صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
طاوس نشانه های اختصاری
طاوس . [ وو ] (معرب ، اِ) طاووس . ۞ پرنده ای است معروف و آن را ابوالحسن ، وابوالوشی و صرّاخ ، و فلیسا، نیز نامند. پرنده ای است از پرندگان بلاد عجم ، تصغیر آن طویس است بعد از حذف زیادات . ج ، اطواس ، و طواویس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کمال الدین دمیری در حیوةالحیوان آورده که : این پرنده در میان سایر پرندگان ، مانند اسب است بین سایر چارپایان از حیث ارجمندی و زیبائی . صفات عفت ، خودپسندی ، تکبر، در پر خویش بشگفتی نگریستن ، از دم خویش طاق بستن بویژه هنگامی که جفت وی ناظر و متوجه بسوی اوست ، همه در وی جمع میباشد. ماده ٔ این مرغ پس از آنکه سه سال از عمرش بگذرد بیضه نهد، و در همان هنگام هم روئیدن پرهای نر به حد کمال و رنگ آمیزی آن به پایان رسد. سالی یک نوبت ماده ٔ این پرنده بیضه گذارد، حداکثر دوازده ، و گاهی کم و بیش از این شماره ، بیضه نهادن ماده ٔ طاوس متناوب است و متوالی نیست ، در فصل بهار تخم گیری کند، در پائیز چنانکه برگ درخت میریزد، پر این حیوان نیز میریزد، و در آن فصل که برگ درختان بروئیدن آغاز کند، طاوس نیز شروع به پر برآوردن کند. طاوس نر هنگامی که جفتش مشغول حضانت بیضه است ، وی را بسیار ببازی گیرد، بحدی که تخمها را میشکند، و از این رو است که تخم طاوس را زیر ماکیان نهند، ماکیان نیزتاب و توان آنکه بیش از دو دانه از تخم طاوس را حضانت کند ندارد، و در آن مدت که تخم طاوس تحت حضانت ماکیان است باید همگی وسائل آسایش ماکیان را از خوراکی و آشامیدنی و غیره فراهم سازند، و الا بیم آن است که ماکیان ترک حضانت کند، و بر اثر تصرف هوای نامناسب بیضه ها فاسد و تباه گردد. جوجه ای که بعد از اتمام ایام حضانت بیرون می آید، خوش شکل نیست ، و ناقص الخلقة است ، حتی از حیث جثه هم ناقص باشد، مدت حضانت بیضه ٔ طاوس سی روز است . جوجه ٔ طاوس مانند جوجه ٔ ماکیان بمجردبیرون آمدن از غلاف تخم ، پوشیده از پر و جوینده ٔ روزی است . یکی از شعرا در وصف این مرغ نیک سروده است :
سبحان من من خلقةالطاوس
طیرعلی اشکاله رئیس
کانه فی نقشه عروس
فی الریش منه رکبت فلوس
تشرق فی داراته شموس
فی الرأس منه شجر مغروس
کانه بنفسج یمیس
او هوز هر حرم یبیس
و شگفت آن است که این پرنده را با حسن و زیبائی که دارد،به فال بد گیرند، و شاید سبب آن باشد که مسبب دخول ابلیس را در بهشت طاوس دانسته اند، و خروج ابوالبشر را از بهشت نیز به وی نسبت دهند، و گویند چون آن حضرت در تمامی مدت زندگانی ، از خانه و بنگاه زاد و نژاد و سرای جاودانی خویش آواره گشت ، نگاهداری این مرغ درخانه از یمن و برکت دور و قرین شآمت باشد. تفصیل این اجمال آنکه : گویند هنگامی که حضرت آدم علیه السلام در بهشت درخت رز را کاشت ، ابلیس در پای آن درخت طاوسی را سربرید، و آن درخت از خون طاوس مشروب شد، همین که درخت آغاز برگ برآوردن کرد، ابلیس میمونی را در بیخ درخت رز ذبح کرد، و آن درخت از خون میمون نیز سیراب گشت ، چون هنگام فرا رسیدن انگور شد، ابلیس شیری رادر پای ریشه ٔ آن درخت بکشت ، و درخت رز از خون شیر هم آبیاری شد، انگور که به کمال پختگی رسید، ابلیس خوکی را برپایه ٔ آن درخت بیجان کرد، درخت از خون خوک نیز آب خورد، از این رو میخوارگان را هنگام نوشیدن می خوی هر چهار حیوان عارض شود، چه همین که اثر شراب در عروق سرایت کند چهره ٔ آدمی در آغاز برافروخته و چون طاوس رنگین شود، و چون مستی شروع شود، آدمی به رقص و دست و پای کوفتن و بازی گراید، همچون کپی ، و چون مستی شدت یابد، خوی شیر و درندگان در وی ظاهر گردد، که نخست با شکار خود بازی کند، و سپس عربده آغازد، وزان پس به بیهوده و هذیان مشغول شود، و در پایان او را رخوتی سخت رخ دهد و چون جسدی بی روح در خواب رود،و رشته ٔ زندگانیش گسیخته گردد. (حیاةالحیوان ). خواندمیر در حبیب السیر آرد: در رسالة الصید مسطور است که از عجائب آنکه طاوس نر و ماده با یکدیگر مجامعت ننمایند، مگر آنکه طاوس نر مست شود، در گرد چشم وی اشکی پدید آید، و طاوس ماده او را بخورد، و این معنی سبب بیضه نهادن وی گردد. اما راقم حروف از نظام الدین علیشیر که طاوس بسیار داشت استماع نمود، به کرات میفرمود که ما چند نوبت جفت شدن طاوس را بسان زوجیت خروس و ماکیان مشاهده کرده ایم . (ج 2 حبیب السیر ص 422). بدیعی در اختیارات آورده که شریف گوید: طاوس بعد از سه سال تمام پرها برآورده باشد، و هر سال یکبار بچه آورد، و این مؤلف گوید عمر طاوس بیست سال بود، و در آن مدت بچند لون برآید، و هر سال وقت خزان پر بیندازد، و در وقت برگ برآوردن درخت وی نیز پر برآورد. شیخ الرئیس گوید در مکانی که طاوس بود، حشرات و هوام نبود، و گوشت و پیه وی مجامعت را قوت دهد، زهره ٔ وی چون با سرکه بیامیزند گزندگی جانوران را سودمند بود، و گوشت و پیه او چون با سفید باج بپزند و مرق آن بخورند، ذات الجنب را نافع بود. جالینوس گوید گوشت بد دارد، و مزاج انسان را موافق نبود. و صاحب جامع از قول صاحب منهاج آورده که نیکوترین آن جوان بود، طبیعت آن گرم و خشک بود، و موافق معده ای بود که هاضمه ٔ وی قوی بود، و اولی آن بود که بعد از کشتن ، دو یا سه روز رها کنند، و سنگی در پای وی بندند و بیاویزند، و بعد از آن با سرکه بپزند. ابن زهر گوید که اطباء ماتقدم مرغهائی که گوشت ایشان صلب بودی ، یک ساعت پیش از پختن کشته ، و همچنان با پر آویخته اند، و این از بهر آن کرده اند که تا زود هضم شود، و چون زمانی درنگ کنند، مانند خمیر که در آرد اندازند تا هضم نان نیکوتر بود، این همچنان است . رازی گوید: طعامی که سمی در وی بود چون طاوس بیند، رقص کند و فریاد دارد. ابن زهر گوید: اگر مبطون زهره ٔ وی با سکنجبین و آب گرم بیاشامد شفا یابد، و اگر خون وی با انزروت و نمک بیامیزند و بر ریشهای بد نهند که ترسند که آزار کند و به آکله رسد، زایل کند، و سرگین وی بر ثآلیل طلا کردن زایل کندو اگر استخوان وی بسوزند و سحق کنند و بر کلف طلا کنند نافع بود، و اگر بر برص مالند، لون آن را بگرداند. (اختیارات بدیعی ). ضریر انطاکی در تذکره آورده که چون طاوس نر دم خویش بیند، اندوه خورد که چرا سایر اندام وی برنگینی دم نیست . درازای دُم وی چندین ذراع است ، جثه ٔ نر از جثه ٔ ماده بزرگتر باشد، قوای وی از حین بیرون آمدن از تخم تا سه سال تدریجاً تکمیل گردد. گوشت وی قاطع قولنج و ریاح غلیظه است ، مفاصل را تسکین دهد، ولو بطریق نطول به کار برند. (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ج 1 ص 234). طلای زهره ٔ او با سرکه جهت گزیدن هوام ، و شرب زیره ٔ او بقدر دو دانگ با سکنجبین و آب گرم رفع اسهال کند، و بالخاصیة رؤیت او باعث ضعف قوه ٔ سموم مسمومین است . و حکمای هند تحقیق کرده اند که چون موی دنباله ٔ او را در کوزه کرده بسوزانند، از صد مثقال آن قریب به یک مثقال فلزی شبیه بطلا بهم میرسد، و در دفع کردن بیاض عین و امراض آن مجرب دانسته اند، و خواص غریبه و عجیبه به آن اسناد میدهند. (تحفه حکیم مؤمن ) :
چرا عمر طاوس و دراج کوته
چرا مار و کرکس زید در درازی .

ابوالطیب مصعبی .


از خراسان بردمد طاوس فش
سوی خاور میشتابد شاد و کش .

رودکی .


و اندر دشتها و بیابان وی [ هندوستان ] جانوران گوناگون اند چون پیل و گرگ و طاوس و گرگری و طوطک و شارک ، و آنچه بدین ماند. (حدودالعالم ).
صد اشتر ز گنج و درم کرد بار
ز دینار پنجه ز بهر نثار
به مریم [ دختر قیصر ] فرستاد چندی گهر
یکی نغز طاوس کرده بزر.

فردوسی .


ز مادر جدا شد چو طاوس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر.

فردوسی .


پس و پیش ترکان طاوس رنگ
چپ و راست شیران پولادچنگ .

فردوسی .


بیت اخیررا شعوری در جلد اول فرهنگ خود بنام فردوسی آورده است ، ولی در شاهنامه ٔ طبع ولف نیست .
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ .

فردوسی .


ز پستان آن گاو طاوس رنگ
برافراختی چون دلاور نهنگ .

فردوسی .


بایتکین ...با خویش صدوسی تن طاوس آورده بود که بیشتر در گنبدها بچه آوردندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 108). آنجا نیز حصاری بود، و بسیار طاوس و خروس بودی ، من ایشان رامیگرفتمی . (تاریخ بیهقی ). فرمود تا از آن طاوسان ...با خویشتن آرم ، و چند جفت برده آید. (تاریخ بیهقی ).
دم هر طوطیکی چون ورق سوسن تر
باز چون دسته ٔ سوسن دم هر طاوسی .

منوچهری .


طاوس مدیح عنصری خواند
دراج مسمط منوچهری .

منوچهری .


ماند بسینه و دم طاوس شاخ گل
چون مشک و در و دانه درو بر پراکنی .

منوچهری .


طاوس میان باغ دمان و کشی کنان
چنگش چو برگ سوسن و پایش چو برگ نی .

منوچهری .


از دم طاوس نر ماهی سر بر زده ست
دستگکی مورد تر گوئی بر پر زده ست .

منوچهری .


سراسر بطاوس مانید نر
که جز رنگ چیزی ندارد دگر.

اسدی .


شاخ گل بود بباغ اندر هنگام بهار
خوب و آراسته ماننده ٔ طاوسی نر.

لامعی .


نگاه کن که بحیلت همی هلاک کنند
ز بهر پر نکو طاوسان پرّان را.

ناصرخسرو.


طاوس خواستندت می آفرید از اول
طاوس مردمی تو ایدون همی نمائی .

ناصرخسرو.


نگویم که طاوس نرّ است گلبن
که گلبن همی زین سخن عار دارد
نه طاوس نر از وشی پرّ دارد
نه از سرخ یاقوت منقار دارد.

ناصرخسرو.


آتش دعوت می افروخت ، و خود را چون طاوس نر بر نظارگان میفروخت . (مقامات حمیدی ).
شبه طاوس شمر فقرکه طاوسان را
رنگ زیباست گر آواز نه زیبا شنوند.

خاقانی .


بیضه چون طاوس نر خواهم شکست
وز برون آشیان خواهم شکست .

خاقانی .


دفع سرما را قفس کردند آهن پس در او
بچّه ٔ طاوس علوی آشیان افکنده اند.

خاقانی .


بر سر خوان جهان خرمگسانند طفیل
پر طاوس مگس ران بخراسان یابم .

خاقانی .


طاوس بین که زاغ خورد و آنگه از گلو
گاورس ریزه های منقّا برافکند.

خاقانی .


مگس ران کردن از شهپرّ طاوس
عجب زشت است بر طاوس زیبا.

خاقانی .


خود باش انیس خود مطلب کس که پیل را
هم گوش بهتر از پر طاوس پشّه ران .

خاقانی .


گیتی ز گرد لشکرش طاوس بسته زیورش
در شرق رنگین شهپرش در غرب منقار آمده .

خاقانی .


بیضه بشکن مرغ کم کن تا بوی طاوس نر
بیضه پروردن بگنجشکان گذار و ماکیان .

خاقانی .


رهبر دیو چو طاوس مدام
مایه ٔ فسق چو عصفور مقیم .

خاقانی .


از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شد
آمد پر طاوسش دیدار بصبح اندر.

خاقانی .


دشمنان سر بزرگش را چو بوم
حاصل از طاوس دولت پای باد.

خاقانی .


طاوس بوده ام بریاض ملوک وقتی
امروز پای هست مرا و پری ندارم .

خاقانی .


از عارض و روی و زلف داری
طاوس و بهشت و مار با هم .

خاقانی .


به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان
مگس رانها کنند از پرّ طاوسان بستانی .

خاقانی .


جوهر حسن به هر خس چه برم
پر طاوس مگس ران چه کنم .

خاقانی .


باغی است طاوس رخش ماریست افسونگر در او
شهری چو من بنهاده سر بر حفظ آن افسون نگر.

خاقانی .


پیش که طاوس صبح بیضه ٔ زرّین نهد
از می بیضا بساز بیضه مجلس ارم .

خاقانی .


چو طاوس خورشید بگشاد بال
زراندود شد لاجوردی هلال .

نظامی .


چو طاوس فلک بگریخت از باغ
به گل چیدن بباغ آمد سیه زاغ .

نظامی .


هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس
تو چشم زاغ بین نه پای طاوس .

نظامی .


در پر طاوس که زرپیکر است
سرزنش پای کجا درخور است .

نظامی .


گر آید نارپستانی در این باغ
چو طاوسی نشسته بر پر زاغ .

نظامی .


چو طاوسی عقابی بازبسته
تذروی بر لب کوثر نشسته .

نظامی .


و معلوم شد که جگر بط، چون پر طاوس و بال او آمد. (مرزبان نامه ).
اگر زشتخوئی بود در سرشت
نبیند ز طاوس جز پای زشت .

سعدی .


وز لطافت که هست در طاوس
کودکان میکنند بال و پرش .

سعدی .


پر طاوس در اوراق مصاحف دیدم
گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش .

سعدی .


دوش چون طاوس مینازیدم اندر باغ خلد
دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار.

سعدی .


ازین مه پاره ٔ عابدفریبی
ملایک صورتی طاوس زیبی .

سعدی .


چو طاوس را خانه شد بوستان
دگر یاد نارد ز هندوستان .

امیرخسرو.


کمال جلوه ٔ طاوس را از آن چه زیان
که ابلهی بگزیند غراب بر طاوس .

؟


- طاوس آتش پر یا طاوس آتشین پر ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ) (آنندراج ).
در آبگون قفس بین طاوس آتشین پر
کز پر گشادن او آفاق بست زیور.

خاقانی .


- طاوس پران اخضر ؛ کنایه از فرشتگان است . ستارگان را نیز گفته اند. (برهان ) (آنندراج ).
- طاوس ِ مشرق خرام ؛ کنایه ازآفتاب است . (برهان ) (آنندراج ).
- || آسمان را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ).
- امثال :
شب خرکرّه طاوس نماید ، نظیر: شب گربه سمور مینماید. هر چیز هنگام شب خوشنماتر باشد.
مثل طاوس ؛ رنگین و آراسته :
اندرین ملک چو طاوس بکار است مگس ، نظیر: که هر چیزی بجای خویش نیکوست .
مثل طاوس در خانه ٔ روستائی ؛ چیزی گرانبها در تصرّف مردی بینوا :
نماید همی مدح من نزد هر کس
چو طاوس در خانه ٔ روستائی .

کریمی سمرقندی .


مثل طاوس مست ؛ که مانند طاوس نَر در حال طاق بستن بخود نگرد، و متکبّرانه گذرد.
هر کرا طاوس باید، جور هندوستان کشد ، نظیر: گنج بیرنج مُیسر نشود. تن آسانی بدون تحمل رنج و مشقت فراهم ناید.
|| (ص ) مردخوبروی به لغت شام . || (اِ) سیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نُقره به لغت اهل یمن . (دهار). فِضة. || زمین سبز با هرگونه گیاه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آلتی از ذوی الاوتار است در هندوستان .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
62 مورد، زمان جستجو: 0.34 ثانیه
واژهمعنی
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) یکی از ابنیه و آثار سلاطین صفویه در شهر اصفهان .
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) موضعی است در نواحی بحر فارس ، که غُلاّب حضرمی مالک آنجا بود، از طریق دریا لشکری بدان جای گسیل کرد، چون خلیفه ٔ وقت ...
طاوس طاوس . [وو ] (اِخ ) نام جد ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن طاوس بن هرمزدبن ملک بن شیبان است . نام طاوس به روایتی مرزبان بود علمدار مرتضی علی ر...
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) نام مادر المستنجد باﷲ ابوالمظفر یوسف بن المقتفی . از خلفای عبیدیان (فاطمیان ) زنی گرجی بوده است . رجوع به تاریخ الخلفا ...
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) معاصر عمربن عبدالعزیز که در ده کلمه به عمربن عبدالعزیز موعظه کرده است . رجوع به سیرة عمربن عبدالعزیز ص 126 شود.
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ )نام زوجه ٔ اصفهانی فتحعلیشاه قاجار که وی تخت طاوس دوم را بنام وی ساخته است .
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ )یکی از سرداران عظیم الشأن دوره ٔ تیموری ، که بر امیرتیمور یاغی شد، و در سال 797 هَ . ق . به امر و فرمان آن صاحبقران بقت...
طاوس طاوس . [وو ] (اِخ ) دهی از بخش میان کنگی شهرستان زابل . در ده هزارگزی شمال باختری ده دوست محمد و سه هزارگزی خاوری راه مالرو برج میرگل به ...
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) ابن احمد. کنیت وی ابوالحسن ، و محدّث است .
طاوس طاوس . [ وو ] (اِخ ) ابن کیان . از تابعین بود. (تاریخ گزیده ص 847).
1 2 3 4 5 6 7
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه