صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
غریق نشانه های اختصاری
غریق . [ غ َ ] (ع ص ) غرق شده . ج ، غَرقی ̍. (منتهی الارب ) (آنندراج ). در آب غرقه شده . (مهذب الاسماء). به آب فروشونده . در آب فروشده . فرورفته در آب . در آب مرده . خبه شده در آب . کشتی شکسته ٔ فرورفته در آب . غریق امواج . فرورفته و غوطه ورشده در موجهای دریا. (ناظم الاطباء). مغروق . غارق . غَرِق . رجوع به غَرِق شود: خداوند او را غریق رحمت فرماید :
گشت نگارین تذرو پنهان درمرغزار
همچو عروسی غریق در بن دریای چین .

منوچهری .


دریا ز کفش غریق گوهر
او گوهر تاج گوهران را.

خاقانی .


بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق تست
کوهی به گرزو جان پلنگان شکار تست .

خاقانی .


غریق دو طوفانم از دیده و لب
ز خوناب این دل که اکنون ندارم .

خاقانی .


رواقی جداگانه دید از عقیق
ز بنیاد تا سر به گوهر غریق .

نظامی .


یاری از تشنگی کباب شود
یار دیگر غریق آب شود.

نظامی .


هیچکس را چنین رفیق مباد
اینچنین سفله جز غریق مباد.

نظامی .


که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق .

سعدی (بوستان ).


گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج
وین جهد می کند که بگیرد غریق را.

سعدی (گلستان ).


و آنکه در بحر قلزم است غریق
چه تفاوت کند ز بارانش .

سعدی (طیبات ).


یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی .

حافظ.


|| غریق مجازاً به معنی فراگرفته شده . پربهره . بسیار بهره ور: غریق احسان . غریق نعمت . غریق رحمت . غریق همت . غریق در اسلحه :
آواز الغریق به گردون رسید از آنک
جانم غریق همت گردون سوار تست .
مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت
که چون تو عاقل و هشیارپرورند بنین را.

سعدی (کلیات چ مصفا ص 683).


- امثال :
الغریق یتَشَبّت بکل حشیش ۞ .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
11 مورد، زمان جستجو: 4.59 ثانیه
واژهمعنی
غریق غریق . [ غ ُ رَ ] (ع ص مصغر) تصغیر غَرِق که به معنی فرورونده در آب است . (از معجم البلدان ). رجوع به غَرِق شود.
غریق غریق . [ غ ُ رَ ] (اِخ ) رودباری است مر بنی سلیم را. (منتهی الارب ). وادیی است متعلق به بنی سلیم . (از معجم البلدان ).
غریق آب غریق آب . [ غ َ ] (اِ مرکب ) آب ژرف و عمیق . (ناظم الاطباء).
غریق شدن غریق شدن . [ غ َ ش ُ دَ] (مص مرکب ) غرق شدن . رجوع به غرق و غرق شدن شود.
غریق گشته غریق گشته . [ غ َ گ َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) غرق شده . غرق گشته . مستغرق . رجوع به غرق و غرق شده شود : مردی غریق گشته ٔ بحر تحیرم رندی غریب م...
نجات غریقاین واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
غریق کردن غریق کردن . [ غ َ ک َ دَ ](مص مرکب ) غرق کردن . رجوع به غرق و غرق کردن شود.
غریق گشتن غریق گشتن . [ غ َ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) غرق شدن . رجوع به غرق و غرق شدن شود : سوی خم شد به جستجوی رفیق وآگهی نه که خواجه گشت غریق .نظا...
غریغغریغ. [ غ ِ ی ِ ] (اِخ ) تلفظ عربی گریک ۞ . (از اعلام المنجد). رجوع به گریک شود.
قریق قریق . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) موضعی است به کنار قروق . (منتهی الارب ). جائی است نزدیک قروق . (معجم البلدان ). رجوع به قروق شود.
1 2
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه