کاغذ مذکور باشد. اثر خاتم . نشان خاتم بر چیزی . نقش نگین . (از یادداشتهای مؤلف ). نقش حروف که بر نگین باشد. (آنندراج ). اثر و نقش مهر با نام یا علائم خاص صاحب آن :
یکی نامه خواهم بر او مهر شاه
همان خط او چون درخشنده ماه .

فردوسی .


بدین مهر و منشور یزدان گواست
که ما بندگانیم و اوپادشاست .

فردوسی .


یکی مهر و منشور باید همی
بدین مژده بر سور باید همی .

فردوسی .


به نامه مهر موبد هم نباید
گوا گر کس نباشد نیز شاید.

(ویس و رامین ).


این ملطفه ها را به مهر جایی نهاده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 538).
چنین بد مهی شاد شاه بلند
نه بر گنج مهرو نه بر بدره بند.

اسدی (گرشاسب نامه ص 475).


از جهت آن که سلیمان علیه السلام انگشتری ضایع کرد ملک از وی برفت . شرف آن مهر را بود که بر وی بود نه انگشتری را. (نوروزنامه ). نامه ٔ بزرگان بی مهر از ضعیفی رای و سست عزمی بود وخزانه ٔ بی مهر از خوارکاری و غافلی بود. (نوروزنامه ).
بر نگین جان خاقانی مقیم
مهر مهر و مهربانی میکنم .

خاقانی .


بر دل مومین و جان مؤمنش
مهر و مهر دین مهیا دیده ام .

خاقانی .


چو دارالملک جانت را به مهر مهر او بینی
مترس از زحمت غوغا به میدان آی شاه آنک .

خاقانی .


تا سلیمان ز نقش خاتم خویش
مهر من بر چه صورت آرد بیش .

نظامی (هفت پیکر ص 20).


سر دشمنان بر زمین آوری
جهان زیر مهر نگین آوری .

نظامی .


- به مهر اندرآوردن ؛ به مهر کردن . مهر کردن :
چونامه به مهر اندرآورد شاه
فرستاد نزدیک ایران سپاه .

فردوسی .


- به مهر رسانیدن ؛ مهر کردن . (از آنندراج ) :
ز داغ بندگی مرتضی علی اشرف
به مهر شاه رسانیده محضر خود را.

محمدسعید اشرف (از آنندراج ).


- به مهر رسیدن ؛ مهر کرده شدن . (از آنندراج ) :
گواه گرمی خون داغ های پیکر ما
به مهر لاله عذاران رسیده محضر ما.

ظهوری (از آنندراج ).


- جهان به زیر مهر داشتن ؛ جهان را در اطاعت داشتن :
ماهی به پیش روی و جهانی به زیر مهر
نوباوه ای به دست و می لعل بر دهان .

فرخی .


- سربه مهر ؛ مهرکرده شده . مهردار. سخن سربه مهر؛ کلام پنهان و مکتوم و رازگونه :
سخن سربه مهر دوست به دوست
حیف باشد به ترجمان گفتن .

سعدی .


ای باد سلام سربه مهر از سر مهر
ازقطره به دریا بر و از ذره به مهر.

؟


- لب به مهر بودن ؛ مجاز نبودن به نوشیدن :
تو می خور بهانه ز در دور دار
مرا لب به مهر است معذور دار.

نظامی .


- مهر انگشت ؛ در انگشت نگاری هرگاه انگشت آلوده به مرکب و سیاهی را بر روی کاغذ نهند اثری از آن باقی می ماند که فرهنگستان برای آن اثر با توجه به معادل فرانسوی آن ۞ این ترکیب را انتخاب کرده است . و کسانی که خط ندارند به جای امضا مهر انگشت زیر نامه ها می نهند. اثر انگشت .
- مهر برداشتن از در ؛ باز کردن و گشودن در :
یک روز سبک خیزد شاد و خوش و خندان
پیش آید و بردارد مهر از در زندان .

منوچهری .


- مهر برگرفتن ؛ مهر برداشتن .
- مهر از سر نامه برگرفتن ؛ نامه را گشودن :
مهر از سر نامه برگرفتم
گوئی که سر گلابدان است .

سعدی .


- مهر بر لب زدن ؛ خاموشی گزیدن :
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم .

حافظ.


- مهر پذیرفتن ؛ نقش پذیرفتن . اثر و نشان مهر پذیرفتن : نقش پذیرفتن یعنی مهر پذیرفتن .(کشف المحجوب سجستانی جستار پنجم از مقالت سوم ).
- مهر خرمن ؛ مهری از چوب و جز آن ، بزرگ ، تقریباً به اندازه ٔ دو برابر دست آدمی برای مهر کردن گندم در خرمن . رَوْسَم . رَوْغَم . دَج . مهر انبار. رجوع به مدخل مهر انبار شود.
- مهر دادن ؛ تصدیق دادن . گواهینامه دادن . گواهی با مهر و امضا دادن :
تو را خوبی به خوبی مهر داده
بتان پیش تو سر بر خط نهاده .

(ویس و رامین ).


- مهر داشتن ؛ به مهر بودن .
- || بسته بودن .
- مهر از آفتاب داشتن ؛ بسته بودن :
تادهان روزه داران داشت مهر از آفتاب
سایه پروردان خضرا مهر بر در ساختند.

خاقانی .


- مهر دهان ؛ روزه . صوم : به این مهر دهانم سوگند؛ یعنی به این روزه ام . (یادداشت مؤلف ).
- || خاموشی . سکوت . (آنندراج ). و رجوع به مدخل مهردهان شود.
- مهردهانان ؛ روزه داران .
- مهر دهان روزه داران ؛ کنایه از آفتاب است که تا غروب نکند روزه نتوان گشود. (برهان ) :
ای مهر دهان روزه داران
جان داروی علت بهاران .

خاقانی .


- مهر زبان ؛ کنایه از سکوت و خاموشی :
هم نفسش راحت جانها شود
هم سخنش مهر زبانها شود.

نظامی .


- مهر زدن ؛ مهر کردن . مهر نهادن . نشان کردن بر چیزی . تمغا زدن :
هرکه را چون خال حسن عنبرین خط روی داد
مهر بر بالای خورشید قیامت میزند.

صائب .


- مهر شریعت ؛ اشاره به حضرت رسالت پناه محمدی است صلوات اﷲ علیه و آله . (آنندراج ) (از برهان ).
- مهر شفا ؛آنچه عزایم خوانان بر ریسمان دمیده گره زده در گلوی مریضان اندازند. (غیاث ) (آنندراج ).
- مهر کتف مصطفی ؛ مهر نبوت :
مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه
هرکس از بهر کف او زمزم افشان آمده .

خاقانی .


رجوع به ترکیب مهر نبوت شود.
- مهر کردن ؛ مهر را بر کاغذ و جز آن فشاردن تا نقش مهر بر آن منقوش گردد. مهر زدن . نشاندار کردن . ممهور کردن . طبع. ختم . رقم . سحی . تسحیة :
شه آن نامه ها را همه مهر کرد
بپیچید و بنهاد در یک نورد.

نظامی .


- || کنایه از بستن . موقوف کردن :
در گنج دینار را مهر کرد
به توران نماندش کسی هم نبرد.

فردوسی .


هم اندر زمان حقه را مهر کرد
بیامد خروشان و رخساره زرد.

فردوسی .


راضی شدم و مهر بکرد آنگه دارو
هر روز به تدریج همی داد مزور.

ناصرخسرو.


پس دهان دل ببند و مهر کن
پر کنش از باد کبر من لدن .

مولوی .


هرکه را اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند.

مولوی .


گرچه سنگ و تیغ را مژگان اوکرده ست مهر
بوی خون می آید از چاه زنخدانش هنوز.

صائب (از آنندراج ).


- مهر کردن خرمن ؛ ارتشام . رسم . رشم .
- مهرگیرنده ؛ اثر و نقش پذیرنده :
به روزی که طالعپذیرنده بود
نگین سخن مهرگیرنده بود.

نظامی .


- مهر نبوت ؛ نشانی که در کتف حضرت رسول بوده و آن را حاکی از نبوت وی دانسته اند :
خدای مهر نبوت نمود باز به خلق
از آن رسول نکومخبر نکومنظر.

ناصرخسرو.


مر تو را هست کنون نقش فتوت بر دل
همچو همنام تو را مهر نبوت بر دوش .

سوزنی .


کتف محمد ازدر مهر نبوت است
بر کتف بیوراسب بود جای اژدها.

خاقانی .


- مهر وصل ؛ مهری را گویند که برای اعتبار طوامیر طویل الذیل بر پیوندهای آن زنند. (آنندراج ) :
مانند مهر وصل سند بهر اعتبار
با مهر خامشی به لب خویشتن زدیم .

محسن تأثیر.


- مهر و موم ؛ موم با نشان و نقش مهر بر آن .
- مهر و موم زدن ؛ قرار دادن قطعه ٔ موم گداخته و نقش و نشان مهر بر آن نهادن .
- مهر و موم کردن ؛ مهر و موم زدن .
- مهر و موم نهادن ؛ مهر و موم زدن .
- || بستن . تعطیل کردن :
به سلطانی چین نهم مهر و موم
زنم پنج نوبت به تاراج روم .

نظامی (از آنندراج ).


- مهر و نشان ؛ مهر و نشانه . مهر با علامت و نشان :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
قصه ٔ مهر بدان مهر و نشان است که بود.

حافظ.


من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه ٔ تست .

حافظ.


- مهریخ بر زر نهادن ؛ نابود و تلف کردن :
توانی مهر یخ بر زر نهادن
فقاعی را توانی سر گشادن .

نظامی .


|| فرمان (به ذکر لوازم و اراده ٔ ملزوم ). فرمان ممهور خاص به نشانه ٔ اجازه ٔ اجرای امری :
و گر خان را به ترکستان فرستد مهر گنجوری
پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش .

منوچهری .


|| مجازاً، نشان . اثر. علامت :
خردورزی و خرسندی نمایی
که خرسندی است مهر پارسایی .

(ویس و رامین ).


اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق .

حافظ.


- مهر آبله ؛ اثر کم آن . (یادداشت مؤلف ).
|| پرده ٔ بکارت . نشان بکارت و دوشیزگی :
به پور جوان گفت از این هفت جام
بخور تا شوی ایمن و شادکام
مگر بشکنی امشب آن مهر تنگ
کلنگ از نمد کی کند کان سنگ .

فردوسی .


هنوز آن مهر بردرج رحم داشت
که جان افروز گوهر گشت پیدا.

خاقانی .


رعاف بر او مستولی شد... و از دنیا برفت . سیده را همچنان با مهر به بغداد بردند. (راحةالصدور راوندی ). سیاه را در آن حالت نفس طالب بود و شهوت غالب ، مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت . (گلستان سعدی ).
- بامهر ؛ دست نخورده . سربه مهر : ختامه مسک ؛ ۞ یعنی اهل بهشت ... شراب بامهر خورند و دست وپابزده و نیم خورده نخورند. (کتاب المعارف ).
- به مهر بودن ؛ بکر بودن . باکره بودن . دست نخورده بودن . (یادداشت مؤلف ) :
از شمار تو کس طرفه به مهر است هنوز
وز شمار دگران چون در تیم دودر است .

لبیبی .


سالی است که شد عروس و بیش است
با موجب شو به مهر خویش است .

نظامی .


- به مهر خدای ؛ باکره . (یادداشت مؤلف ) :
که هست این عروس به مهر خدای
پریچهره ٔ سعتری منظری .

منوچهری .


سفالین عروسی به مهر خدای
بر او بر نه زری و نه زیوری .

منوچهری .


- مهر برگرفتن ؛ مجازاً، ازاله ٔ بکارت کردن . (یادداشت مؤلف ) : دختر را از سر راه ببرد ومهر دختری از وی برگرفت ... و در این سی سال هزار دختر مردمان را به زور مهر دختری برگرفته بود. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ).
- مهر بودن ؛ مختوم و منحصر بودن به :
فرستاده را داد مهری درم
که مهر است برنام حاتم کرم .

سعدی .


- || کنایه از بسته شدن و مختوم بودن امری :
سالها شد کز دیار عشق مردی برنخاست
سنگ و تیغ بیستون مهر است تا فرهاد رفت .

محسن تأثیر (از آنندراج ).


- مهر دختری ؛ مهر دوشیزگی . بکارت . پرده ٔ بکارت :
همان دو شوی کرده ویس بت روی
به مهر دختری مانده چو بی شوی .

(ویس و رامین ).


- مهر دوشیزگی ؛ بکارت . مهر دختری :
ببردم از او مهر دوشیزگی
وز آن سلسبیلش زدم ساغری .

منوچهری .


|| کنایه از پایان امری ، به جهت اینکه مهر را در پایان نامه نقش می بستند.
- مهر پیغامبران (پیمبران ) ؛ مهر رسولان . خاتم پیامبران . واپسین رسولان : ماکان محمدٌ أبا احد من رجالکم ولکن رسول اﷲ و خاتم النبیین (قرآن 40/33)؛ گفت نیست محمد پدر هیچ کسی از مردمان شما ولکن پیغامبر خدای است ومهر پیغامبران است . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
هم زین قیاس بر همه مردم سوی خدا
مهر پیمبران به شرف مصطفی شده ست .

ناصرخسرو.


- مهر رسولان خدا ؛ خاتم پیامبران . ختم رسل . حضرت محمد(ص ) :
بلکه به زندانی چونانکه گفت
مهر رسولان خدا اجمعین .

ناصرخسرو.


|| قطعه ای کوچک از گِل ، معمولاً به شکل مکعب مستطیل یا استوانه که نمازگزاران برزمین نهند و به جای خاک ، پیشانی به هنگام سجده بر آن گذارند. و آن بیشتر از خاک کربلا یا مشهد باشد.
- مهر خاک ؛ مهر نماز که از خاک باشد :
خاکساران را در این درگاه قرب دیگر است
اعتبار از مهر زر بیش است مهر خاک را.

مخلص کاشی (از آنندراج ).


- مهر خاک کربلا ؛مهر نماز که از خاک کربلا باشد به خاطر قدسیت آن .
- مهر خاکی ؛ مهر خاک . مهر نماز که از خاک باشد :
از این مهر خاکی برات نماز
شود خاکه ٔ دفتر بی نیاز.

ملاطغرا (از آنندراج ).


- مهر سجده ؛ مهر نماز. چیزی است که از گِل سازند مدور و آن اکثر کربلائی باشد که سجده گاه امامیه است و آن را مهر خاک کربلا و مهر کربلا نیز گویند. (آنندراج ) :
وجود خاکی ما مهر سجده ٔ ملک است
به حیرتم که در این مشت گِل چه دیده خدا.

محمدقلی سلیم (از آنندراج ).


- مهر کربلا ؛ مهری که از خاک کربلا باشد :
نیست زاهد را غرض تحصیل مهر کربلا
بهر اثبات صلاح خویش محضر میکند.

مخلص کاشی (از آنندراج ).


- مهر نماز ؛ مهری از خاک که در سجده پیشانی بر آن نهند :
سرم گرفته به دل الفت از خمیدن قامت
به سجده گاه صراحی پیاله مهر نماز است .

محمدقلی سلیم .


چنان از ننگ شرکت عرصه بر خودتنگ میخواهم
که چون مهر نماز آن آستان یک گل زمین باشد.

شفیع اثر (از آنندراج ).


رجوع به مهره شود.
|| تبخال :
گرچه شبها از سموم آه تب ها برده ام
از نسیم وصل مهر تب نشان آورده ام .

خاقانی .


|| خال .
- مهر عنبر ؛ خال مشکین :
زآن لب چون آتش تر هدیه کن یک بوس خشک
گرچه بر آتش تو را مهری ز عنبر ساختند.

خاقانی .


|| انگشتری . (انجمن آرا).
- مهر بادام ؛ انگشتر که نگین آن به شکل بادام باشد. (آنندراج ).
- || چشم به مناسبت شباهت به بادام :
حسن در چشم آن نکونام است
گنج حسنش به مهربادام است .

ملامفید بلخی (از آنندراج ).


- مهر بادامی ؛ مهر بادام . انگشتر که نگین آن به صورت بادام سازند. (آنندراج ).
- || چشم به مناسبت شباهت به بادام :
مهر چشمش داده شهرت در نکونامی مرا
کرده صاحب اعتبار این مهر بادامی مرا.

ملامفید بلخی .


- مهر جم ؛ مراد از آن همان مهر یا انگشتری سلیمان است :
ای لب و زلفین تو مهره و افعی به هم
افعی تو دام دیو مهره ٔ تو مهر جم .

خاقانی .


چون آب پشت دست نماید نگین نگین
پس مهر جم به خاتم گویا برافکند.

خاقانی .


و رجوع به مهر سلیمان و انگشتر سلیمان شود.
- مهر سلیمان (سلیمان جم ) ؛ انگشتری سلیمان :
خسرو ما پیش دیو جم سلیمان شده ست
وآن سر شمشیر او مهر سلیمان جم .

منوچهری .


ویحک آن موم جدامانده ز شهدم که کنون
محرم مهر سلیمان شدنم نگذارند.

خاقانی .


منم آن موم که دل سوختم از فرقت شهد
وصلت مهر سلیمان به خراسان یابم .

خاقانی (دیوان ص 299).


|| نشان و نقش سکه از درم و دینار و جز آن :
بخرند تا آن درم نزد شاه
برند و کند مهر او را نگاه .

فردوسی .


گوش به فرمان وی دارید و خطبه اورا کنید و مهر درم و دینار به نام وی کنید. (تاریخ سیستان ). اینک منشور میرطغرل فرستادم چنان باید که خطبه به نام من کنید و مهر بگردانید. (تاریخ سیستان ).به زر نگاه کردند که از آن راهب بستده بودند همه سفال گشته بود و به جای مهر بر آن پدید گشته . (تاریخ سیستان ).
پذیردآفرینشها ز دادار
چو از سکه پذیرد مهر دینار.

(ویس و رامین ).


حسن را همچون نقش بر دیبا
زیب را همچومهر بر دینار.

مسعودسعد.


خجسته نامش در شعرهای نادر من
چو مهر بر درم است و چو نقش بر دیباست .

مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص 57).


درم نانبا را داد به مهر دقیانوس ، نانبا گفت مگر این مرد گنج یافته است . (مجمل التواریخ و القصص ).
پنج دینار بد در او موزون
مهر او کرده نام افریدون .

سنائی .


از پی هر درم که برد از وقف
یا ستد از کسان به بیع سلم
بر سر کل خورد یکی خایسک
چون به هنگام مهرمیخ درم .

سنائی .


تا ابد نام او بر افسر عقل
مهر بر سیم و نقش بر حجر است .

خاقانی .


رخت دل بر در هوس مبرید
مهر شه بر زر دغل منهید.

خاقانی .


دینار أحرش ؛ دینار درشت مهر به جهت نوی و تازگی . سِنّة؛مهر درم . (منتهی الارب ).
- زر مهرناکرده ؛ نامسکوک . (یادداشت مؤلف ).
- مهر کردن ؛ سکه زدن :
بسازند و آرایش نو کنند
درم مهر بر نام خسرو کنند.

فردوسی .


|| دستگاه و قالب سکه ریزی و ضرب سکه :
زین رخ زرد چین گرفته ز درد
همچو زر زیر مهر ضرابم .

مختاری .


|| کیسه ای سربسته و مختوم محتوی مبلغی معین از زر و سیم . کیسه ٔ سربه مهر. و رجوع به مهری شود :
رودکیا برنورد مدح همه خلق
مدحت او گوی و مهر دولت بستان .

رودکی .


و مهر دیگر به نام فرزند سی هزار هریوه . (تاریخ بیهقی ص 212). حالی صد دینار فرمود تا برگ رمضان سازم و بر فور مهری بیاوردند صد دینار نیشابوری و پیش من نهادند. (چهارمقاله ). پس ساعتی بود غلامان درآمدند و پیش هریک یک تاه اطلس و مهر زر بنهادند. (لباب الالباب عوفی ). مهر زر پیش نهاد و از بعد از چند روز تشریفی خوب و استری نیکو و مهری زر فرستاد. (المعجم ). پس هر سه هزار دینار برگرفت و پیش مار برد، مار را آواز داد، بیرون آمد، بر یکدیگر سلام دادند. پس مهر زر پیش نهاد. از گذشته عذرها خواست . (مرزبان نامه ).
فرستاده را داد مهری درم
که مهر است بر نام حاتم کرم .

سعدی (بوستان ).


واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
85 مورد، زمان جستجو: 0.05 ثانیه
واژهمعنی
مهرمهر. [ م َ ] (ع مص ) کابین کردن و کابین دادن زن را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). کاوین کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی )....
مهرمهر. [ م َ ] (ع اِ) کابین . (دهار). کابین و آن نقد و جنسی باشد که در وقت نکاح بر ذمه ٔ مرد مقرر کنند. (از برهان ) (از غیاث ) (از آنندراج ). صدا...
مهرمهر. [ م ِ ] (اِ) ۞ رحم و شفقت و محبت . (برهان قاطع). محبت . (فرهنگ جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (انجمن آرا). دوستی و مودت و محبت و رحم و نرم...
مهرمهر. [ م ِ ] (اِ) نام گیاهی باشد که آن را به فارسی مردم گیا و به عربی یبروح الصنم خوانند. (برهان ). || سنگ سرخ . (برهان ) (آنندراج ). || ...
مهرمهر. [ م ُ ] (اِ) هرچیز گرد کروی شکل . مخفف مهره : دو مهر است با من که چون آفتاب بتابد شب تیره چون بیند آب .فردوسی .
مهرمهر. [ م ُ ] (ع اِ) اسب کره . (دهار). کره ٔاسب و یا بچه ٔ نخستین از اسب یا ستوران دیگر. ج ، مِهار، مِهارة، اَمْهار. (از اقرب الموارد). بچه ٔ اسب...
مهرمهر. [ م ُ هََ ] (ع اِ) ج ِ مُهْرة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به مُهْرة شود.
مهرمهر. [ م ِ ](اِخ ) ۞ یکی از بغان یا خداوندگاران آریایی یا هندوایرانی پیش از روزگار زرتشت است . پس از ظهور زرتشت یکی از ایزدان یا فرشتگان ...
مهرمهر. [ م ِ ] (اِخ ) رئیس و پیشوای مانویان در عهد خلافت ولیدبن عبدالملک و ولایت خالدبن عبداﷲ القسری به عراق و فرقه ٔ مهریه ٔ مانویه بدو منس...
مهرمهر. [ م ِ ] (اِخ ) نام مردی که بر زنی ماه نام عاشق بوده و قصه ٔ ایشان مشهور است . (برهان ).
1 2 3 4 5 6 7 8 9
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه