صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
دست نشانه های اختصاری
دست . [ دَ] (اِ) ۞ از اعضای بدن . دوقسمت جدا از بدن که در دو طرف تن واقع و از شانه به پائین فروآویخته است و از چند قسمت مرکب است : بازو و ساعد و کف دست و انگشتان . به عربی ید گویند. (برهان ). مقابل پای و بدین معنی ترجمه ٔ «ید» بود و دستان جمع آن . (از آنندراج ). آن جزء از بدن آدمی که در منتهی الیه بازو واقع شده و بدان چیزها را میگیرد و میدهد، یا آنکه شامل بازو و آرنج نیز می گردد. (ناظم الاطباء). علاوه بر معنی سرتاسر عضو مذکور، گاهی از باب ذکرکل و اراده ٔ جزء یا اطلاق کل بر جزء، بر قسمت بازو، ساعد، مچ ، کف ، پنجه ، از مچ تا سر پنجه ها و غیره اطلاق می شود. چنانکه اختصاصاً قسمت انتهائی هریک از اطراف عالی بدن ، در منتهی الیه ساعد را نیز دست گویند اما در معنی عام دست مرکبست از انگشتان ، کف دست یا مُشط،مچ دست یا رُسغ که به ساعد متصل می شود و آن دارای دو استخوان زند اعلی و زند اسفل است و ساعد بوسیله ٔ آرنج به بازو می پیوندد که از یک استخوان بنام استخوان بازو تشکیل شده است . مچ دست در انسان دارای هشت استخوان است به نامهای : ناوی ، هلالی ، ذوزنقه ای ، شبه ذوزنقه ای ، نخودی ، اِحرامی ، چنگکی ، هرمی . کف دست دارای پنج استخوان متوازی و هریک از انگشتان دارای سه استخوان (بند انگشت ) است جز شست که دو بند دارد. در انسان وبعضی از پستانداران دست حرکات مختلف و متنوع و درهم دارد که بواسطه ٔ عضلات کوچک دست و رباطها و عضلات بازو صورت می گیرد. (از دائرةالمعارف فارسی ). از اعضای مهم بدن انسان است و به صورت زوج که از دو سوی شانه به پائین آویخته است و به عربی ید ۞ گویند و قدامی یا صدری است (به استثنای راسته ای از خزندگان ) و آنرا اندامهای فوقانی یا اطراف عالیه ۞ (در مقابل اطراف سافله که پاها باشند) نیز گویند. و آن تشکیل شده است از: بازو، ساعد، کف دست و انگشتان که هریک از بازوها بوسیله ٔ کمربند شانه ای یا منکب ۞ به بند متصلند و استخوانهای ساعد بوسیله ٔ مفصل آرنج ۞ (مرفق ) به بازو متصل است و کف دست که شامل پنج استخوان است بوسیله ٔ مفصل مچ ۞ به استخوانهای ساعد متصل می شود (استخوانهای ساعد یک جفت اند و به زند اعلی و زند اسفل موسومند). و مفصل مچ نیز شامل هشت استخوان کوچک است و کف دست ۞ به پنج انگشت ختم می شود که هر انگشت دارای سه بند است به استثنای انگشت شست که دارای دو بند می باشد. (از تشریح میرزا علی ). شلیمر. (دائرةالمعارف کیّه ). صاحب آنندراج گوید: گهرپاش ، گهربار، گهرفشان ، گهرگستر،درفشان ، راد، جواد، همت پیشه ، واهب ، دریابخش ، سیمین ، بلورین ، پرنگار، نگارین ، نگارکرده ، نگاردیده ، حنایی ، حنابسته ، بوسه فریب ، مدح پیمای ، گریبان دشمن ، خواب آلود، رعشه دار، رعشه ناک ، دراز و کوتاه از صفات اوست و قلم ازتشبیهات او. و نیز آتش دست ، آتشین دست ، پولاددست ، ابردست ، باددست ، سبکدست ، چابکدست ، بالادست ، پست دست ، پیش دست ، تردست ، تنگدست ، تهی دست ، چرب دست ، خام دست ، خشک دست ، خیزران دست ، درازدست ، دوردست ، سپنددست ، سنگین دست ، پسادست ، یکدست ، روی دست ، پشت دست ، سر دست ، از ترکیبات اوست . - انتهی . جارحة. (دهار). جَناح . (دهار) (منتهی الارب ). طابِق . (منتهی الارب ). کَبک . (برهان ). در تداول زبان فارسی دست گاه بصورت استعاره بکار رود چون دست آسمان ، دست ارادت ، دست انسانیت ، دست ایام ، دست برّ، دست بشریت ، دست بندگی ، دست تضرع ، دست تطاول ، دست تقدیر، دست جاه ، دست حاجت ، دست حسرت ، دست حمایت ، دست خدا، دست دزدی ، دست رای ، دست روزگار، دست فناء، دست فوت ، دست قدح ، دست قدرت ، دست قضاء، دست قوت ، دست کمال ، دست کوه ، دست لطف ، دست مردمی ، دست موسی ، دست نوازش ، دست نیاز، دست وفا، دست ولایت و غیره :
دریغ آن کیی فر و آن چهر و برز
دریغ آن بلند اختر و دست و گرز.

فردوسی .


به تابوت از آن دشت برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند.

فردوسی .


ز پای تا سر در آهن زدوده چو تیغ
گرفته تیغ به دست و دو دست شسته ز جان .

فرخی .


به دست از دامن او اندرآویز
حدیث دیگران از دست بگذار.

فرخی .


روزیش خطر کردم و نانش بشکستم
بشکست مرا دست و برون کرد ز خیری .

مشفقی بلخی .


در دست شه اینها سپرغمند گرامی
در پیش خر آنها چو گیااند و غذااند.

ناصرخسرو.


چنانک وقت بودی کی خرواری کازرونی به دو دست برگرفتی ناگشاده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 146).
دست خود چون دراز بیندمرد
شود اندر سخا و رادی فرد.

سنائی .


دست باشد برادر و خواهر
آن چپ دختران و راست پسر ۞ .

سنائی .


گویی جناب شرفش را چه زیان رسیدی عذر ارتعاش دست آرد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 35). از ریزش نثار دست شاه چون کاخ و کوخ سلیمان ، خشت زرین و سیمین می سازد. (منشآت خاقانی ص 88).
این دست بسته را تو گشایی بعاقبت
آن کس برد که تعبیه استادوار کرد.

ظهیر (از شرفنامه ٔ منیری ).


گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست
برون آمد در خرگه فروبست .

نظامی .


کاین دست بسته هم بگشایند عاقبت
وآن برگشاده باز ببندند بر قفا.

سعدی .


قبا بست و چابک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست .

سعدی .


در آن دم اشارت نماید به دست
که دهشت زبانش ز گفتن ببست .

سعدی .


با آن که خصومت نتوان کرد بساز
دستی که به دندان نتوان برد ببوس .

سعدی .


به دستان خود بند ازو برگرفت
سرش را ببوسید و در بر گرفت .

سعدی .


از دست دوست هرچه ستانی شکر بود.

سعدی .


دستان که تو داری ای پری روی
بس دل ببری به مکر و دستان .

سعدی (از آنندراج ).


شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش .

حافظ.


تا بی سروپا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی دردست شراب اولی .

حافظ.


خوبان ز پشت دستت صدروی دست خوردند
دستی چنین که دارد دستی و پشت دستی .

تأثیر.


دست از برای اطاعت و بستن عهد و یا دادن برکت و یا دعا بلند کرده می شود. (قاموس کتاب مقدس ). استکفاف ؛ دست پیش چشم داشتن وقت نگریستن از دور. (از منتهی الارب ). اًشجار؛ دست بر زنخدان نهادن از اندوه . أعسر یسر؛ آنکه با هر دو دست کار کند.(دهار). أفلج ؛ آنکه دستهایش کژ باشد و گشاده میان دو دست . (دهار). التزام ؛ دست به گردن و در برگرفتن . (از منتهی الارب ). تذمیر؛ دست در فرج اشتر کردن تا بچه نر است یا ماده . (تاج المصادر بیهقی ). تطبیق ؛ دست میان ران نهادن در رکوع . (از منتهی الارب ). تعییث ؛ به دست چیزی را نادیده جستن . تقرب ؛ دست بر تهیگاه نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). تقفز؛ دست را رنگ کردن به حنا یا آرایش کردن به چیزی . تکنیع؛ دست با پای بهم بستن . تلهید؛ به دست درخستن . جذمة؛ جای بریدگی دست . (منتهی الارب ). جردبة، جردمة؛ دست بر طعامی که پیش تو باشد نهادن تا کسی نخورد. رک ؛ دست به غل با گردن بستن . (دهار). شرس ، محس ؛ به دست مالیدن پوست را. (از منتهی الارب ). شَوی ̍؛ دستها و پایها. (دهار). طَبِقة؛ دست کوتاه درکخیده . طرف من البدن ؛ دست و پای هر دو. غَمِرة؛ دست چربش آلوده . قَنِمة؛ دست بوی گرفته از زیت . کَزماء؛ دست کوتاه انگشت . کمز؛ به دست گرد کردن چیزی را. لَتح ، لَکد، مَطخ ؛ به دست زدن کسی را. مَثط؛ دست سپوختن چیزی را بر زمین . مرز؛ به دست زدن . مَسْو؛ به دست برآوردن نطفه از رحم . به دست پاک کردن رحم را.مَسی ̍، مَوص ؛ به دست مالیدن . مَطح ؛ به دست زدن چیزی را. مَقل ؛ به دست اندک شیر مکانیدن شتر بچه را به ترس شیر مکیدن وی . ملخ ؛ به دست و دندان کشیدن چیزی را. ملش ؛ به دست کاویدن چیزی را. نبض ؛ آن جا که طبیب بگیرد از دست . (دهار). نحر؛ دست بر دست نهادن در نماز. (دهار). وَثِئة؛ دست کفته شده و معیوب . وسم ، وشم ؛ دست به سوزن کندن . (دهار).
- آب پاکی به دست کسی ریختن ؛ او را به یک بارگی مأیوس کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- آبدست ؛ آب وضو. رجوع به آبدست در ردیف خود شود : سه تن بیامدند با طشتی آب دستی زرین و شکم من بشکافتند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
- || وضو. دست شستن :
ز دیگر کنیزان پائین پرست
جز او کس نبد محرم آبدست .

نظامی .


- آتش دست ؛ جلد و چابک . رجوع به آتش دست در ردیف خود شود.
- آلوده دست ؛ بدکار. تبه کار :
بجز خونی و دزد آلوده دست
ببخشای بر هر گناهی که هست .

نظامی .


و رجوع به مدخل ِ آلوده دست شود.
- ابردست ؛ بسیار بخشنده :
ابردستا ز بحر جود مرا
عنبر درثمن فرستادی .

خاقانی .


- از این دست بدان دست گشتن ؛ دست به دست گشتن :
دست کردار تو داری دل گفتار تو راست
که عطای تو همی گردد از این دست بدان .

فرخی .


و رجوع به ترکیب های دست بدست گشتن و دست بدست رفتن شود.
- ازدست ؛ فی الفور و درحال . (ناظم الاطباء).
- || مطیع و فرمانبردار و زیردست . (ناظم الاطباء).
- || (به اضافه ) از طرف . منصوب . گماشته .
- || بوسیله ٔ. توسط :
خجالت بود پیش آزادگان
بیفتادن از دست افتادگان .

سعدی .


رجوع به از دست در ردیف خود شود.
- از (ز) دست آمدن کاری ؛ توانائی انجام آنرا داشتن . قادر به انجام دادن آن بودن :
چو از دست تو ناید هیچ کاری
به دست دیگران میگیر ماری .

نظامی .


بسختی می گذشتش روزگاری
نمی آمد ز دستش هیچ کاری .

نظامی .


خدمتی لایقم از دست نیاید چکنم
سرنه چیزیست که در پای عزیزان بازم .

سعدی .


گرت زدست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید ۞ چو سرو باش آزاد.

سعدی .


اولاتر آنکه هم توبگیری ز لطف خویش
دستی وگرنه هیچ نیاید ز دست ما.

سعدی .


- از دست افشاندن ؛ پراکنده کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- از دست افکندن ؛ رها ساختن از دست :
بدین تندی ز خسرو روی برتافت
ز دست افکند گنجی را که دریافت .

نظامی .


- از دست (ز دست ) برآمدن کاری ؛ از عهده ٔ آن کار برآمدن وی . میسر او شدن . میسور گشتن . ممکن بودن . توانستن . میسر بودن :
گر از دستم چنین کاری برآید
ز هر خاریم گلزاری برآید.

نظامی .


مرا صورتی برنیاید ز دست
که نقش معلم ز بالا نبست .

سعدی .


ز دستم برنمیآید که انصاف از تو بستانم
روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن .

سعدی .


رفتم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما.

سعدی (کلیات ص 351).


خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائم الدهر دنیاپرست .

سعدی .


بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بکاری زنم که غصه سرآید.

حافظ.


گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
بدست باش که خیری بجای خویشتن است .

حافظ.


و رجوع به از دست برآمدن ذیل «از دست » شود.
- از دست (ز دست ) برآوردن ؛ کنایه از ساقط کردن و هلاک کردن :
چو از کار مفسد خبر یافتی
ز دستش برآور چو دریافتی .

سعدی .


- از دست (ز دست ) برخاستن ؛ از عهده برآمدن . از دست برآمدن . اعمال شدن . ممکن بودن :
نه هر آبی که پیش آید توان خورد
نه هرچ از دست برخیزد توان کرد.

نظامی .


دلی باید که می در جام ریزد
که از دست این زمان آن برنخیزد.

نظامی .


نپندارم که با یارت وصال از دست برخیزد
مگر کز هرچه هست اندر جهان مهجور بنشینی .

سعدی .


ز دستم برنمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی خواهم که روی هیچکس بینم .

سعدی .


عجب گر بود راهم از دست راست
که از دست من جز کژی برنخاست .

سعدی .


نداری بحمداﷲ آن دسترس
که برخیزد از دستت آزار کس .

سعدی .


- || بی اختیار شدن . بیخود گشتن . و رجوع به از دست برخاستن ذیل از دست شود.
- از دست (ز دست ) بردن ؛ بیخود کردن . از هوش بردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
ملک چون شد ز نوش ساقیان مست
غم دیدار شیرین بردش از دست .

نظامی .


مستی و عاشقیم برد ز دست
صبر ناید ز هیچ عاشق مست .

نظامی .


من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم
تو به یک جرعه ٔ دیگر چه بری از دستم .

سعدی .


و رجوع به از دست بردن ذیل «از دست » شود.
- از دست بردن دل ؛ شیفته کردن :
زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را.

سعدی .


چنان کرشمه ٔساقی دلم ز دست ببرد
که با کس دگرم نیست برگ گفت و شنید.

حافظ.


- از دست برفتن دامن ؛ اختیار از دست دادن : بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت . (گلستان ).
- از دست (ز دست ) برگرفتن ؛ نیست و نابود کردن : بدان سبب فرمود تا در شب سلطان عثمان را از دست برگرفتند. (جهانگشای جوینی ). جماعتی را که کنگاج رفته است که از دست برگیرند. (جهانگشای جوینی ).
چه باشد ار به وفا دست گیردم یکبار
گرم ز دست به یکبار برنمی گیرد.

سعدی .


و رجوع به این ترکیب ذیل «از دست » شود.
- از دست برون بردن ؛ بیخود کردن . رجوع به این ترکیب ذیل «از دست » شود.
- از دست (ز دست ) برون شدن ؛ از اختیار خارج شدن :
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر پنج روزی که هست .

سعدی .


- از دست بشدن ؛ فوت . فوات . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) : هرگاه مردم را چیزی دربایست از دست بشود یا از آن درماند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به ترکیب از دست شدن شود.
- || از دست رفتن . از اختیار و حوزه ٔ تسلط و دایره ٔ نفوذ خارج شدن : من بازگشتم سخت غمناک و متحیر که دانستم که خوارزمشاه بتمامی از دست بشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 325). خواجه احتیاط وی و مردم وی اینجا و به نواحی بکند تا از دست نشود. (تاریخ بیهقی ص 330). بغراخان نیک بیازرد و تمام از دست بشدچنانکه دشمن بحقیقت گشت ما را و هم برادر را. (تاریخ بیهقی ص 537). حالی امیر محمود از دست بشد و ترسم که کار به شمشیر افتد. (تاریخ بیهقی ص 687).
- || سپری شدن :
دور جوانی بشد از دست من .

(گلستان سعدی ).


- || بیخود و مدهوش گشتن . از هوش رفتن : من بیفتادم و از دست بشدم . (اسرارالتوحید ص 46). چون شیخ این کلمه بگفت فریاد بر من افتاد و از دست بشدم . (اسرار التوحید).
- از دست بشدن کار ؛ کار از کار گذشتن . تمام شدن . دیگر درخور تدارک و چاره نبودن . کار از دست بشدن . اختیار از دست رفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از پس آن هزار مرد دیگر بکشتند مسیلمه دانست که کار از دست بشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اندیشیدم که نباید که من دیر رسم و بودلف را آورده باشند و کشته و کار از دست بشده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 171). کار از دست بشده است که افشین دوش دست من بگرفته است . (تاریخ بیهقی ).
بیچاره تن من که زغم جانش برآمد
از دست بشد کارش و از پای درآمد.

مسعودسعد.


شب هفتم که کار از دست میشد
غرض دیوانه شهوت مست میشد.

نظامی .


- از دست بگذاشتن ؛ واگذاردن . رها کردن :
به دست از دامن او اندرآویز
حدیث دیگران از دست بگذار.

فرخی .


- از دست بیرون بردن ؛ بیخود کردن . رجوع به این ترکیب ذیل «از دست » شود.
- از دست بیرون شدن ؛ از دست رفتن . از اختیار خارج شدن . رجوع به این ترکیب ذیل «بیرون شدن » شود.
- از دست بیفکندن ؛از دست افکندن . از دست به روی زمین انداختن .
- || دور افکندن .
- از دست پزا ؛ از دست فزا. رجوع به ترکیب از دست فزا شود.
- از دست (ز دست ) دادن ؛ چیزی را فاقد شدن . گم کردن . درباختن چیزی را. ضایع کردن آن . فوت کردن آن . تلف کردن . رها کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
کجاست آنکه فریغونیان ز هیبت او
ز دست خویش بدادند گوزگانان را.

ناصرخسرو.


ترفت از دست مده بر طمع قند کسان
ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند.

ناصرخسرو.


هرکس که او عنان مروت ز دست داد
او پای در رکاب ثریا همی کشد.

جمال الدین عبدالرزاق .


به چربی توان پای روباه بست
به حلوا دهد طفل چیزی ز دست .

نظامی .


مرادی را که دل بر وی نهادی
بدست آوردی و از دست دادی .

نظامی .


گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل بدست آمده ای .

مولوی (از آنندراج ).


جهان ز دست بدادند دوستان خدا
که پای بند عنا را جز این جهانی نیست .

سعدی .


به غفلت بدادی ز دست آب پاک
چه چاره کنون جز تیمم به خاک .

سعدی .


بودم جوان که گفت مرا پیر اوستاد
فرصت غنیمت است نباید ز دست داد.

سعدی .


دوست گیری دگر ز دست مده
عهد را عادت شکست مده .

اوحدی .


حافظ افتادگی از دست مده زآنکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد.

حافظ.


سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.

حافظ.


و رجوع به این ترکیب ذیل «از دست » و نیز دل از دست دادن ذیل دل شود.
- از دست درآمدن ؛ از دست رفتن . فرسوده شدن :
پایش از آن پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره ٔ پشتش شکست .

نظامی .


- از دست درافتادن ؛ از دست رفتن . تباه حال شدن : سه روز از دست درافتاد و خود را نجس کرد چون بازآمد غسلی کرد. (تذکرةالاولیاء عطار).
- از دست درمان درگذشتن . چاره ناپذیر شدن . دیگر درخور مداوا و علاج نبودن : به امیر ارغون پیغام فرستاد که کار به جان رسید و از دست درمان درگذشت . (جهانگشای جوینی ).
- از دست ربودن دل ؛ دل از دست بردن :
نه این نقش دل میرباید ز دست
دل آن می رباید که این نقش بست .

سعدی .


- از دست (ز دست ) رفتن (برفتن ) ؛ نابود شدن . فوت شدن . از اختیار بیرون شدن چنانکه ملکی یا مالی یا فرصتی :
او سنگدل و من بمانده نالان
چرویده و رفته ز دست چاره .

منجیک .


کارم زدست رفت چو بردی دلم تمام
دستی تمام داری در کار دلبری .

مکی طولانی .


به مرو گرفتیم هم به مرو از دست رفت . (تاریخ بیهقی ). ولایتهایی که در عهد پدرش قباد از دست رفته بود... باز دست آورد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 94). هرمز بلجاج او بهرام را بیاورد و ملک بدو سپارد و کار از دست برود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 100).
هرکه با جهل و کاهلی پیوست
پایش از جای رفت و کار از دست .

سنائی .


بیوفتادم از پای و کار رفت از دست
ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم .

سوزنی .


مرا ز دست برفته است سیم و زر جمله
ازآن شده است مرا روی و موی چون زر و سیم .

عبدالواسع جبلی .


وگر خواهی به شاهی بازپیوست
دریغا من که باشم رفته از دست .

نظامی .


وگرنه چنان دان که رفتم ز دست
ستمکاره شد باد و کشتی شکست .

نظامی .


چو غولان کنج بیغوله گرفته
دل از دست و زبان از کار رفته .

نظامی .


به رنج آید بدست این خود سلیم است
چو از دستت رود رنجی عظیم است .

نظامی .


بدان غمگین که ملک از دست رفته
به ترکی هندوئی ملکش گرفته .

نظامی .


منم در پای عشقت رفته از دست
به خلوت خورده می تنها شده مست .

نظامی .


صبرم شد و رخت عقل بربست
دریاب وگرنه رفتم از دست .

نظامی .


روزی که پری بنزد یارم
گویی تو ز دست رفت کارم .

نظامی .


کز دیدن آن مه دوهفته
دل داده بد و ز دست رفته .

نظامی .


بسا اهل دولت ببازی نشست
که دولت ببازی برفتش ز دست .

سعدی .


ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد بدست یار.

سعدی .


ز دست رفتم و بی دیدگان نمیدانند
که زخمهای نظر بر بصیر می آید.

سعدی .


جرعه ای خوردیم و کار از دست رفت
تا چه بیهوشی که در می کرده اند.

سعدی .


کی شکیبائی توان کردن چو عقل از دست رفت
عاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد.

سعدی .


عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت ۞ .

سعدی .


خوی بد بر طبیعتی که نشست
نرود تا بوقت مرگ از دست .

سعدی .


دل بر گرفتی از برم ای دوست دست گیر
کز دست می رود دلم ای دوست دست گیر.

سعدی .


علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست .

سعدی .


حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای
سر صلاح توقع مدار و سامانش .

سعدی .


دیگر نمی دانم طریق از دست رفتم چون غریق
اینک لبانت چون عقیق از بسکه خونم میخوری .

سعدی .


سعدی ز دست رفت ز دستان روزگار
نزدیک دوستان بوی این داستان بگوی .

سعدی .


چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت . (گلستان سعدی ).
- || ورشکست شدن .
- || پریشان گشتن .
- || بیهوش شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر میرود از دست خویش .

مولوی .


و رجوع به این ترکیب ذیل «از دست » و ذیل رفتن و ترکیب دل از دست رفتن ذیل دل شود.
- از دست رفته ؛ نابوده شده . از بین رفته . فائت . (دهار) :
یاری ز دست رفته غم کار می خوریم
مایه زیان شده هوس سود می بریم .

خاقانی .


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است .

سعدی .


- از دست (ز دست ) [ کسی ] ستاندن ؛ از دست او گرفتن و خلاص دادن : افشین دوش دست من بگرفته است و عهد کرده ام به سوگندان مغلظه که وی را از دست افشین نستانم . (تاریخ بیهقی ).
تو آن ملک داری که نتوان ستد
ز دست تو دستان دستان سام .

سوزنی .


- از دست (ز دست ) شدن ؛ ازخود بیخود شدن :
ای دریغا که من از دست شدم
نوز ناخورده تمام از دلبر.

فرخی .


پس مهد ملک سرمست میشد
کسی کان فتنه دید از دست میشد.

نظامی .


- || فوت . (یادداشت مرحوم دهخدا). فوت شدن . از بین رفتن . زایل شدن .از دست رفتن :
دین را طلب نکردی و دنیا ز دست شد
همچون سبوس تر نه خمیری و نه فطیر.

ناصرخسرو.


کار شد از دست به انگشت پای
این گره از کار سخن واگشای .

نظامی .


بدو گفت ای بکارآمد وفادار
بکار آیم کنون کز دست شد کار.

نظامی .


چو کار از دست شد دستی برآورد
صبوری را به سرپائی درآود.

نظامی .


سزاوارم به صدچندین که هستم
که آب زندگانی شد ز دستم .

نظامی .


دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست
از آن روشن ترم وجهی دگر هست .

نظامی .


زبان دان مرد را زآن نرگس مست
زبانی ماند و آن دیگر شد از دست .

نظامی .


تو در دستی اگر دولت شد از دست
چو تو هستی همه دولت مرا هست .

نظامی .


اگر چه باز خسرو میشداز دست
چو خود را دستگیری دید بنشست .

نظامی .


همدست کسی که در تو دل بست
آنگاه شدی که او شد از دست .

نظامی .


کارم از دست شد و کار مرا
نیست چون دایره پائی و سری .

عطار.


اندر این محضر خردها شد ز دست
چون قلم اینجا رسید وسر شکست .

مولوی .


آوخ که به لب رسیده جانم
آوخ که ز دست شد عنانم .

سعدی .


گر از دست عبرت شد اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی .

سعدی .


- || سرمست گشتن :
به هر دیداری از وی مست می شد
به هر جامی که خورد از دست می شد.

نظامی .


و رجوع به ترکیب از دست بشدن شود.
- از دست فزا ؛ از دست پزا. نان فطیری که بشکل کماج در ساج و یا بروی آتش «خلواره »پزند. (از ناظم الاطباء).
- || معاف نامه از خراج و باج . (ناظم الاطباء). رجوع به از دست پزا و از دست فزا در ردیفهای خود شود.
- ازدست کسی جان بردن ؛ جان را نجات دادن :
زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را.

سعدی .


- از دست (ز دست ) گذاشتن ؛ بنهادن . (یادداشت مرحوم دهخدا).ترک کردن . رها ساختن . رها کردن . فرو گذاردن :
چو عهدی با کسی کردی بجا آر
که ایمانست عهد از دست مگذار.

ناصرخسرو.


گرت خوی من آمد ناسزاوار
تو خوی نیک خویش از دست مگذار.

سعدی .


بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن .

حافظ.


عمریست که بسته دارم او را
از دست نمی گذارم او را.

امیرحسینی سادات .


- از دست (ز دست ) گذشتن ؛ رها شدن از :
ز دستم نگذرد تا زنده باشم
جهان را شاه و او را بنده باشم .

نظامی .


- از دست نهادن ؛ دست کشیدن از. تفریط کردن . مطروح کردن . ترک کردن . طرح کردن . پس پشت انداختن . غفلت کردن از. تضییع کردن . ضایع کردن . مفارقت کردن از. انفصال جستن از. منفصل شدن از. مهجور گذاشتن . هجر کردن . ضایع کردن . مهمل گذاشتن . متروک گذاشتن . منسی گذاشتن . فروگذاردن . به زمین نهادن :
تیغ برگیر و می ز دست بنه
گر شنیدی که ملک هست عقیم .

بوحنیفه ٔ اسکافی .


- از دست و پا افتادن ؛ سخت مانده شدن :
اگر روزی به دست وصلت ای گلگون قبا افتم
به دست و پایت افتم آنقدرکز دست و پا افتم .

اشرف (از آنندراج ).


- از دست و پای رفتن ؛ به دست و پای مردن . تاب و توان از دست دادن :
ز بیم شیر مانده هردو بر جای
برفته روشنان از دست و از پای .

(ویس و رامین ).


- از دست هشتن ؛ رها کردن . از دست دادن :
آن قوت جوانی آن صورت بهشتی
ای بی خرد تن من از دست چون بهشتی .

ناصرخسرو.


- از دست هم ربودن چیزی را ؛ یکی از تصرف دیگری خارج ساختن .
- || نشانه ٔ نهایت عزیز بودن اوست . (از آنندراج ) :
به پاک چشمی من شبنمی ندارد باغ
ز دست هم بربائید گلعذارانم .

صائب .


- از سر دست ؛ کنایه از گفتن حرفی و سخنی باشد بی تأمل و فکر و زود ساختن کاری بی انتظار. (برهان ). کاری که چست و جلد کنند و سخنی که بی تأمل و اندیشه گویند. (آنندراج ) :
سخن تا چند گوئی از سر دست
همانا هم تو مستی هم سخن مست .

نظامی .


همین دم موزه پوشم از سر دست
ز سر سازم قدم با سر بیایم .

نزاری قهستانی (از آنندراج ).


شه بر آن تا چه بازد از سر دست
که درآید به پیل بند شکست .

میر خسرو (از آنندراج ).


- ازکف دست (یا بر کف دست ) مو برآمدن ؛ کنایه از وجود گرفتن امر ممتنعالوقوع در مقام تعلیق محال بالمحال . (آنندراج ) :
برکف دست اگر موی برون می آید
میرسد دست به موی کمر یار مرا.

صائب (از آنندراج ).


چگونه دانه ٔ ما سر برآورد از خاک
هنوز مو ز کف دست برنیامده است .

صائب (از آنندراج ).


- این دست آن دست کردن ؛ تعلل و مسامحه کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست دست کردن . دست بدست کردن .
- باد به دست . رجوع به این ترکیب ذیل باد شود.
- باد در دست بودن ؛ تهیدست بودن . و رجوع به این ترکیب ذیل باد شود.
- باددست ؛ ولخرج . مبذر. مسرف . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- با دست بافتن ؛ رجوع به ترکیب به دست بافتن شود.
- با دست گرفتن ؛ در تصرف و اختیار آوردن : در غیبت او لشکر خلف را بفریفت و قلاع و خزاین او با دست گرفت و در پادشاهی سیستان طمع مستحکم کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 35).
- باز دست آوردن ؛ دوباره به چنگ آوردن :
منم کمترین بنده یزدان پرست
از آن پس که آوردمت باز دست .

فردوسی .


- با می بدست ؛ با جام شراب در دست :
ببودند یک هفته با می بدست
گهی خرم و شاددل گاه مست .

فردوسی .


ببودند یک هفته با می بدست
همه شادو خرم به جای نشست .

فردوسی .


- بخشنده دست ؛ آنکه دست بخشنده دارد.
رجوع به این ترکیب ذیل بخشنده شود.
- برآورده دست ؛ دست برداشته . دست به مقابل صورت بالا آورده برای دعا :
مینداز ازین در که هرگز نبست
که نومید گردد برآورده دست .

سعدی .


و رجوع به این ترکیب ذیل برآورده شود.
- بردست ؛ نقداً. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
یک مدح گوی نیست تهی دست از آنکه تو
بردست مال میدهی و مدح میخری .

خالدبن ربیع.


- بر دست (با اضافه ) ؛ کنار دست :
ببودند بر دست ِ رستم بپای
زرسب و منوشان فرخنده رای .

فردوسی .


- بر دست [کسی ] دادن ؛ تسلیم او کردن : مردمان شهر را گفت هیثم بن عبداﷲ را با آن سپاه که با اوست بر دست من باید داد، مردمان گفتند زشت آید که ما کسی را اسیر کنیم و فرا دست دشمن دهیم . ما این نکنیم وحرب کنیم . (تاریخ سیستان ).
- بر دست گرفتن ؛ به دست گرفتن . در دست داشتن :
هرکه او گیرد بر دست شراب
هرچه او گوید بر دست مگیر.

ابن یمین .


و رجوع به این ترکیب ذیل «بر دست » شود.
- || اهمیت دادن :
گرم فرمان دهی فرمان پذیرم
به دست آوردنش بر دست گیرم .

نظامی .


- || باور کردن :
هرکه او گیردبر دست شراب
هرچه او گوید بر دست مگیر.

ابن یمین .


- بر سر دست آمدن ؛ به دست آمدن . رجوع به این ترکیب ذیل «بر سر» شود.
- بر سر دست درآمدن ؛ ظاهر گشتن . پدید شدن . فرا رسیدن .
- بریده دست ؛ آنکه دست او را بریده باشند. رجوع به این ترکیب ذیل بریده شود.
- بسته دست ؛ مقید. مغلول :
بیاریم گو را کنون بسته دست
سپاهش ببینند گرد شکست .

فردوسی .


بی روی تو عقل بسته دستی است
بی عشق تو جان شکسته پائی است .

عمادی شهریاری .


و رجوع به این ترکیب ذیل بسته شود.
- بند کردن دست با کسی ؛ حلقه کردن دست در کمر او یا رقص کردن . دست بند کردن . رجوع به دست بند کردن شود.
- به دست ؛ در دست . (ناظم الاطباء). در ید. در تصرف . در اختیار.
- || در حال در دست داشتن چیزی و آمادگی بکار بردن آن چون : باطوم (باتن ) به دست ، تسبیح به دست ، تفنگ به دست ، تیغ به دست ، چوب به دست ، شمشیر به دست : کلیدها بدست خادمی است که وی را بشارت گویند. (تاریخ بیهقی ).
برده دل من بدست عشق زبون است
سخت زبونی که جان و دلش زبون است .

جلاب .


یکی غایب از خود یکی نیم مست
یکی شعرخوانان صراحی بدست .

سعدی .


- || با. متعلق به : با خود گفتم در بزرگ غلط که من بودم حق به دست خوارزمشاه است . (تاریخ بیهقی ).
- || به انتخاب . دست چین . با گزینش : آمدند و غلامی هفتاد ترک خیاره به دست جدا کردند تا به درگاه عالی فرستند. (تاریخ بیهقی ).
- || موجود. حاضر :
چنین گفت خسرو به یزدان پرست
که از خوردنی چیست ایدر بدست .

فردوسی .


- || در دست . در اختیار. در فرمان . تحت فرمان :
جهان در نسل تو ملکی قدیم است
به دست دیگران عیبی عظیم است .

نظامی .


ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست .

سعدی .


- به دست آرنده ؛ به دست آورنده . تحصیل کننده .
- به دست آمدن ؛ حاصل شدن و میسر آمدن . (آنندراج ). بحاصل شدن . یافته شدن . یافت شدن . حصول . (یادداشت مرحوم دهخدا). مالک شدن . یافتن . قبض و تصرف و اختیار و اقتدار. (آنندراج ) :
به دست آمدش پیل هفتادوپنج
همان تاج زرین و شمشیر و گنج .

فردوسی .


همه گنج پیرانش آمد به دست
شتروار دینار صد بار شست .

فردوسی .


به دست آمدت افسر وتاج و گنج
کجا گرد کرد اردوان آن برنج .

فردوسی .


هرگاه اصل به دست آید کار فرع آسان باشد. (تاریخ بیهقی ). اگر به دست آید سخت بزرگ کاری باشد. (تاریخ بیهقی ). گفت در همه ٔ جهان وزیری بدین صفت که یاد کردی به دست آید؟ گفت آید. (تاریخ بیهقی ).
گر دانشت به مال به دست آید
پس مال می بدانش چون جوئی .

ناصرخسرو.


در ثیاب ربوده از درویش
کی به دست آیدت بهشت و ثواب .

ناصرخسرو.


گر به دست عالم آید زین عمل بیرون رود
کز فواید در وظایف مونس دانا شود.

ناصرخسرو.


دین نیاید به دست تا بودت
بر یمین و یسار یمن و یسار.

سنائی .


آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنیا به تبعیت بیابد و حیات ابد او را به دست آید. (کلیله و دمنه ).
صد گنج گهر گر به دست ت آید
خواهی که به اهل حکم فرستی .

سوزنی .


هم آخر در کنار پستم افتی
به دست آئی و هم در دستم افتی .

نظامی .


چو برگردد مزاج از استقامت
بدشواری به دست آید سلامت .

نظامی .


برنج آید به دست این خود سلیم است
چو از دستت رود رنجی عظیم است .

نظامی .


بخواهش گفت کان خورشیدرخسار
بگو تا چون به دست آمد دگر بار.

نظامی .


فلاطون دگر نامه را نقش بست
ز هر دانشی کامد او را به دست .

نظامی .


وگر ناید از شه جوابی به دست
دگر باره بر خر توان بست رخت .

نظامی .


کوزه بودش آب می نامد به دست
آب را چون یافت کوزه خود شکست .

مولوی .


گر خون دلم خورم ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده ای .

مولوی (از آنندراج ).


ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار.

سعدی .


بحکم آنکه مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی .

سعدی .


نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید
اسیر قید محبت نه چون تو عذرائی .

سعدی .


دلی گر به دست آیدت دلپذیر
به اندک دل آزار ترکش مگیر.

سعدی .


چون تو دگر دوست نیاید به دست
ای که فدای تو چو سعدی هزار.

سعدی .


هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمه ٔ از حوصله بیش .

سعدی .


دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بهلی باز نیاید به دست .

سعدی .


چو دی رفت و فردا نیاید به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست .

سعدی .


نخواهد ترا زنده آن خودپرست
مبادا که نقدش نیاید به دست .

سعدی (گلستان ).


بسی دست بردیم بالای دست
بر این در کلیدی نیامد به دست .

امیرخسرو.


خوش به دست آمدی ارزان ارزان . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || گرفتار شدن . (ناظم الاطباء). دستگیر شدن : ناصر محمد کاژین عاصی بود و اوبه دست او نیامد. (تاریخ سیستان ص 360).
- به دست آوردن ؛ حاصل کردن . (آنندراج ). پیدا کردن و تحصیل کردن و یافتن . (ناظم الاطباء). تدارک کردن . بحاصل کردن . یافتن . واجد آن شدن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ). تدارک . (منتهی الارب ). جمع کردن :
کند چاره ای تا به دست آردش
پس آنگه به زندان نگه داردش .

فردوسی .


که بی دشمن آرم جهان را به دست
نباشم مگر پاک و یزدان پرست .

فردوسی .


گفتند ما در غربت میباشیم و بنی اسرائیل نعمت ما را می خورند، آنجا رویم یا کشته شویم یا نعمت خویش به دست آوریم . (قصص الانبیاء ص 141). کتاب میخواند تا باقی روز و نیمه ای از شب بگذشت پس با خویشتن گفت به دست آوردم ، و بخفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 426).
ای دست برده از همه خوبان به دلبری
ناوردمت به دست و بماندم ز دل بری .

مکی طولانی .


گرملک به دست آری و نعمت بشناسی
مرد خرد آن گاه جدا داندت از خر.

ناصرخسرو.


گر تازی و علم را به دست آری
شاید که به هر دو سر بیفرازی .

ناصرخسرو.


نعمت نبود آنکه ستوران بخورندش
نه ملک بود آنکه به دست آرد قیصر.

ناصرخسرو.


اگر این امیر... خواهد تا آن مردم را به لطف و نیکوئی به دست آرد زبون و پایمال کنند. (فارسنامه ابن البلخی ص 169). از من بپرس به الحاحی تمام که این چندین مال از کجا به دست آوردی . (کلیله و دمنه ).
مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری
تو زر در خاک می بازی و آخردست می مانی .

خاقانی .


چو بر ملک این عالمت دست هست
به ار ملک آن عالم آری به دست .

نظامی .


پای نهادی چو در این داوری
کوش که همدست به دست آوری .

نظامی .


گرم فرمان دهی فرمان پذیرم
به دست آوردنش بر دست گیرم .

نظامی .


چون فلک از پای نشاید نشست
تا سخنی چون فلک آری به دست .

نظامی .


گریزنده چون ره به دست آورد
به کوشندگان در شکست آورد.

نظامی .


گر این چاره سازی به دست آوریم
بر آن چیره دستان شکست آوریم .

نظامی .


یکی بستان همه پر نارپستان
به دست آورده باغی پر ز دستان .

نظامی .


به دست آورد جائی گرم و دلگیر
کز او طفلی شدی در هفته ای پیر.

نظامی .


مرادی را که دل بر وی نهادی
به دست آوردی و از دست دادی .

نظامی .


دویدم تا به تو دستی درآرم
به دست آرم ترا دستی برآرم .

نظامی .


تو دولت جو که من خود هستم اینک
به دست آر آن که من در دستم اینک .

نظامی .


سرش سودای تاج خسروی داشت
به دست آورد چون رای قوی داشت .

نظامی .


به دست آوردم آن سرو روان را
بت سنگین دل سیمین میان را.

نظامی .


به دست آورده اسرار نهانی
کلید گنجهای آسمانی .

نظامی .


به دستان می فریبندم نه مستم
نیارند از ره دستان به دست م .

نظامی .


سر زلف گره گیر دلارام
به دست آورد و رست از دست ایام .

نظامی .


به دست آری چنان شاهانه تختی
که باشد راست چون زرین درختی .

نظامی .


نهفته بازمی پرسید جایش
به دست آورد هنجار سرایش .

نظامی .


زر آن زور و زهره کی آرد به دست
که دارای دین را کند زیر دست .

نظامی .


تو ملک پادشاهی را به دست آر
که من باشم اگر دولت بود یار.

نظامی .


تا من ازین امر و ولایت که هست
عاقبةالامر چه آرم به دست .

نظامی .


در همه چیزی هنر و عیب هست
عیب مبین تا هنر آری به دست .

نظامی .


تجسس کرد شاپور آن زمین را
به دست آورد فرهاد گزین را.

نظامی .


آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست .

مولوی .


سکونی به دست آور ای بی ثبات
که بر سنگ گردان نروید نبات .

سعدی .


برانداختم نقد عمرعزیز
به دست از نکوئی نیاورده چیز.

سعدی .


زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او کسی به دست آر.

سعدی .


اگر گنج قارون به دست آوری
نماند مگر آنچه بخشی بری .

سعدی .


مرا چند گویی که درخورد خویش
حریفی به دست آر همدرد خویش .

سعدی .


صفائی به دست آر ای بی تمیز
که ننماید آیینه ٔ تیره چیز.

سعدی .


دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار.

سعدی .


استکرام ؛ به دست آوردن بزرگواری . (از منتهی الارب ).
- || گرفتار کردن . (ناظم الاطباء) :
کنون شاه مازندران را به دست
بیارم برآرم به دیوان شکست .

فردوسی .


عاقبت او را [ جمشید را ] به دست آورد [ ضحاک ]و به اره به دو نیم کرد. (نوروزنامه ).
- || میسر شدن . (ناظم الاطباء).
- || پیدا کردن . (ناظم الاطباء).
- به دست آوردن دل کسی ؛ از او دلجوئی کردن :
موفقی که دل خلق را به دست آورد
مؤیدی که جهان جمله کرد زیر نگین .

فرخی .


تا دل دوستان به دست آری
بوستان پدر فروخته به .

سعدی .


تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم .

سعدی .


اگر خفیه ده دل به دست آوری
از آن به که صد ره شبیخون بری .

سعدی .


به دست آوردن دنیا هنر نیست
کسی را گر توانی دل به دست آر.

سعدی .


سعدیا گر بجان خطاب کند
ترک جان گیر و دل به دست آرش .

سعدی .


تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد.

(از امثال و حکم ).


- به دست آوریدن ؛ به دست آوردن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ) :
چه دستان توان آوریدن به دست
کز آن زنگیان را درآید شکست .

نظامی .


- به دست افتادن ؛ حاصل شدن . به دست آمدن .یافته شدن . یافت شدن . یافتن . (یادداشت مرحوم دهخدا):
عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش .

حافظ.


- || به دست کسی رسیدن . به دست او رسیدن . در دسترس او قرار گرفتن . پیدا کردن . بحاصل کردن . و رجوع به ترکیب به دست درافتادن شود : بسیار غنیمت و ستور به دست لشکر افتاد. (تاریخ بیهقی ). از خزانه ٔ پادشاهان به دست من افتاد و بر بازوی من بسته است . (تاریخ بیهقی ). جزیره ٔ قیس و دیگر جزایر به دست گرفتند و آن دخل کی سیراف را می بود بریده گشت و به دست ایشان افتاد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 136).
بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش .

سعدی .


هندو ندیده ام که چو ترکان جنگجو
هرچ افتدش به دست به تیر و کمان دهد.

؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا).


- || اسیر کسی شدن . گرفتار گشتن . تحت سلطه قرار گرفتن . در اختیار واقع شدن : امیر گفت الحمدﷲ... بوبکر دبیر بسلامت رفت بسوی گرمسیر... و دلم از جهت وی مشغول بود و فارغ شد که به دست این بیحرمتان نیفتاد. (تاریخ بیهقی ).
اگر روزی به دست وصلت ای گلگون قباافتم
به دست و پایت افتم آن قدر کز دست و پا افتم .

اشرف (از آنندراج ).


- به دست [ کسی ] افکندن ؛ در اختیار او قرار دادن :
تراایزد به دست شاهی افکند
که او را بودی از شاهان سزاوار.

فرخی .


- به دست اوفتادن ؛ به دست افتادن :
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بهلی باز نیاید به دست .

سعدی .


پری چهره هرچ اوفتادش به دست
بکین در سر و مغز نادان شکست .

سعدی .


غذا گر لطیفست و گر سرسری
چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری .

سعدی .


- به دست باش ؛ آگاه و باخبر باش و خود را از دست مده و تقصیر مکن . (برهان ) (از هفت قلزم ). هشیار باش . تقصیر مکن و حاضر باش .(انجمن آرا). دریغ مدار و مضایقه مکن . آگاه و باخبرباش و خود را از دست مده و تقصیر مکن . (آنندراج ). حاضر باش . شتاب کن . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب به دست بودن شود :
چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشق
به دست باش که هر بامداد یغمائیست .

سعدی .


همینکه پای نهادی بر آستانه ٔ عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی .

سعدی .


ساقی به دست باش که غم در کمین ماست
مطرب نگاه دار همین ره که میزنی .

حافظ.


گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری بجای خویشتن است .

حافظ.


- به دست بافتن ؛ نسج با دست . با دست تار و پود آن بهم افکنده و منسوج ساختن . مقابل بافتن با ماشین : دخل همه از خرما و غله باشد نیکو بافند آنجا به دست و بهر دو جای جامع و منبرست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 130). و رجوع به دستباف شود.
- به دست برگرفتن ؛ در دست گرفتن . با دست برداشتن : ثَقل ؛ به دست برگرفته سنجیدن چیزی را تا دانسته شود که گران است یا سبک . و رجوع به ترکیب به دست گرفتن شود.
- به دست بودن ؛ در دست بودن . موجود بودن . در تصرف بودن . در تملک بودن :
دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک میرود دست به دست .

سعدی .


- || شمردن . (ناظم الاطباء).
- || یافتن .(ناظم الاطباء).
- || کنایه از باخبر بودن . و آگاه و هشیار بودن . (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا). مراقب بودن . مواظب بودن . متوجه بودن . ملتفت بودن . هوشیار بودن . آژیر بودن : به دست باش که سر در هوا نکنی . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب به دست باش شود.
- به دست چپ خفتن ؛ خواب کردن به آرام تمام . (آنندراج ). و رجوع به ترکیب دست شود :
خلوتی دارم از هوس رفته
عشق در وی به دست چپ خفته .

طالب آملی (از آنندراج ).


- به دست چپ دادن کتاب ؛ نامه ٔ عمل در دست چپ کسی نهادن به نشانه ٔ تباهی اعمال و سیاهی نامه ٔ عمل او در جهان زندگی :
کارهای چپ و بلایه مکن
که به دست چپت دهند کتاب .

ناصرخسرو.


- به دست چپ شمردن ؛ کنایه از بسیار باشدچه در حساب عقد انامل آحاد و عشرات به انامل دست راست مخصوص است و مئات و الوف به انامل دست چپ اختصاص دارد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) :
عاشق بکشی به تیغ غمزه
چندانکه به دست چپ شماری .

خاقانی (از آنندراج ).


- به دست خود ؛ مستقیم . بی واسطه . نه به امر دیگری . (یادداشت مرحوم دهخدا). به مباشرت خود :
مر کشت راخو افکن نیرو
رز را به دست خود کن فرخو.

لبیبی .


به دستان خود بند از او بر گرفت
سرش را ببوسیدو در برگرفت .

سعدی .


- به دست خود بودن ؛ دراختیار خود بودن . مختار بودن :
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند
تو چون به دست خودی رو به دست راست بخسب .

مولوی .


- به دست خودش بدهید ؛ به شخص خودش بدهید. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- به دست [ کسی ] دادن ؛ در اختیار او گذاشتن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ) : خویشتن را به دست شیطان نداد. (تاریخ بیهقی ص 78). به سواد دوده ٔ شب بر بیاض صفحه ٔ روز نبشتمی ... و هم به دست آفتاب دادمی تا به حریم معلی مجلس عالی رسانیدی . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 3).
جهان گرترا داد کاری به دست
مرا نیز دستی درین کار هست .

نظامی .


هم از بامدادان در کلبه بست
به از سود و سرمایه دادن به دست .

سعدی .


- به دست کسی سزای او را دادن ؛ او را به مجازاتی که مستحق آن است رسانیدن : علی حاجب که امیر را نشانده بود فرمودیم تا بنشاندند و سزای وی به دست او دادند. (تاریخ بیهقی ).
- به دست داشتن ؛ در اختیارداشتن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار واقتدار است . (آنندراج ) :
و دیگر از ایران زمین هرچه هست
که آن شهرها را تو داری به دست .

فردوسی .


- || موجود داشتن :
محاسن چو مردان ندارم به دست
نه مردی بود پیش مردان نشست .

سعدی .


- به دست [ کسی ] درافتادن ؛ به دست او افتادن . در اختیاراو بودن :
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند
تو چون به دست خودی رو به دست راست بخسب .

مولوی .


و رجوع به ترکیب به دست افتادن شود.
- به دست دیگری (دگری ) مار گرفتن یا گیراندن ؛ کنایه از مباشر کار خطرناک نشدن .(آنندراج ). مار را به دست غیر گرفتن و کار خطرناک را به اعانت دست دیگری انجام دادن . (ناظم الاطباء) :
چو از دست تو ناید هیچ کاری
به دست دیگران میگیر ماری .

نظامی .


گفتی که بگیر زلف او، میخواهی
تا مار به دست دگری گیرانی .

خسرو (از آنندراج ).


- به دست [ کسی ] سپردن ؛ به او دادن . به او تسلیم کردن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ) :
ز دریا و خشک آنچه آورده بود
به دست شه طنجه بسپرده بود.

اسدی .


عشقت به دست طوفان خواهد سپردن ای جان
چون برق زین کشاکش پنداشتی که رستی .

حافظ.


- به دست شدن ؛ حاصل شدن و به دست آمدن . (ناظم الاطباء). یافت شدن . کنایه از به دست آمدن چیزی . (برهان ) (آنندراج ). دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ) : میوه های مالین و کروخ دررسید که امثال آن در بسیار جایها به دست نشود و اگر شود بدان ارزانی نباشد. (چهار مقاله ٔ عروضی ص 31).
در جهان دوستی به دست نشد
که ازو در دلم شکست نشد.

اوحدی (از آنندراج ).


- به دست فروگرفتن ؛ در تصرف و اختیار گرفتن : و ضیعتهای ایشان را به دست فرومی گرفتند و اموال ایشان را برمیداشتند. (تاریخ قم ص 161).
- به دست کردن ؛ به دست آوردن . حاصل کردن . تحصیل کردن . پیدا کردن . کسب کردن . یافتن . واجد آن شدن . تحصیل . بچنگ آوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). جمع کردن . دست در اینجا به معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ) :
راست که چیزی به دست کرد و قوی گشت
گر تو بدو بنگری چو شیر بغرد.

ناصرخسرو.


میگفت عمر عزیز بزیان آوردم و مال به دست کردم . (کلیله و دمنه ).
دشمن گریزگاه فنا زآن به دست کرد
کاینجا بدیده بود که بر جانش دشمن است .

انوری (از آنندراج ).


لیث هرچه به سیستان به دست کردی طعام ساختی و عیاران سیستان را مهمان کردی . (تاریخ سیستان ).
یاری به دست کن که بامید راحتش
واجب بود که صبر کنی بر جراحتش .

سعدی .


اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشمهاش بنشاند.

سعدی .


صوفی گردون چو به خلوت نشست
کرد فلک سبحه ٔ پروین به دست .

میرخسرو (از آنندراج ).


طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی .

حافظ.


- || اندازه کردن به وجب . شبر و وجب کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا): الشبر؛ به دست کردن . (تاج المصادر بیهقی ). شبرالثوب ؛ به دست کرد جامه را. (زمخشری ).
- به دست کرده ؛ حاصل . محصول . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- به دست گذراندن ؛ از دستی به دست دیگر منتقل ساختن :
پدر بر پسر بگذراند به دست
چنین تا شود سال صد بار شست .

فردوسی .


- به دست گرفتن ؛ تعاطی .قبض . (از منتهی الارب ). از قبیل به پا ایستادن و به پا رفتن باشد، زیرا که گرفتن و رفتن و ایستادن بی دستیاری دست و پای ممکن نیست و تکرار دست و پای محض برای مزید تأکید و یقین است . (از آنندراج ).
- || در دست گرفتن :
شعرم به دست گیر و فروخوانش سربسر
وین دست بین که هست مرا در سخنوری .

فخرالدین مروزی .


- || متصرف شدن . در اختیار آوردن :
بیامد به تخت کیی برنشست
گرفت او همی این جهان را به دست .

فردوسی .


جزیره ٔ قیس و دیگر جزایر به دست گرفتند و آن دخل کی سیراف را می بود بریده گشت و به دست ایشان افتاد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 136). یکی بود از جمله ٔ خانان نام او ابوالقاسم و سیراف نیز به دست گرفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 136).
پس آنرا ز بهر مصالح شکست
که سالار ظالم نگیرد به دست .

سعدی .


- || انتخاب و اختیار کردن :
بگفتا طریقی نگیرم به دست
که نشنیدم از پیر آذرپرست .

سعدی .


- || معمول داشتن و مشغول شدن . (ناظم الاطباء). شروع کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || بر دست گرفتن . اهمیت دادن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
اگر بد کند زو مگیر آن به دست
که جز تخت شاهی مبادت نشست .

فردوسی .


- به دست گرفتن برای کسی ؛ امری را یا سخنی را که از او سر زده یا گفته است برای استهزاء او یا ایذاء او همه جا گفتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست گرفتن در ردیف خود شود.
- به دست ماندن ؛ باقی ماندن .ذخیره شدن :
اگر روز در خوشه چیدن نشست
که یک جو نماندش ز خرمن به دست .

سعدی .


مکن تکیه بر دستگاهی که هست
که باشد که نعمت نماندبه دست .

سعدی .


- به دست ناامیدی سر خاریدن ؛ متردد ودودل بودن .
- به دست نگاه داشتن ؛ در اختیار گرفتن . دست در اینجابه معنی قبض و تصرف و اختیار و اقتدار است . (آنندراج ).
- به دست و پا افتادن ؛ در تداول عامه درصدد چاره جویی برآمدن . تلاش و چاره ای آغاز کردن . و رجوع به ترکیب دست و پا... شود.
- به دست و پای کسی افتادن ؛ این معنی در هنگام غلبه ٔ شوق و مستی در وصال صورت میگیرد اما تنها به پای افتادن در زمان عذرخواهی و شفاعت بود. (آنندراج ):
اگر روزی به دست وصلت ای گلگون قبا افتم
به دست و پایت افتم آنقدر کز دست وپا افتم .

اشرف (از آنندراج ).


- || کاملاً مغلوب گشتن . (ناظم الاطباء).
- به دست و پای کسی پیچیدن ؛ مزاحم او شدن . سبب گرفتاری و رنج او شدن :
آب می پیچد ز حیرانی به دست و پای سرو
از گلستانی که آن شمشادبالا بگذرد.

صائب (از آنندراج ).


- به دست و پای مردن ؛ دست و پای خود را گم کردن . توانائی و نیروی خودرا بر اثر واقعه ای ناگهانی یا ناامیدی یا بیم از دست دادن : ایشان را دید به آشوب ، گفت شما راچه بوده است گفتند سنگ بر سر محمد خواهیم افکندن ، گفت محمد را بر در مدینه دیدم اکنون دیرگاه است تا به شهر اندر رفت ، ایشان به دست و پای بمردند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خواجه گفت ... این خبر ناچار به امیر رسد نتوانم دانست که چه فرماید، ایشان به دست و پای مرده برفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 443). از مسعدی شنودم وکیل در خوارزمشاه بود که وی [ خوارزمشاه ] سخت نومید گشت و به دست و پای بمرد. (تاریخ بیهقی ). افشین برخاست دلشکسته و به دست و پای مرده و برفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 174). شب را جاسوسان ما آمدند و گفتند ترکمانان به دست و پای مرده بودند. (تاریخ بیهقی ). گفت من تلطف کنم تا اینچه در نسخت نبشته آمده از گرگان و طبرستان و ساری و همه ٔ محال ستده آید تا شما را بیشتر رنجی نباشد، آملیان چو این حدیث بشنودند به دست و پای بمردند و متحیر گشتند. (تاریخ بیهقی ).
گهی از چراغ طبعی به پفی چنان بلرزم
که به دست و پا بمیرم ز نهیب ناتوانی .

نظامی .


- به دست و دندان به چیزی آویختن ؛ کنایه از محافظت کردن به جد تمام . (از آنندراج ) :
دل دامن حسرت ترا دید
آویخت درو به دست و دندان .

مسیح کاشی (از آنندراج ).


- به دست و دندان نگهداری کردن ؛ کنایه از محافظت کردن بجد تمام . (آنندراج ). به نهایت میل نگاهداری کردن . (ناظم الاطباء) :
نماید هرکه چون مسواک جمعی را پرستاری
کنند اهل دعا با دست و دندانش نگهداری .

؟ (از آنندراج ).


- به دست و دهان نگهداری کردن ؛ سخت در مراقبت و حفظ چیزی کوشیدن :
کردیش از کمال غمخواری
به دو دست و دهان نگهداری .

یحیی کاشی (از آنندراج ).


- به دو دست تیغ زدن ؛ دو دستی شمشیر زدن . رجوع به دو دستی زدن شود :
مریخ با عدوت به دو دست تیغ زد
با طالع تو دست یکی کرد مشتری .

مکی طولانی .


- به هر دو دست به چیزی چسبیدن ؛ کنایه از محافظت کردن به جد تمام . (آنندراج ) :
نمی باید ززور می به وقت رعشه ترسیدن
به هر دو دست می باید به جام باده چسبیدن .

خان خالص (از آنندراج ).


- بی دست ؛ دست بریده . مقطوع الید. که دست او بریده باشند. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- بی دست و پا ؛ فاقد دست و پا. شل و چلاق . که گرفتن و راه رفتن نتواند :
گرت نهی منکر برآید ز دست
نباید چو بی دست و پایان نشست .

سعدی .


- || کنایه از عاجز. زبون . ناتوان .
- پاداش دست ؛ دست مزد :
فروتن کند گردن خویش پست
ببخشد نه از بهر پاداش دست .

فردوسی .


- پاکدست ؛ درستکار. صحیح العمل . رجوع به پاکدست در ردیف خود شود.
- پا و دست زدن ؛ دست و پا زدن :
مکن عیب درویش مدهوش مست
که غرقه است از آن می زند پا و دست .

سعدی .


و رجوع به ترکیب دست و پا زدن شود.
- پسادست ؛ نسیه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پستادست ؛ نسیه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پس دست را نگاه داشتن ؛ دست پس داشتن . ذخیره داشتن . رجوع به ترکیب دست پس خود نگاه داشتن شود.
- پشت دست خائیدن ؛ افسوس خوردن :
اینک او پشت دست می خاید
وآن دگر خود شکم همی خارد.

انوری .


روی در روی دوست کن بگذار
تا عدو پشت دست میخاید.

سعدی .


و رجوع به این ترکیب ذیل پشت دست شود.
- پشت دست داغ کردن ؛ خود را ملزم به عدم تکرار کاری و گفتاری کردن . و رجوع به این ترکیب ذیل پشت دست شود.
- پشت دست زدن ؛ ضرب با پشت دست . رجوع به این ترکیب ذیل پشت دست شود.
- پشت دست کندن ؛ پشیمان شدن . رجوع به این ترکیب ذیل پشت دست شود.
- پشت دست گزیدن ؛ پشیمانی سخت اظهار کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
بتندی سبک دست بردن به تیغ
به دندان گزد پشت دست دریغ.

سعدی .


مکن بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان گزی پشت دست .

سعدی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پیچیده دست ؛ که دستی کژ دارد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پیشادست ؛ پیشدست .
- || نقد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پیشدست ؛ سبقت گیر. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پیش دست شدن ؛ سبقت گرفتن . پیشی و برتری یافتن :
چو در داد بیشی و پیشیت هست
سزد گر شوی بر کیان پیشدست .

نظامی .


- پیشدستی ؛ سبقت جویی بر کسی در کاری . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- تردست ؛ مردم جلد و چست و چالاک . (برهان ). ماهر. حیله باز. رجوع به تردست در ردیف خود شود.
- تنگدست ؛ کنایه ازمفلس و فقیر و بی چیز :
هم او را در آن بقعه زر بود و مال
دگر تنگدستان برگشته حال .

سعدی .


اگر تنگدستی بزندان در است .

سعدی .


تنگدستان را سیم و زر دادی . (گلستان سعدی ).
ای که فراخ دستی ، فقرا و تنگدستان را مراعات کن . (مجالس سعدی ص 23). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- تنگدستی ؛ بی چیزی . تهیدستی :
بگاه تنگدستی خسته و ریش .

سعدی .


رجوع به این ترکیب درردیف خود شود.
- تهی دست ؛ تنگدست . مفلس . نادار :
تهی دست کاندیشه ٔ زر کند
تمنای گنجش توانگر کند.

نظامی .


تهی دست کو مایه داری کند
چو لنگی است کو راهواری کند.

نظامی .


ای تهی دست رفته در بازار
تو سمت پر نیاوری دستار.

سعدی (گلستان ).


اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند. (گلستان سعدی ).
تهیدست غم بهر نانی خورد.

سعدی .


برآرد تهی دستهای نیاز
ز رحمت نگردد تهی دست باز.

سعدی .


تهی دست بر خوبرویان مپیچ
که بی هیچ مردم نیرزد به هیچ .

سعدی .


تهی دست مردان پرحوصله
بیابان نوردان بی قافله .

سعدی .


زنی جنگ پیوست با شوی خویش
شبانگه چو رفتش تهی دست پیش .

سعدی .


به چندان که در دست افتد بساز
از آن به که گردی تهی دست باز.

سعدی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- تهی دستی ؛ فقر. بی چیزی . نداری . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- تیزدست ؛ جلدکار و توانا و باوقوف . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- تیغ دودستی ؛ شمشیر دراز بقدردو دست . رجوع به دودستی شود.
- جلددست ؛چابک دست .
- چابک دست ؛ ماهر. جلدکار. باوقوف . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چابک دستی ؛ استادی . مهارت . چالاکی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چپ دست ؛ آنکه با دست چپ بهتر کار کند. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چپه دست ؛ چپ دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چربه دست ؛ جلد و چابک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چربدستی ؛ ظرافت و تیزدستی و چابکی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چشم به دست بودن یا ماندن ؛ منتظر کمک و احسان بودن :
پسر را نکو دار و راحت رسان
که چشمش نماند به دست کسان .

سعدی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چوبدست ؛ چوبدستی . عصا. دستوار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چوبدستی ؛ عصا :
شبانان که آهوپرستی کنند
ز تیرش همه چوبدستی کنند.

نظامی .


- چو دست ؛ مثل دست . مثل کف دست . هموار. بی آبادی . بی گیاه و درخت . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
درختان بریده چراگاه پست .

فردوسی .


همه راه را پاک کرده چو دست
در و دشت چون جایگاه نشست .

فردوسی .


- چیردست ؛ چیره دست . مسلط. غالب . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چیره دست ؛ چیردست . ماهر. زبردست :
پریرخ ز درمان آن چیره دست
از آن تاب و آن تب بیکباره رست .

نظامی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- چیره دستی ؛ چیردستی . مهارت . حذاقت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- حق به دست کسی بودن ؛ حق داشتن او. حق با او بودن :
چنین که صومعه آلوده شد به خون دلم
گرم به باده بشوئید حق به دست شماست .

حافظ.


- خشک دست ؛ که دست او خشک و تباه باشد. اشل . (دهار).
- خیره دست ؛ سرکش . و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دراز بودن دست ؛ گسترده و مسلط و به همه جا رسنده بودن دست :
پای سخن را که دراز است دست
سنگ سراپرده ٔ او سر شکست .

نظامی .


و رجوع به ترکیب دست دراز بودن در ردیف خود شود.
- درازدست ؛ که دستی دراز دارد.
- || کنایه از ظالم ومتعدی . رجوع به درازدست و دست دراز در ردیفهای خود شود.
- دراز شدن دست کوتاه ؛ کنایه از سر برآوردن و سلطه جستن مقهور و مغلوب :
که گر هردو باهم سگالند راز
شود دست کوتاه ایشان دراز.

سعدی .


- درازی دست ؛ تسلط و فتح ونصرت و غلبه : قوت پیغمبران معجزات آمد...و قوت پادشاهان ... درازی دست و ظفر و نصرت . (تاریخ بیهقی ).
- در دست آمدن ؛ به دست آمدن :
چو می بینم کنون زلفت مرا بست
تو در دست آمدی من رفتم از دست .

نظامی .


نیامد شیشه ای از سنگ در دست
که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست .

نظامی .


- در دست [ کسی ] افتادن ؛ به تصرف او درآمدن . به دست او آمدن :
به چندان که در دستت افتد بساز
از آن به که گردی تهیدست باز

سعدی .


- || گرفتار او شدن . اسیر او گردیدن :
هم آخر در کنار پستم افتی
به دست آئی و هم در دستم افتی .

نظامی .


- در دست بودن ؛ به دست بودن . وجود داشتن . حاضر بودن : کتاب مجمل التواریخ که امروز دو نسخه از آن در دست است . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
تو دولت جو که من خود هستم اینک
بدست آر آن که من در دستم اینک .

نظامی .


گر از دنیا وجوهی نیست در دست
قناعت را سعادت باد کان هست .

نظامی .


تو در دستی اگردولت شد از دست
چو تو هستی همه دولت مرا هست .

نظامی .


- در دست بودن کاری یا چیزی ؛ در حال انجام گرفتن بودن آن . در دست اجرا بودن آن . در دست اقدام بودن آن .
- در دست دادن ؛ مخفی و پنهان شده ای را به دست جوینده دادن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || غدر کردن و خیانت نمودن . (ناظم الاطباء) : یهودا اسخریوطی آنکه عیسی رادر دست داد. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص 57).
- دردست کردن چیزی ؛ مالک شدن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || تصرف کردن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- در دست گرفتن ؛تصرف کردن : بعد از خراب البصره ولایت نرماشیر در دست گرفت . (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ).
- دست آب ؛ آبدست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آختن ؛ دست دراز کردن و بیرون کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آزمای ؛ آزماینده به دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آس ؛ آسیای دستی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آسمان ؛ اضافه ٔ استعاری :
دستهای آسمانند اینکه با این بندگان
آن خداوندان همی احسان ها الوان کنند.

ناصرخسرو.


- دست آشنا . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آلودن ؛ آلوده کردن دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آمدن ؛ حاصل شدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آموز ؛ تربیت یافته با دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آوردن ؛ حاصل کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست آویختن و دست آویز . رجوع به این دو ترکیب در ردیفهای خود شود.
- دستادست ؛ نقد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست ارادت ؛ : همان طینت را به همان صیغت دست ارادت اعادت کند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 206).
- دست از آستین برآوردن ، یا بیرون آوردن ، یا بیرون کردن ، یا در آوردن ؛ خارج ساختن از آستین .
- || کنایه از ظاهر و آشکار شدن :
چون برآرد شوکت حسن تو دست از آستین شق چو ماه عالم آرائی کند آئینه را.

صائب (از آنندراج ).


گل خورشید چون صبح از گریبانی شود طالع
که دست از آستین در دامن شبها برون آرد.

صائب (از آنندراج ).


صفحه را جیب و بغل گنجینه ٔ گوهر شود
خامه ٔ صائب چو دست از آستین بیرون کند.

صائب (از آنندراج ).


- || با قوتی از قوت خویش برتر به دعوی یا عمل ، برابری خواستن . (امثال و حکم ) :
من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم
در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها.

صائب (از امثال و حکم دهخدا).


- دست از پا خطا نکردن ؛ هیچ اشتباه و خبط و خطائی نکردن .
- دست از پا درازتر آمدن یا بازگشتن یا برگشتن یا داشتن ؛ بی نیل به مقصود بازگشتن . بی نیل مراد بازگشتن . خائب بازآمدن . بی حصول مقصود و دست تهی بازآمدن . اخفاق . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست از پی چیزی بردن ؛ به کنه آن رسیدن . (از اهل زبان بتحقیق پیوسته ) (آنندراج ).
- دست از جان شستن ؛ از جان گذشتن . به جان نیندیشیدن . پروای جان نکردن در اقدام به کاری . رجوع به دست شستن در ردیف خود شود.
- دست از خود شستن ؛ از خود گذشتن . رجوع به این ترکیب ذیل دست شستن شود.
- دست از دامن [ کسی ] افکندن . رجوع به این ترکیب ذیل دست افکندن شود.
- دست [ کسی را ] از دامن داشتن ؛ دامن خود را از دست او رها کردن . دست وی را کوتاه کردن . نگذاشتن که کسی دامن او گیرد. دفع مزاحمت کردن . رها نکردن که دامن گیرد.
- دست از دامن [ کسی ] نداشتن ؛ دامن او رهانکردن . دامن او از دست نهشتن یا ننهادن . او را ترک نگفتن :
هرکه خواهد هرچه خواهد در حق من گو بگوی
ما نمی داریم دست از دامن دلدار خویش .

سعدی .


- دست از دامن رها کردن (یا نکردن ) ؛ از دست دادن و نهادن (یا ننهادن ) دامن کسی . ترک کسی گفتن (یا نگفتن ) :
تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها.

سعدی .


- دست از دل برآوردن ؛ از سر صدق به راز و نیاز پرداختن . دست به دعا برداشتن :
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گل .

سعدی .


- دست از دهان و دهن برداشتن ؛ بی پرده سخن گفتن . رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.
- دست از سر بداشتن ؛ رها کردن . رجوع به این ترکیب ذیل دست بداشتن شود.
- دست از سر چیزی نگذاشتن ؛ ترک نکردن آن چیز و از سر آن بر نخاستن . (از آنندراج ) :
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است .

حافظ (از آنندراج ).


- دست از سر [ کسی ] گرفتن ، یا برگرفتن ؛ کنایه از بی شفقتی نمودن و بی توجهی کردن . (برهان ). کنایه از امداد و اعانت دریغ داشتن . (آنندراج ).
- دست [ کسی ] از قبر بیرون ماندن ؛ نیازمند و چشم براه کمک خویشان و فرزندان بودن مرده .
- دست از قفا واکردن ؛ آزاد و رها کردن دست به پشت بسته :
کاکل چه گنه دارد دستش ز قفا واکن
هر فتنه که می بینی در زیر سر ابروست .

صائب (از آنندراج ).


- دست از قنداق برآوردن یا در آوردن ؛ خارج کردن دست بچه از قنداق .
- || کنایه از کارها که نه درخور سن خود است کردن کودک .
- دست از کار بشدن ؛ از کار افتادن دست بسبب بیماری یا بروز حادثه ای ناگوار.
- دست ازکار رفتن ؛ از کار افتادن دست .
- دست از کار شدن ؛ دست از کار رفتن .فاقد قدرت انجام دادن کار شدن : اگر از من خطائی نرود و بدانچه از من بدگمان میباشد من ترسان خاطر شوم و دست من از کار بشود و ضرر آن به کارهای ملک بازگردد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 488).
- دست از لباس بیرون کردن ؛پوشیدن جامه به این طرز که دست در آستین کنند برای ساعت نیک و باز برآرند و پوشیدن آن به وقت دیگر اندازند، و این در هندوستان مرسوم است . (آنندراج ) :
جامه ٔ هستی به تن بهر قیامت کرده ایم
دست بیرون زین لباس از بهر ساعت کرده ایم .

تأثیر (از آنندراج ).


- دست از میان برآوردن ؛ خود را ظاهر کردن . آشکارا شدن :
ای هجر مردمی کن پای از میان برون نه
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد.

خاقانی .


و رجوع به دست برآوردن در ردیف خود شود.
- دست از هم بدادن ؛ از یکدیگر جدا شدن . پیوند گسستن :
بنامردی از هم بدادیم دست
چو ماهی که با جوشن افتد به شست .

سعدی .


- دست افتادن ؛ بدست افتادن . رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
- دست افزار . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست افسوس ؛ مرادف کف افسوس . (آنندراج ) :
چون نباشد گوهر دندان صدف خمیازه ایست
دست افسوسی بود بی گوهر دندان صدف .

صائب (از آنندراج ).


- دست افشار . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست افشان . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست افشاندن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست افگن .رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست امتحان ؛ کنایه از زورآزمائی . (آنندراج ). قوت آزمائی . (ناظم الاطباء).
- دست انداختن کسی را ؛ او را استهزا کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست انداز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست اندرزدن به ؛ متمسک شدن به . استمساک کردن به . تمسک کردن به . تمسک . توسل . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست درزدن . متشبث شدن . رجوع به دست درزدن در ردیف خود شود.
- دست اندر کار بودن ؛ دست در کار بودن . رجوع به دست در کار بودن در همین ترکیبات شود.
- دست اندر کار شدن ؛ شروع کردن . آغاز کردن .
- دست انسانیت ؛ اضافه ٔ استعاری : بنده سرزده ٔ حیرت گشت ، از پای وجود درآمد و از دست انسانیت برون رفت . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 330).
- دست ایام ؛ اضافه ٔ استعاری :
سرزلف گره گیر دلارام
به دست آورد و رست از دست ایام .

نظامی .


- دست با برکت داشتن ؛ خجسته دست و میمون و مبارک و فرخ و فرخنده و سعید و مسعود و همایون و خشنان و خوش و انوشه بودن .
- دست با پادشاه ؛ کنایه از برابری کردن با پادشاه باشد. (برهان ) (آنندراج ).
- دست بادپیما ؛ کنایه از دستی که حرکتش لغو بود. (آنندراج ) :
چون نسایم دست بر هم کز شمار نقد عمر
رنگ افسوسی بدست بادپیما مانده است .

صائب (از آنندراج ).


- دست بادست ؛ دست به دست . بسیار نزدیک . (آنندراج ) :
ز هر شاخش که برده از صبا دست
رهی باشد به گردون دست با دست .

سعید اشرف (در تعریف چنار، از آنندراج ).


- || جلد و شتاب . دستادست . (آنندراج ).
- دست باز ؛ تمام باز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست [ به کسی ] بازدادن ؛ با او بیعت کردن . از در موافقت و اطاعت با او درآمدن : هرکه با هرکسی تواند نشست . ... بدو طمع نیکی مدار، که نفس او دست به شیطان بازداده است . (اسرار التوحید).
- دست بازداشتن ؛دست برداشتن . باز ایستادن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بازکشیدن ؛ دست برداشتن . خودداری کردن از : پسر دریافت دست از طعام بازکشید. (گلستان سعدی ).
- دست بازگرفتن ؛ متوقف شدن . از ادامه دادن بازایستادن : چون جان رسول (ص ) به زانو رسید گفت ای ملک الموت دست بازدار، عزرائیل دست بازگرفت . (قصص الانبیاء ص 244).
- دست بازی ؛ انبساط و ملاعبت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست باف ؛ بافته با دست .
- || آسان . (آنندراج ). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بالا زدن ؛ دست بالا کردن .
- || آستین جامه درنوردیدن . آماده شدن برای انجام کاری .
- دست بالا کردن ؛ پیشقدم شدن در کاری چنانکه برای پیدا کردن زنی جهت مردی .
- || تظلم و فریاد کردن . (غیاث ) (آنندراج ). دست برآوردن :
بوستان از شاخ گل دستی که بالا کرده بود
در زمان سرو خوشرفتار او بر دل گذاشت .

صائب (از آنندراج ).


- دست بالین کردن ؛ دست را خم داده بزیر سرگذاشتن ، چنانکه مردمان مفلس بسبب نابودن تکیه به این نوع دراز می کشند. (آنندراج ) :
عرش و کرسی معنی در زیر پا افتاده است
چون بوقت فکر صائب دست بالین می کند.

صائب (از آنندراج ).


- دست با هم دادن ؛ دست بهم دادن :
نیاز و ناز را با هم حسابی در میان باشد
به گردش دست با هم داد زو چشمی ز من رنگی .

صائب (از آنندراج ).


- دست بدار! ؛ نوعی بازی است . خودداری کن . رجوع به این ترکیب ذیل دست بداشتن شود.
- دست بداشتن ؛ دست برداشتن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بده داشتن ؛ کریم بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست بده نداشتن ؛ خسیس بودن .
- || در ادای قرض سهل انگار بودن . بدحساب بودن .
- دست برّ ؛ اضافه ٔ استعاری :
بزرگوارادانی که بنده را هر سال
به دست برّ تو باشد مبرتی مرسوم .

سوزنی .


- دست بر آسمان داشتن ؛ دست به سوی آسمان بلند کردن به دعا یا نالیدن از کسی .
- دست برآوردن ؛ آماده شدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
- دست بر ابرو گرفتن یا نهادن ؛ تاب نظاره نیاوردن . (غیاث ) (آنندراج ) :
خورشید در مشاهده ٔ آفتاب تو
بی اختیار دست بر ابرو گرفته است .

نجات (از آنندراج ).


استشراف ؛ دست بالای چشم داشتن برای نگریستن . دست بر ابرو نهادن تا آفتاب بر چشم نتابد و چشم را خیره نسازد تا چیزی را توان دید. استکفاف ؛ دست بر ابرو نهادن تا چیزی ببینی . (دهار). استیضاح ؛ دست به ابرو نهادن تا به چیزی نیک نگریسته شود. و رجوع به ترکیب دست بر بالای ابرو گرفتن شود.
- دست برافشاندن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست برآوردن ؛ دست به دعابرداشتن :
چو شاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ زین بیش نتوان نشست .

سعدی .


- دست برباد ؛ مبذر. دست به باد. مسرف . باددست .
- دست بر بالای ابرو گرفتن ؛ تاب نظاره نیاوردن . (آنندراج ) :
پی نظاره مهر از تاب آن رو
گرفته دست بر بالای ابرو.

زلالی (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست بر ابرو گرفتن شود.
- دست بر بالای یکدیگر نهادن ؛ کنایه از بیکاری و بی شغلی . معطل و بیکار بودن . (آنندراج ) :
خفته در راه تو از عجز ای غزال شیرگیر
دست بر بالای یکدیگر نهاده شیر ما.

سلیم (از آنندراج ).


- دست بر بر زدن ؛ دست به برزدن . آماده و مهیا شدن :
همه لشکرش دست بر بر زدند
همی هرکسی رای دیگر زدند.

فردوسی .


و رجوع به ترکیب دست به برزدن شود.
- دست بر بر نهادن ؛ به معنی سلام کردن ، و سلام مردم ولایت چنین باشد که دست به سینه نهند. (غیاث ) (آنندراج ).
- دست بربستن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بر پای زدن ؛ دست و پا زدن :
بسان گوسپند کشته بر جای
فرو افتاد و می زد دست بر پای .

نظامی .


و رجوع به ترکیب دست و پای زدن شود.
- دست بر پشت چنبر کردن ؛ به معنی دست بر پشت حلقه کردن یعنی هر دو دست مجرم در پس پشت او بهم بستن . (غیاث ) (آنندراج ).
- دست [ کسی یا چیزی را ] برپیچیدن ؛ تافتن . مقهور کردن :
که من دست قدرت ندارم بهیچ
به سرپنجه دست قضا برمپیچ .

سعدی .


- دست برتافتن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بر تخته بستن . رجوع به ترکیب دست به تخته بستن شود.
- دست بر ترکش زدن ؛ مهیای جنگ شدن . (غیاث ) (آنندراج ).
- || کنایه از خودآرائی باشد یعنی آرایش و زینت کردن و خود آراستن . (برهان ). خودآرائی و ادعا نمودن . (انجمن آرا). آراستن معشوق است خویشتن را که آن هم در معنی مستعد جنگ شدن است . (آنندراج ) :
بهر مژگان سیاهت سرمه ای در کار نیست
میزنی در صید دلها دست در ترکش چرا.

اسماعیل ایما (از آنندراج ).


صد قلب به یک کرشمه پامال شود
زآن دست که مژگان تو بر ترکش زد.

اسماعیل ایما (از آنندراج ).


- دست بر چشم نهادن ؛ کنایه از قبول کردن . (آنندراج ) :
از او چون نوا جسته صاحب اصول
نهاده ست بر چشم دست قبول .

ملاطغرا (در تعریف طنبور، از آنندراج ).


- دست بر چوب بستن ؛ عاجز گردانیدن و بی دخل کردن .
|| نوعی از سیاست مقرری است . (آنندراج ) :
بر چوب بسته غیرت من دست شانه را
دست این چنین به زلف نسیم صبا نیافت .

صائب (از آنندراج ).


- دست [ کسی را ] بر خاک مالیدن ؛ از او سر آمدن . بر او فائق شدن . رجوع به ترکیب دست در خاک مالیدن شود.
- دست برخدا (یا خداوند) بودن ؛ در دعا بودن به خداوند از جور و بیداد کسی . نالان بودن به خداوند از ستم وبیداد کسی . مستغاث بودن به خدا از ظلمی :
اطفال عزیز نازپرورد
از دست تو دست بر خدایند.

سعدی .


ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست .

سعدی .


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است .

سعدی .


- دست بر خون کسی داشتن ؛ آلوده داشتن دست به خون کسی :
دست بر خون عاشقان داری
حاجت تیغ برکشیدن نیست .

شیخ شیراز (از آنندراج ).


- دست برد . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بردار . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست برداشت شدن . رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.
- دست برداشتن از ؛ ترک آن کردن . رها کردن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بر دامان کسی دادن ؛ بدو پناهیدن . در اطاعت او درآمدن :
سر همه بر اختیار او نهیم
دست بر دامان و دست او دهیم .

مولوی .


- دست بر دامن کسی زدن ؛ به او پناهنده شدن :
دست بر دامن هرکس که زدم رسوا بود
کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود.

؟ (از امثال و حکم ).


- دست بر در زدن ؛ مرادف انگشت بر در زدن . (آنندراج ) :
همچو طغرا بر در بی اختلاطی میزنم
تا به کی ازبهر صحبت دست بر هر در زدن ؟

ملا طغرا (از آنندراج ).


- دست بر دست بگذاشتن ؛ دست به دست منتقل کردن :
بسی زآن بزرگان نهان داشتند
همی دست بر دست بگذاشتند.

فردوسی .


سوارانش از خاک برداشتند
همی دست بر دست بگذاشتند.

فردوسی .


- دست بر دست زدن ؛ بهم کوفتن کف دو دست و آواز از آن برآوردن :
من سخن گویم تو کانائی کنی
هر زمانی دست بر دستت زنی .

رودکی .


احمد دست بر دست زد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 238).
گهی میزد ز تندی دست بر دست
گهی دستارچه بر دیده می بست .

نظامی .


تصفیق ؛ دست بر دست زدن چنانکه آواز کند.
- || به هم کوفتن دو دست به نشانی تأسف :
همانگه یکی دست بر دست زد
چو دشمن بود گفت فرزند بد.

دقیقی .


تا به صبح از شراب فکرت مست
دست لاحول میزدی بر دست .

سعدی .


دست بر دست میزند که دریغ
نشنیدم حدیث دانشمند.

سعدی .


- دست بر دست سودن یا سائیدن یا مالیدن ؛ به علامت تأسف دستهای خود را بر یکدیگر سودن . (امثال و حکم ) :
به حسرت من بسایم دست بر دست
که چیزی نیستم جز باد در دست .

(ویس و رامین ).


- دست بر دست نشستن ؛ کنایه از بی یار و معین بودن . (ناظم الاطباء).
- || ناچار و بیچاره ماندن و واماندن . (ناظم الاطباء).
- دست بر دست نهادن ؛ دو دست برسینه روی هم قرار دادن به نشانه ٔ ادب و فرمانبرداری : چون فرزندان ملک هندوستان پیش تخت اسکندری رسیدند رخسار بر خاک خضوع بمالیدند و بر پای ایستادند و دست بر دست نهادند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 159).
به ار پهلو کند زین نرگس مست
نهد پیشم چو سوسن دست بر دست .

نظامی .


- || پناهیدن :
سر همه بر اختیار او نهیم
دست بر دامان و دست او نهیم .

مولوی .


- دست بر دعا ؛ مستغاث .در حال استغاثه :
همه شب درین قید غم مبتلا
یکم دست بر دل یکی بر دعا.

سعدی .


به شب دست پاکان ازو بر دعا.

سعدی .


- دست بر دعا داشتن ؛ به درگاه خدا در حال استغاثه بودن :
ولی همچنان بر دعا داشت دست
که رنجور افتاده بر پای جست .

سعدی .


برای ختم سخن دست بر دعا دارم
امیدوار قبول از مهیمن غفار.

سعدی .


- دست بردل ؛ کنایه از بی قرار و مضطرب زیرا هر کرا دل می طپد دست بر دل خود می گذارد. (غیاث ) (آنندراج ).
- || عاجز. (غیاث ) (آنندراج ).
- || منع کرده شده و بازداشته . (غیاث ).
- دست بر دل داشتن ؛ با رنجهاو سختیهای گذشته کوشیدن :
دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل
با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم .

سعدی (کلیات ص 525).


همه شب درین قیدغم مبتلا
یکم دست بر دل یکی بر دعا.

سعدی .


- دست بر (به ) دل گذاشتن ؛ دست بر دل نهادن . (غیاث ) (آنندراج ).
- || تسکین به دل کسی دادن :
اینک سپاه برق عنان ریز می رسد
دست مروتی به دل خوشه چین گذار.

صائب (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست بر دل نهادن و دست روی دل گذاشتن شود.
- دست بر (به ) دل نهادن ؛ تسلیت دادن و تسلی کردن . (ناظم الاطباء). تسلی کردن . (غیاث ). تسلی دادن و ضبط دل کردن و اغلب که دست بر سینه نهادن نیز به همین معنی باشد. (از آنندراج ) :
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در کو.

سعدی .


ای که می گوئی بنه در عاشقی دستی به دل
می تپد زآنسان که بر دل دست نتوانم گذاشت .

وحید (از آنندراج ).


بحر را سرپنجه ٔ مرجان نیندازد ز جوش
چند بر دل می نهی از بهر تسکین دست را.

صائب (از آنندراج ).


شوق نگذاشت که دستی ننهم بر دل ریش
ورنه این راز هنوز از تو نهان می بایست .

ولی دشت بیاضی (از آنندراج ).


فرورفته دلش را پای در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل .

نظامی .


- || تمرد میل کسی را نمودن . (ناظم الاطباء).
- دست بردن ؛ پیشی گرفتن . سبق بردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بر دوش افگندن ؛ بنا بر ضعف دست بر دوش کسی گذاشته راه رفتن یا برخاستن . (آنندراج ) :
ناتوان ناله که از سینه ٔ ما می خیزد
دست بر دوش دل افکنده ز جا می خیزد.

میرزا جلال اسیر (از آنندراج ).


چنان مست از شوق هر چیز هست
که بر دوش شاخ افگند جلوه دست .

ظهوری (از آنندراج ).


- دست بر (به ) دوش انداختن ؛ دست بر دوش افگندن .
- || دست در گردن کسی کردن :
سنبلی دست به دوش سمن انداخته بود
زلف خورشیدپناه تو بیادم آمد.

صائب (از آنندراج ).


- دست بر دوش انداخته برخاستن ؛ به معنی دست بر دوش افگندن است . (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بر دوش افگندن شود.
- دست بر دوش زدن ؛ مهربانی و شفقت کردن ، از قبیل بر پشت زدن که مرسوم هندوستان است . (آنندراج ).
- دست بر دوش گذاشتن ؛ به معنی دست بر دوش افگندن . (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بردوش افگندن شود.
- دست بر دهان ؛ کنایه ازچیزی خوردن . (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ). دست بر دهان کردن .
- || کنایه از پشیمانی و افسوس . (انجمن آرا).
- دست بر دهان بردن ؛ کنایه از پشیمانی و افسوس و تأسف خوردن . (برهان ) (آنندراج ).
- دست بر دهان بودن ؛ کنایه از خاموش بودن . (آنندراج ).
- || بی چیز بودن . منتظر کمک دیگری بودن .
- دست بر دهان کردن ؛ کنایه از چیزی خوردن . (برهان ) (آنندراج ).
- دست بر دهان نهادن ؛ مانع سخن گفتن شدن : ادب تخفیف پای در میان آورد و دست بر دهان ترجمان خاطر نهاد و سر عنان قلم بازکشید. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 72).
- دست بر دیواربودن ؛ به معنی دست به دیوار بودن . (از آنندراج ) :
ز عکس روی او مهر زراندود
پیاپی دست بر دیوار می بود.

صائب (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست به دیوار دادن شود.
- دست بر ران کوبیدن ؛ در وقت فقدان مطلوب باشد. (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بر سر زدن شود.
- دست بر ران نهادن ؛ تکیه دادن دست بر ران :
غم گور از نشاط گورش برد
دست بر ران نهاد و پای فشرد.

نظامی .


- دست بر رخ گرفتن ؛ کنایه از روی پوشیدن و این از شرم و حیا بود. (آنندراج ) :
دوشیزگان خاطر من بین که غنچه وار
بر رخ گرفته اند ز تو شرمسار دست .

کمال اسماعیل (از آنندراج ).


- دست بر (به ) رگ نهادن ؛ نبض گرفتن :
کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا بمردن قریب
که دستم به رگ برنه ای نیک رای
که پایم همی برنیاید ز جای .

سعدی .


- || رگ خواب کسی را بدست آوردن . نقطه ٔ ضعف او را پیدا کردن . به تدبیر و فن کسی را مطیع اراده و خواهش خود کردن . چمش را بدست آوردن : یکچندی میدان خالی یافتند و دست بر رگ وزیری عاجز نهادند. (تاریخ بیهقی ). باد تخت و ملک در سر برادر ما شده بود... و نیز کسانی که دست بر رگ وی نهاده بودند و دست یافته نخواستند که کار ملک بدست مستحق افتد. (تاریخ بیهقی ).
مارا که دست بر رگ صد دل نهاده ایم
دل بسته ای به زلف و رگ جان گشاده ای .

مجیر بیلقانی .


- دست بر رو زدن ؛ لطمه و طپانچه بر رخسار زدن به علامت افسوس و تأسف یاشگفتی از کار ناشایست کسی :
دست بر رو زد و بر سر زد و بر جبهت
گفت بسیاری لاحول و لاقوت .

منوچهری .


- دست بر روی دست نهادن ؛ کنایه از بی کاری و بی شغلی . (از آنندراج ). بیکار و معطل بودن . (غیاث ) :
نام خودرا کوهکن کرد از سبکدستی بلند
دست خود بر روی دست ای آهنین بازو منه .

صائب (از آنندراج ).


- دست بر (به ) روی گرفتن ؛ کنایه از روی پوشیدن ، و این از جهت شرم و حیا بود. (آنندراج ) :
سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت
دو دست خویش بروی خود آفتاب گرفت .

صائب (از آنندراج ).


- دست بر زانو زدن ؛ اکثر در وقت فقدان مطلوب باشد، و در نماز نیز معهود است . (آنندراج ) :
در هر نماز دست به زانو زند چرا
زاهد اگر ز کرده پشیمان نگشته است .

غنی (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست بر سر زدن شود.
- دست بر زمین زدن ؛ کوفتن کف دست بر زمین به نشانه ٔ عجز یا تضرع :
یکی بیخود از خشمناکی چو مست
یکی بر زمین می زدی هر دو دست .

سعدی .


- دست بر سر ؛ کنایه از تأسف و تحیر و حیرانی باشد. (برهان ) (آنندراج ). سرگردان و سرگشته ومشوش و حیران . (ناظم الاطباء).
- || به معنی دست بسر؛ کنایه از متواضع و فروتن . (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب دست بسر شود.
- || کنایه از معطل و بیکار بودن . (آنندراج ).
- || رنجور و غمگین . (ناظم الاطباء).
- دست بر سر دست نهادن ؛ کنایه از معطل و بیکار بودن . بیکاری و بی شغلی . (آنندراج ) :
سعی ناکرده پر از در و گهر می گردد
چون صدف دست وحید ار بنهی بر سر دست .

طاهر وحید (از آنندراج ).


- دست بر سری رفتن ؛ کنایه از برسرزنان و نالان رفتن :
در پای طاعتش نزدی دست لاجرم
هم پای در گلی رو و هم دست بر سری .

خالدبن ربیع (از لباب الالباب چ نفیسی ص 345).


- دست بر سر زدن ؛ اکثر در وقت فقدان مطلوب باشد. کوفتن دست بر سر به نشانه ٔ اندوهی و غمی و اسفی . سیلی به سر زدن در هنگام حسرت و افسوس . (آنندراج ). دست به سر نشستن . دست بر سر نشستن . دست به سر داشتن . دست به سر گرفتن :
مجنون ز رحیل مادر خویش
زد دست دریغ بر سر خویش .

نظامی .


دستی بر سر زنم بجای کورنش
خاکی بر سر کنم بجای تسلیم .

فغفور لاهیجانی (از آنندراج ).


طاوس رخش چو کرد یک جلوه
عقلم چو مگس دو دست بر سر زد.

عطار.


مگس پیش شوریده دل پر نزد
که او چون مگس دست برسر نزد.

سعدی .


- دست بر سر (کسی ) سودن ؛ او را مورد نوازش قرار دادن :
او را بر خویش خواند پیوست
هر ساعت سودبر سرش دست .

نظامی .


- دست بر سر شدن ؛ تسلیم کردن . (ناظم الاطباء).
- || سجده کردن و تعظیم نمودن . (ناظم الاطباء) :
بفرمان به پیش سکندر شدند
دوتا گشته و دست بر سر شدند.

فردوسی .


- || مطیع و منقاد شدن . (ناظم الاطباء).
- دست بر سر کشیدن ؛ نوازش کردن :
در دل آسای پریشانان مباش از شانه کم
کز نوازش زلفها را دست بر سر می کشد.

رفیع واعظ (از آنندراج ).


- || کنایه از سر واکردن و رخصت دادن کسی را که مخل دانند، و این گویا سلام رخصت است . (آنندراج ). دست بسر کردن .
- دست بر سرگرفتن ؛ در مقام ادای تسلیم و کرنش و در محل شدت درد و ضعف هر دو مستعمل می شود. (آنندراج ) :
بنفشه دست را بر سر گرفته
که از سیلیش رنگی برگرفته .

زلالی (از آنندراج ).


- || عادتی بوده است اظهار پشیمانی را. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
پشیمان شد و بند ازو برگرفت
ز کردار خود دست بر سر گرفت .

فردوسی .


- || به فغان آمدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
همه غارت و کشتن اندرگرفت
همه بوم و بر دست بر سرگرفت .

فردوسی .


ز دیوانگان بندها برگرفت
همه شهر زو دست بر سر گرفت .

فردوسی .


سر زال زر را ببر درگرفت
ز بهر پدر دست بر سر گرفت .

فردوسی .


زمین هفت فرسنگ لشکر گرفت
ز لشکر زمین دست بر سر گرفت .

فردوسی .


- دست [ فلان ] بر سر من ؛ آنچه او را نصیب شد مرا هم نصیب باشد. (آنندراج ) :
ظهوری میروی از سختی رشک
مکن پا سست دستت بر سر من .

نورالدین ظهوری (آنندراج ).


ظهوری بر سر کوی محبت
ز پا افتاد دستت بر سر من .

ظهوری (از آنندراج ).


آشنائی یکسر مو نیست با این کافرم
محرمی از زلف او ای شانه دستت بر سرم .

غیاث منصور فکرت (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست بر سر شود.
- دست بر سر نشستن ؛ سیلی به سر زدن در هنگام حسرت و افسوس . (آنندراج ). دست به سر نشستن . دست به سر داشتن . دست به سر گرفتن . دست بر سر زدن :
نشسته به کنجی در اندیشه ٔ تو
گهی سر بزانو گهی دست بر سر.

بدیعی سمرقندی (از آنندراج ).


- دست بر سر نهادن ؛ قبول کردن و دست به سینه نهادن . نوعی از تعظیم متعارف هندوستان است که آنرا سلام کردن هم گویند. (از آنندراج ) :
دست و پا تا هست بر سر دست پیش کس منه
بر سر مردی به نامردی میفگن معجری .

صائب (از آنندراج ).


- || دست بر سر زدن به نشانه ٔ غم و افسوس :
ازآن غم دستها بر سر نهاده
ز دیده سیل طوفان برگشاده .

نظامی .


ز دست عشق تو هرجا که می روم دستی
نهاده بر سر و خاری شکسته در پائیست .

سعدی .


- دست بر سینه ؛ قرار داشتن دستها روی سینه به ادب و تعظیم :
به دست آهن تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر.

سعدی .


- دست بر سینه نهادن ؛ به معنی دست بر دل نهادن ، و آن کنایه از ضبط دل کردن و تسلی دادن است . (از آنندراج ): تکفیر؛ دست بر سینه نهادن پیش کسی . (از منتهی الارب ).
- دست بر فلک شدن ؛ کنایه از بلند کردن دست در وقت دعا خواستن . (آنندراج ) :
چو این داستان گفته شد یک به یک
نیوشنده را دست شد بر فلک .

نظامی (از آنندراج ).


- دست (چیزی را) بر قفا بستن ؛ بسوی پشت بردن دودست و به هم بستن :
دست مژگان بر قفا بندیم کز آسیب او
در دل هر پاره ٔ دل نشترستانی شکست .

طالب آملی (از آنندراج ).


- دست بر قفا پیچیدن ؛ تاباندن دست بسوی پشت یا بستن در پشت :
بر لب آب بقا از تشنگی جان می دهد
دست هرکس را که حیرت بر قفا پیچیده است .

صائب (از آنندراج ).


- دست بر کتف بستن ؛ دست بر قفا بستن .
- دست بر کش نهادن ؛ دست بر سینه و بغل نهادن بعلامت تسلیم :
بینداخت شمشیر و ترکش نهاد
چو آزادگان دست بر کش نهاد.

سعدی .


- || تعظیم کردن و پرستش نمودن و اطاعت و فرمانبرداری کردن .
- دست برکشیدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بر کمر داشتن ؛ نخوت وغرور کردن . (آنندراج ). دست به کمر داشتن . دست بر کمر زدن . دست در کمر داشتن :
نگردد عقدهای من چرا هر روز مشکلتر
که چون سرو از رعونت دست دایم بر کمر دارد.

صائب (از آنندراج ).


- دست بر کمر زدن ؛ نخوت و غرور کردن . (آنندراج ). دست بر کمر داشتن . دست به کمر داشتن :
مبند دل به رعونت که می کند کچه گل
چو بهله پوچ شمر دست بر کمر زده را.

معز فطرت (از آنندراج ).


- دست بر کمر گرفتن ؛ اظهار عجز کردن :
روا بود همه خوبان آفرینش را
که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند.

سعدی (خواتیم ).


- دست بر کمر ماندن ؛ کنایه از بیکار و معطل ماندن . (آنندراج ).
- || کنایه از رعنائی و خودنمائی کردن . (آنندراج ).
- دست برکندن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست برگرفتن ؛ دست کسی را به دست گرفتن : مصافحة؛ دست با یکدیگر برگرفتن در سلام . (دهار).
- دست بر گریبان زدن ؛ در آویختن با :
ز هشیار عاقل نزیبد که دست
زند بر گریبان نادان مست .

سعدی .


- دست برگشادن ؛ آغاز کردن به کاری . رجوع به دست برگشادن و دست گشادن در ردیفهای خود شود.
- دست بر گلو آوردن ؛ کنایه از گلو افشردن . (آنندراج ) :
سلیم قطره ٔ آبی نمی توان خوردن
چه دست بود که غم بر گلوی ما آورد.

سلیم (از آنندراج ).


- دست بر لب زدن ؛ دست بر لب نهادن به نشانه ٔ ساکت شدن :
ازین جام تهی فریاد زد جوش
سبک دستش زدم بر لب که خاموش .

میرزا محمدزمان راسخ (از آنندراج ).


- دست برمالیدن ؛ کنایه از آماده و مهیا شدن برای کاری . (از آنندراج ) :
ز ساطور غم استخوانم شکست
به سلاخی غصه برمال دست .

ظهوری (از آنندراج ).


- دست برنهادن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست برون کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست برهم ؛ کنایه از قطع کردن دست بسته . (آنندراج ). به معنی دست بسته است . (از ناظم الاطباء) :
پیش شمال امرت پای شمال در گل
پیش سحاب دستت دست سحاب بر هم .

انوری (از آنندراج ).


- || دست روی هم به نشانه ٔ فرمانبرداری و بندگی . رجوع به دست بسته در ردیف خود شود :
یکی به حضرت او داغ خادمی بر روی
یکی به خدمت او دست بندگی بر هم .

سعدی .


- دست بر هم زدن ؛ دست زدن . تصفیق . تصدیة. (دهار). تصفیح . تصفیق . صفق . (تاج المصادر بیهقی ): سَطع؛ دست برهم زدن تا آواز برآید. (منتهی الارب ). و رجوع به دست زدن شود.
- || اظهار پشیمانی و افسوس کردن :
دست بر هم زند طبیب ظریف
چون خرف بیند اوفتاده حریف .

سعدی .


تبلّد؛ دست بر هم زدن از پشیمانی . (از منتهی الارب ).
- دست بر هم سائیدن ؛ دست به هم مالیدن . افسوس خوردن . اظهار تأسف و پشیمانی کردن :
چون نسایم دست بر هم کز شمار نقد عمر
رنگ افسوسی به دست بادپیما مانده است .

صائب (از آنندراج ).


- دست بر هم سودن ؛ دست برهم سائیدن :
بهم بر همی سود دست دریغ
شنیدند ترکان آهخته تیغ.

سعدی .


- دست برهم سوده ؛ دست افسوس . مرادف کف افسوس . (از آنندراج ) :
در ریاض آفرینش خاطری آسوده نیست
برگ عیش این چمن جز دست برهم سوده نیست .

صائب (از آنندراج ).


- دست بر هم گرفتن ؛ متصل کردن دستها بهم استقامت را :
ز غیرت دستها بر هم گرفته
وزآن شیرین سخن از هوش رفته .

نظامی .


- دست بر هم نهادن ؛ قرار دادن دستهاروی هم به نشانه ٔ ادب :
گاه بر هم نهاده دست ادب
همچو سرو ایستاده بر(؟) چمن .

سعدی .


- دست بریدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست بریده ؛ بی دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- || ضمانت و تعهد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست بز باز ؛ بازنده ٔ دست بز. بدبیار.
- دست بستن کسی را ؛ مانع شدن کسی را از انجام کاری : دستم را بسته است ؛ نمی گذارد مطابق اراده ٔ خود کار کنم . «دست فلان را از پشت بسته بودن »؛ در بدی از او گذشته بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست بستن در ردیف خود شود.
- دست بشریت ؛ اضافه ٔ استعاری : بنده به یک باره از دست بشریت بیرون شد، و از پای وجود درآمد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 55).
- دست بلند شدن ؛ دراز شدن به سوی کسی یا چیزی :
خودستائی نیست کار شمع ورنه دست شمع
بهر دامن گیری پروانه ٔ ما شد بلند.

صائب (از آنندراج ).


- دست بلند کردن (شاگرد در مدرسه ) ؛بالا بردن دست به نشانه ٔ آمادگی پاسخ گوئی از سوءالی .اعلام رأی و نظر کردن .
- || آمادگی نشان دادن :
در حریمی که کند دلبرما دست بلند
چیست پیراهن یوسف که قبا نتوان کرد.

صائب (از آنندراج ).


- دست بلند کردن بروی کسی ؛ قصد طپانچه یا سیلی زدن او کردن . بی حرمتی و هتک حرمت کردن .
- دست بِنَداشتن ؛ رها نکردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به دست داشتن در ردیف خود شود.
- دست [ کسی را ] بند کردن ؛ او را به شغلی رسانیدن . او را به کاری متعب ناگزیر کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست بندگی بر زمین نهادن ؛ به خاک افتادن برای اظهار بندگی : به خاک خضوع بازغلتید و سر تفاخر بر آسمان فراخت ، و دست بندگی بر زمین نهاد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 130).
- دست بوس و دست بوسی و دست بوسیدن ؛ رجوع به این ترکیبها در ردیف خود شود.
- دست به آب رساندن ؛ به قضای حاجت شدن . به مستراح شدن . به ادب خانه رفتن . اختلاف . (یادداشت مرحوم دهخدا). ریدن . (از آنندراج ).
- || کنایه از وضو کردن . (آنندراج ) :
همچو آب جو ندارد چون نصیب از رنگ و بوی
میرسانم من بیادت هر سحر دستی به آب .

حاج محمدتقی بسمل تبریزی (از آنندراج ).


- دست به اسلحه ؛ با سلاح آماده .
- دست به باد ؛ باددست . مبذر. متلف . مسرف . ولخرج . مضیع. مضیاع .
- دست به باد بودن ؛ مسرف بودن . ولخرج و مبذر بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به بادی ؛ اسراف . تبذیر. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به بر زدن یا بر بر زدن در امری یا به امری ؛ به عهده گرفتن . پذیرفتن . متقبل شدن . اعلام آمادگی کردن :
بزد دست بیژن بدان هم به بر
بیامد بر شاه پیروزگر.

فردوسی .


تهمتن چو بشنید برپای خاست
به بر زد به فرمان او دست راست .

فردوسی .


به بر زد سیاوش بر آن کار دست
به زین اندر آمد ز تخت ِ نشست .

فردوسی .


دانا چو بگفتمش من این دست به بر زد
صد رحمت امروز بر آن دست و بر آن بر.

ناصرخسرو.


کف تو کرد منادا به بر و بحر که کیست
نخست سائل من ؟ بحر دست بر بر زد.

سلمان ساوجی .


- || افسوس خوردن . به علامت افسوس دست به بر زدن . نظیر دست بر سر زدن . دست به سر و صورت زدن .
- دست به بیع دادن ؛ در صدد بیع و شرا بودن . (آنندراج ):
گر به بیعش اجل دهد دستی
کیسه ای پر کنم بسود و زیان .

ظهوری (از آنندراج ).


رجوع به دست به دلال دادن در همین ترکیبات شود.
- دست به بیعت به دست کسی دادن ؛ دست در دست او نهادن بیعت را. پیرو و مرید شدن . (از آنندراج ) : پس دراز کن ای سلطان مسعود که خدا مرا به تو برخوردار گرداند به برکت خدا و نیکویی توفیقش به بیعت امیرالمؤمنین دست خود را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 313).
دستم به کف دست نبی داد به بیعت
زیر شجر عالی پرسایه و مثمر.

ناصرخسرو.


و نیز رجوع به ترکیب دست بیعت شود.
- دست به پیمان دادن ؛ پیمان کردن . موافقت کردن : چون عروس بلاغت را خطبه کردی [ شهید بلخی ]، بی دست پیمان ، دست به پیمان او دادی . (لباب الالباب ).
- دست به تپانچه ؛ تپانچه در دست . مسلح به تپانچه . آماده ٔ تیراندازی با تپانچه که در دست دارد.
- دست به تخته بستن ، دست بر تخته بستن ؛ معطل و بیکار گردانیدن .
- || نوعی از سیاست مقرری است . (آنندراج ) :
خوش اختلاط گرم به آن طره می کند
و آخر به تخته باد صبا دست شانه بست .

تأثیر (از آنندراج ).


- دست به ترکش زدن ؛ کنایه از خودسازی و خودآرایی و زینت کردن باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به تفنگ ؛ تفنگ در دست . آماده ٔ تیراندازی با تفنگ : دست به تفنگش خوبست ؛ در تیراندازی با تفنگ چابک و چست و ماهر است .
- دست به تیغ زبان کردن ؛ به سخن آمدن و سخنان آبدار و تند بر زبان راندن :
تا کی تحمل سخن این و آن کنم
نزدیک شد که دست به تیغ زبان کنم .

طالب آملی (از آنندراج ).


- دست به جیب ؛ بخشنده . در بخشندگی بی خود داری .
- دست به چماق ؛ چماق در دست ، آماده ٔ چماق زدن . ماهر در چماق زنی .
- دست به چوب ؛ چوب در دست . آماده ٔ زدن با چوب . ماهر در زدن با چوب .
- دست به خایه ؛ سخت نادار و بی برگ . کنایه است از رفتن سرمایه و بی چیزی و عسرت . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- || کنایه است از تفکر شدید.(لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به خون آلودن ؛ مرتکب قتل شدن :
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
که قتلم خوش همی آید ز دست و پنجه ٔ قاتل .

سعدی .


- دست به خون خضاب کردن ؛رنگین ساختن دست با خون . مرتکب قتل و خونریزی شدن :
مدامش به خون دست و خنجر خضاب
بر آتش دل خصم ازو چون کباب .

سعدی .


- دست به داروی فراموشی کشیدن ؛ کنایه از ترک مقصود گفتن :
به داروی فراموشی کشم دست
به یاد ساقی دیگر شوم مست .

نظامی .


- دست به دامان ؛ ملتجی . ملتمس . متقاضی :
دیگر به کجا میرود آن سرو خرامان
چندین دل صاحبنظران دست بدامان .

سعدی .


- دست به دامان (یا دامن ) دادن ؛ مرید شدن . (غیاث ). مرادف دست به بیعت دادن که عبارت از مرید شدن است . (آنندراج ) :
قماش دامن پاک ترا ندارد گل
مرید حسن توام میدهم بدامان دست .

مفید (از آنندراج ).


- دست به دامان کسی درآویختن ؛ در دامن کسی بخفتن . بدو ملتجی شدن . ملتمس او گشتن . دست در دامن او زدن :
زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف درآویخت دست .

سعدی (از آنندراج ).


- دست به دامان (دامن ) کسی رسیدن ؛ توفیق دیدار و سخن گفتن با او دست دادن .
- دست به دامان کسی نرسیدن ؛ توفیق دیدار یا وصل او نیافتن :
آخر قصد من توئی غایت جهد و آرزو
تا نرسد بدامنت دست امید نگسلم .

سعدی .


- || بواسطه ٔ کبری و عجبی از مقام و جاهی ، کمتراو را دیدن توانستن . (از امثال و حکم ).
- دست به دامان (یا به دامن ) کسی شدن ؛ بدو متوسل شدن . بدو ملتجی گردیدن . از او به تضرع و ابتهال خواستن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به دست ؛ دست با دست . نزدیک . (آنندراج ).
|| پیاپی از یکی به دیگری . علی التوالی و بدون انفصال و انقطاع . (ناظم الاطباء) :
با خزان دست بدست است بهاری که تراست
حیف و صدحیف که چون رنگ حنائی در خواب .

مرتضی قلی قهوه چی باشی (از آنندراج ).


- || جلد وشتاب . به زودی و چالاکی . (ناظم الاطباء).
- || دستادست . (آنندراج ). نقدانقد. نقد. بی حواله . (یادداشت مرحوم دهخدا). نقد و بدون نسیه . (ناظم الاطباء). بدون فاصله ٔ زمانی و اجل یا با فاصله ٔ بسیار اندک : قرض ؛ وام دست به دست . (دهار) (از مهذب الاسماء).
- دست به دست آمدن چیزی ؛ بر سر دستها آمدن چیزی . بر توالی آمدن آن :
چون گل ازین پایه ٔ فیروزه فرش
دست به دست آمد تا ساق عرش .

نظامی .


چنانکه دست بدست آمده ست ملک به ما
به دستهای دگر همچنین بخواهد رفت .

سعدی .


کارگر غیب چو دستم گرفت
دست بدست آمد و مستم گرفت .

زالی (از آنندراج ).


- دست به دست بردن یا رسیدن ؛ کنایه از زود و شتاب بردن و رسیدن و به اعزاز و اکرام بردن و رسیدن . (آنندراج ). از دستی به دستی سیر دادن . نهایت مطبوع همه شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : صیرفیان حقایق به طبع در ربایندش و دست به دست می برند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 203).
می کشندم چو سبو دوش بدوش
می برندم چو قدح دست بدست .

همام .


خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
درین سخن که بخواهند برد دست بدست .

سعدی .


زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته ٔ سخنت می برند دست بدست .

حافظ.


گوهر مدحی که من در حرمت ریختم
دست به دستش برند تا حرم کبریا.

قدسی (از آنندراج ).


- دست به دست [ کسی ] پیوند کردن ؛ امداد و اعانت کردن . (آنندراج ) :
بس بلندی بخشدت روز جزا این دست رس
دست خود پیوند اگر با دست کوتاهی کنی .

مسیح کاشی (از آنندراج ).


- دست به دست دادن ؛ به یکدیگر دست دادن .
- || کنایه از عهد و پیمان بستن و هم حلف شدن در کاری و بیعت کردن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). متحد شدن . معاضدت . مظاهرت . تأیید. با یکدیگر یاری کردن . با یکدیگر همدستی و معاضدت و مساعدت کردن . مدد کردن با یکدیگر. بایکدیگر مساعدت و یاری کردن در کاری . (یادداشت مرحوم دهخدا). برای پیشرفت کاری مدد و یاری کردن با یکدیگر.
- || دست به دست دادن عروس و داماد؛ در شب عروسی با رسومی معهود دست عروس را بدست داماد نهادن . رسم معمول شناساندن عروس و داماد به یکدیگر. دست عروس را بار نخستین به دست داماد نهادن به شب زفاف با رسوم معموله ٔ آن . دست عروس را به دست داماد نهادن در شب زفاف . عروس را به داماد با مراسم خاص آن سپردن . (یادداشت دهخدا). رساندن داماد و عروس را در شب زفاف به یکدیگر. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). دست دختر را به دست داماد دادن :
پس آنگه دست ایشان را بهم داد
بسی کرد آفرین بر هردوان یاد.

(ویس و رامین ).


- || گاه به دست یکی و گاه به دست دیگری دادن . دادن اشیاء را به یکدیگر. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). مداولة. (دهار): دولة؛ آنچه دست به دست داده شود. (دهار).
- || درصدد بیع و شرا بودن . (از آنندراج ) :
از تو متاع حسن ز ما نقد جان و دل
دستم بده بدست که سودا مبارک است .

یحیی کاشی (از آنندراج ).


و رجوع به دست به دلال دادن شود.
- دست به دست [ حریف ] دادن ؛ در شروع کشتی دست یکدیگر گرفتن چنانکه مرسوم است . و دست با حریف فروکوفتن . این صورت در هنگام کشتی گرفتن پدید می آید یعنی آماده ٔ هم آوردی و برابری با او شدن . (آنندراج ). و رجوع به دست [ با کسی ] فروکوفتن در همین ترکیبات شود.
- دست به دست رسیدن ؛ دست بدست بردن . (از آنندراج ). واصل شدن از دستی به دستی . واصل شدن با وسائط :
یار ز بزم میکشان های چه مست می رسد
همچو پیاله ٔ شراب دست بدست می رسد.

قدسی (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست بدست بردن شود.
- دست به دست رفتن ؛ از دست شخصی به دست دیگری افتادن و منتقل شدن . هر چند گاه در دست کسی قرار گرفتن با وسائطی :
دریاب کنون که نعمتت هست بدست
کاین دولت و ملک میرود دست بدست .

سعدی .


و رجوع به دست به دست گشتن در همین ترکیبات شود.
- دست به دست سودن ؛ تأسف نمودن . اسف خوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به دستک ؛ کنایه از دست هم گرفتن است در راه رفتن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به دست کردن ؛ تردید کردن در.مماطله کردن . تعلل کردن در. مردد بودن . مماطله . مسامحه . دفعالوقت کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست دست کردن . این دست آن دست کردن . دست بدست مالیدن . دست به دست سودن .
- || دست گردان کردن ؛ بدین شرح که هنگام خرید در حضور حاکم با پولی کم قیمت چیزی گران را به ترتیبی خاص ادا کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست گردان کردن شود.
- || گرداندن میوه چون سیب و جز آن برای جدا کردن سالم از ناسالم جلوگیری از افساد.
- دست به دست گردیدن ؛ دست بدست گشتن . هرازگاهی نزد کسی بودن . به تناوب در تملک کسی درآمدن .
- || انتقال به دفعات و با فاصله از کسی به دیگری . نهایت مطبوع همه شدن . نهایت خوب بودن . دست بدست رفتن . دست بدست بردن .
- دست به دست گشتن ؛ دست بدست گردیدن .از دستی به دست دیگر گذشتن . هرازگاهی نزد کسی بودن .به تناوب در تملک کسی درآمدن : شهر تایجون [ در کره ٔجنوبی ] در یک هفته سه بار دست بدست گشته است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || بواسطه ٔ التذاذ از خوبی چیزی به نوبت در دست یا در معرض دیدار کسی قرار گرفتن یا افراد به تناوب آن را بدست گرفتن و نگاه کردن ، چنانکه خطی یا نقشی یامنسوجی نیکو. (از یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیبات دست بدست رفتن و از این دست بدان دست گشتن شود.
- دست به دست مالیدن ؛ تردید نشان دادن . دست بدست کردن . دست دست کردن . و رجوع به این ترکیب ذیل دست مالیدن شود.
- دست به دعا برداشتن ؛ رجوع به این ترکیب ذیل دست برداشتن شود.
- دست به دعا زدن ؛ کنایه از بلندکردن دست در وقت دعا خواستن . (آنندراج ) :
فوت شد بس که ز من مطلب ناخواستنی
به دعا دست زدم چشم اجابت تر شد.

تأثیر (از آنندراج ).


- دست به دل ؛ در اصل کنایه از شخصی است که نزدیک باشد که دلش از دست برود و او خواهد که ضبط آن کند و مقدور نداشته باشد و از اینجا بعضی گمان برده اند که کنایه از عاجز وناتوان است و به این شعر میرزا بیدل استناد آورده :
چه سلیمانی است ای غافل
دانه گیری ز مور دست به دل .

(آنندراج ).


ناتوان و ضعیف و عاجز و درمانده و بی یار. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب دست بر دل نهادن شود.
- دست به دلال دادن ؛ در صدد بیع و شرا بودن ، چه رسم است که حالت تشخیص قیمت کالا دلال نخستین دست بایعرا زیر جامه به دست خود گرفته به اشارات معینه ٔ اصابع تعیین قیمت کند و بعد از آن همین دستور به مشتری اخبار کند و در هندوستان این رسم مخصوص دلالان نخاس است . (آنندراج ). دست به بیع دادن . دست به زیر شال بردن :
واعظ مکن مصافحه را دست پیچ زهد
کی خودفروش دست به دلال می دهد.

تأثیر (از آنندراج ).


- دست به دل کسی زدن (نزدن ، گذاشتن ، نگذاشتن ) ؛ سبب شدن که رنجها و سختیها به یاد آورد و بر خاطر گذراند و متذکر تلخیهای سرگذشت شود. گویند: دست به دلم مگذار؛ سر درد دل مرا باز مکن . و رجوع به ترکیب دست گذاشتن شود.
- دست به دندان ؛ کنایه از تعجب و تحیر. انگشت به دندان . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به دندان بردن ؛ دست گزیدن به نشانه ٔ پشیمانی و افسوس :
فردا که به نامه ٔ سیه درنگری
بس دست تحیر که به دندان ببری .

سعدی .


- دست به دندان حسرت کندن ؛ کنایه از افسوس خوردن :
همی گفت حاتم پریشان چو مست
به دندان حسرت همی کند دست .

سعدی .


- دست به دندان شدن ؛ به معنی دست به دندان گزیدن است . (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست به دندان گزیدن شود.
- دست به دندان کندن ؛ کنایه از حسرت و تأسف خوردن و ندامت و پشیمانی داشتن . (از برهان ) (ناظم الاطباء). دست به دندان گزیدن :
چو بشنید دستش به دندان بکند
فرودآمد از پشت زین سمند.

فردوسی .


- دست به دندان گرفتن ؛ کنایه ازحسرت و تأسف خوردن . دست به دندان گزیدن . (از آنندراج ) :
از بس که نوبهار به تعجیل میرود
شاخ شکوفه دست به دندان گرفته است .

صائب (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست به دندان گزیدن شود.
- دست به دندان گزیدن ؛ حسرت و تأسف خوردن و ندامت و پشیمانی داشتن . (از برهان ) (ناظم الاطباء). حالتی است که در هنگام غضب و خشم و تحسر و تأسف بر آدمی طاری می شود و از آن جهت دست به دندان می گزد.(آنندراج ) :
نادر گرفت دامن سودای وصلشان
دستی که عاقبت نه به دندان گزیده اند.

سعدی .


حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر دندان گزی دست تغابن .

سعدی .


ملک را از این معنی خبر شد و دست تحیر به دندان گزیدن گرفت . (گلستان سعدی ). رجوع به دست گزیدن و ترکیبات دست به دندان کندن و گرفتن شود.
- دست به دهان یا به دهن ؛ کسی که تنها قوت روزانه دارد. آنکه جز قوت روز ندارد.آنکه ذخیره و پس اندازی ندارد. که فقط قوت روزانه تواند یافت . که ذخیره ای از مال ندارد. فقیر. بی بضاعت که بیش از قوت روزگذار نتواند تحصیل کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- امثال :
آدم دست بدهن گوشش بدهکار نیست .
- دست به دهان یا دهن بودن ؛ پس اندازو ذخیره ٔ مالی نداشته بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست [ کسی ] به دهنش رسیدن ؛ چیزی مختصر ولی کافی برای معاش داشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به دیوار دادن ؛ از خیرگی چشم دست به دیوار بودن و نابینایانه به استعانت آن راه خانه رفتن . (آنندراج ). دست به دیوار نهادن . دست بر دیوار نهاده طی طریق کردن بسبب نابینائی یا ضعف چشم :
ز ضعف دست به دیوار داده آمده ام
به هر دو گام زمانی ستاده آمده ام .

محمدقلی میلی (از آنندراج ).


- دست به دیوار کشیدن ؛ به معنی دست به دیوار دادن است . (از آنندراج ) :
نیست بر دیر [ و ] حرم دیده ٔ حق بین را کار
کور در جستن ره دست به دیوار کشد.

صائب (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست به دیوار دادن شود.
- دست به رِوُلوِه ؛ آماده ٔ تیراندازی با رِوُلوِه . ماهر در تیراندازی با رولوه .
- دست به روی چیزی گشودن ؛ رجوع به این ترکیب ذیل دست گشودن شود.
- دست به ریش گرفتن ؛ کنایه است از هم و غم و تکدر بسیار. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به زیر روی ستون کردن ؛ دست به زیر زنخ ستون کردن :
دو سال شد که برین فرخ آستانه مرا
شده ست دست تفکر به زیر روی ستون .

ظهیر.


- دست به زیر زنخ ستون کردن ؛ کنایه ازحیرت . (آنندراج ). متحیر ماندن و اندیشه ناک شدن و ملالت داشتن . (ناظم الاطباء). دست زیر زنخ داشتن :
ورا دید با دیدگان پر ز خون
بزیر زنخ دست کرده ستون .

فردوسی .


- دست به زیرسنگ آمدن یا بودن ؛ کنایه از مغلوب و زبون شدن و گرفتار و مبتلا به بلا و عقوبت گشتن . (از آنندراج ). دست در ته سنگ بودن :
سنگ بر دل بندم اندر عشق آن زرین کمر
زآنکه همواره به زیر سنگ او دست من است .

معزی .


گفتی دل خود بر تو نهادم یعنی
دست تو به زیر سنگ من خواهد بود.

رفیعالدین لنبانی .


کس در آن سنگ یک دمی ننشست
که نیاید بزیر سنگش دست .

امیرخسرو (از آنندراج ).


برگیر شیشه ٔ می و آهسته اش بکش
دست تو گر ز کوه غم آمد بزیر سنگ .

امیرخسرو (از آنندراج ).


- دست به زیر شال بردن ؛ درصدد بیع و شرا بودن . (از آنندراج ) :
بهله در سودا بود دلال را
می برد دستی به زیر شال او.

اشرف (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست به دلال بردن شود.
- دست به سر ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست به سر داشتن ؛ سیلی بسر زدن در هنگام حسرت و افسوس . (آنندراج ). دست بر سر نشستن . دست بسر نشستن . دست بسر گرفتن . دست بر سر زدن . عاجز و فریاد خواه بودن :
همه خانان و تکینان و سواران دلیر
داشته از سپه او و ازو دست بسر.

فرخی .


- دست به سر زدن ؛ اکثر در وقت فقدان مطلوب باشد. (از آنندراج ). دست بر سر زدن . افسوس خوردن :
بسر می زد ز دست خویشتن دست
وزآن غم ساعتی از پای ننشست .

نظامی .


تأسف می خوردبر عمر ضایع کردن مردم
مگس گر میزند دستی به سر آهسته آهسته .

واله هروی (از آنندراج ).


- دست به سرکچل کسی کشیدن ؛ او را نوازش کردن . و رجوع به دست کشیدن شود.
- دست به سر گرفتن ؛ سیلی بسر زدن در هنگام حسرت و افسوس . (آنندراج ). دست بسر نشستن . دست بر سر نشستن . دست بسر داشتن . دست بر سر زدن . به فغان آمدن :
زمانه دست بسر گیرد از شنیدن آن
ز درد دست اگر شمه ای کنم اظهار.

قدسی (از آنندراج ).


- دست به سر نهادن ؛ به معنی دست بر سر نهادن . (از آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بر سر نهادن شود.
- || دست بر سر نهادن . قبول کردن .
- || ادای نوعی تعظیم که متعارف هندوستان است :
دی آمدی کرشمه کنان همره رقیب
دستی به سر نهادم و دستی به دیده هم .

حزنی (از آنندراج ).


سپهر معلی ز کف الخضیب
بفرمان او دست بر سر نهاد.

اثر(از آنندراج ).


- دست به سر و روی کسی کشیدن ؛ وی را نوازش کردن . و رجوع به دست کشیدن شود.
- دست به سفره مشت به پیشانی ؛ در همان وقت که متمتع از نعمت منعمی است با او آشکارا عداوات می ورزد. دست در کاسه و مشت در پیشانی . (امثال و حکم دهخدا).
- دست به سیاه و سفید زدن یا نزدن ؛ به هیچ گونه کاری نپرداختن . رجوع به دست زدن شود.
- دست به سینه ؛ وضع ایستادن ملوک و اعاظم که هردو دست را به سینه می گذاشته اند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به سینه ٔ ادب نهادن ؛ قرار دادن دست روی سینه ، تعظیم و فرمانبرداری و بزرگ داشت کسی را.
- دست به سینه ایستادن ؛ دست بسته ایستادن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ایستادن با دو دست روی سینه به علامت ادب .
- دست به شاخی افگندن ؛ دست بر شاخی زدن . کنایه از یار نو گرفتن و مراد نو خواستن . (آنندراج ).دست به شاخی زدن :
در دامن تسلیم درآویز که چون تاک
هردم نتوان دست به شاخی دگر افکند.

صائب (از آنندراج ).


- دست به شاخی یا بر شاخی زدن ؛ کنایه از معشوق و یار نو بهم رسانیدن و مراد و مطلب نوی اختیار کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ). دست به شاخی افگندن :
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هریک زده دست عجز بر شاخی سست .

خواجه مجدالدین همگر (از آنندراج ).


- دست به شما باشد ؛ امید است که روزی بیوکانی و دامادی شما را نیز ببینیم . (از امثال و حکم دهخدا).
- دست به شمشیر ؛ شمشیر بدست . آماده ٔ زدن با شمشیر.
- دست به شمشیر آوردن ؛ دست به شمشیر بردن . قصد کشیدن شمشیر کردن :
مرا خود کشد تیر آن چشم مست
چه حاجت که آری به شمشیر دست .

سعدی .


- دست به شمشیر زدن ؛ برگرفتن تیغ. گرفتن شمشیر: اخلاف ؛ دست به شمشیر زدن از بهر کشیدن . (تاج المصادر بیهقی ).
- دست به عصا راه رفتن ؛ اصطلاحاً با احتیاط رفتار کردن . نهایت احتیاط کردن . نهایت در کارها محتاط بودن و از اصطکاک با منافع دیگران پرهیزیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به قبضه ؛ دست بشمشیر و شمشیر بدست و مستعد جنگ و آماده ٔ پیکار. (ناظم الاطباء).
- دست به کار بردن ؛ در کار درآمدن . به کار آغازیدن .
- دست به کاری زدن ؛ دست زدن . رجوع به این ترکیب ذیل دست زدن شود
- دست به کار شدن ؛مشغول شدن . شروع کردن به کار. آغاز به کار کردن . آغازیدن کار. به عمل آغاز کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به کار کردن ؛ دست زدن . آغازیدن : اگر به ذات خویش مقاومت نتواند کرد... به زرق و شعوذه دست بکارکند. (کلیله و دمنه ).
- دست به کاری کردن ؛ دست به کاری زدن . رجوع به دست بکاری زدن ذیل دست زدن شود.
- دست به کاسه ؛ کنایه از دزد. (آنندراج ).
- دست به کاسه یافتن کسی را ؛ در حین ارتکاب دزدی او را دیدن :
چگونه مهر تو پنهان کنم که شحنه ٔ عشق
مرا به داغ تو دست به کاسه یافته است .

مفید بلخی (از آنندراج ).


- دست به کمر داشتن ؛ نخوت و غرور کردن . (از آنندراج ). دست بر کمر داشتن . دست بر کمر زدن :
ز پیچ و تاب میانش چگونه سر پیچم
دلم گرفته به دستی که بر کمر دارد.

قاسم مشهدی (آنندراج ).


- دست به کمر زدن ؛ حال آمری و فرماندهی و سروری به خود گرفتن .
- دست به کیسه کردن ؛ کنایه از جوانمردی و بخشش است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به گردن ؛ درحال معانقه .
- || متصل بهم . وصل بهم :این دو اتاق دست بگردنند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || سریعالحصول : کوفته ٔ دست بگردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به گردن بستن ؛ دربند کشیدن کسی را با بستن دستان او به گردنش استواری را :
به لشکرگهش برد و بر خیمه دست
چو دزدان خونی بگردن ببست .

سعدی .


- دست به گردن شدن ؛ تعانق . معانقه . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به گردن یکدیگر فراکردن ؛ اعتناق . معانقة. (تاج المصادر بیهقی ).
- دست به گردن یکدیگرکردن ؛ اعتناق . (دهار).
- دست به گریبان شدن ؛ جدال و زدوخورد تن به تن درپیوستن . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست و گریبان شدن . دست به یقه شدن .
- دست به نیکی گشادن ؛ نیکی و خیر آغاز کردن . طَلق . گویند:طلق یده بخیر؛ یعنی دست به نیکی گشاد. (از منتهی الارب ).
- دست به هم دادن ؛ بهم پیوستن . متفق شدن . همراهی کردن ، غالباً در ناملایمات استعمال کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا). اتحاد کردن . متحد شدن :
زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا
آه از آنروز که این هر سه دهد دست بهم .

صائب .


نقش اوضاع جهان مختلف از بینش تست
این نگاری است که چون دست بهم دادحناست .

صائب (ازآنندراج ).


- دست به هم زدن ؛ دستک زدن . تصفیح . تصفیق .
- دست به هم سودن ؛ دست بهم مالیدن :
دست بهم سود شه تیزرای
وز سر کین دید سوی پشت پای .

نظامی .


- دست به یخه شدن ؛ دست به گریبان شدن . درآویختن . رجوع به ترکیب دست به یقه شدن شود.
- دست بیرون داشتن ؛ با تجار ممالک دیگر مستقیم و بی واسطه معاملات داشتن .
- || با خریداری رابطه داشتن خادم یا خادمه برای دزدیدن چیزهای خانه و فروختن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست بیرون کردن ؛ کنایه از جدال و قتال کردن . (آنندراج ) :
بیا تا بهم دست بیرون کنیم
زره در خوی و تیغ در خون کنیم .

امیرخسرو (از آنندراج ).


- || کنایه از دست بریدن و دست قطع کردن و قلم کردن . (آنندراج ) :
با چنین دست مرا دست برون کن پس ازین
گر قناعت نکند دست کسی پیش نیاز.

انوری (از آنندراج ).


- || دست پیش آوردن به کدیه و گدائی :
مجرد به معنی نه عارف به دلق
که بیرون کند دست حاجت به خلق .

سعدی .


- || دست برآوردن :
دست بیرون کند ز دست روی
ور نگاهیت کرد مست روی .

اوحدی .


- || گذاردن که با او بیعت کنند.
- دست بیعت ؛ به اصطلاح مشایخ ، دستی که به بیعت داده شود، و دست به بیعت دادن به معنی مرید شدن . (آنندراج ) :
مگر که پای به عهد قدیم برزده ایم
هنوز می چلد از شوق دست بیعت ما.

قاسم مشهدی (از آنندراج ).


- دست بیع شدن ؛ توکل کردن و خود را واگذار کردن و رضا دادن . (ناظم الاطباء).
- دست به یقه ؛ دست به یخه ، که خصومت و نزاع و به یکدیگر زدن است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست به یقه شدن ؛ در تداول ، گلاویز شدن . درآویختن . دست به گریبان شدن با... در منازعت . گرفتن هریک از دو طرف نزاع گریبان دیگری را. (یادداشت مرحوم دهخدا). کارشان به زدوخورد کشیدن . هشت و مشت شدن . دست به گریبان شدن . دست و گریبان شدن .
- دست به یکدیگر فرا کردن ؛ معانقة. (دهار).
- دست به یکی بودن ؛ متحد و همداستان بودن .
- دست به یکی شدن ؛ همدست شدن . همدست شدن در کاری با کسی . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست یکی شدن . دست یکی داشتن .
- || دست به گریبان بودن با. مبتلی و دچار و گرفتار آن یا دفع آن بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست به یکی کردن با ؛ همدستی و اتحاد کردن با. دست یکی شدن با.
- دست پاچلفتی ؛ دست و پا چلفتی . رجوع به دست و پا چلفتی در همین ترکیبات شود.
- دست پاچه ؛ آشفته و در شتاب وعجله افتاده .
- دست پاچه شدن ؛ دست و پا گم کردن .
- دست پاچه کردن ؛ در شتاب و عجله و آشفتگی افکندن . رجوع به ترکیبات فوق در ردیفهای خود شود.
- دست پاک ؛ مقابل دست کج و دزد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پاک بودن ؛ دزد نبودن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست پخت ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پرور ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پناه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پنگال ؛ دست پنجه . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست پیچ ؛ به معنی دست آویز. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پیراهن (به اضافه ) ؛ کنایه از آستین پیراهن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
- دست پیش ؛ گدا.
- || (به اضافه )؛ سابق . سبق گیرنده در کاری .
- دست پیش آوردن ؛ گدائی کردن . رجوع به این ترکیبات در ردیفهای خود شود.
- دست [ کسی ] پیش بودن ؛ سابق بودن . مقدم بودن :
فالی زدم که دست تو پیش است زینهار
کاین فال را ز دست دگر فال نشمری .

خالدبن ربیع.


ورجوع به دست پیش در ردیف خود شود.
- دست پیش داشتن ؛گدائی کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پیش دهن گرفتن و گذاشتن ؛ در وقت حرف زدن از غایت ادب مخاطب دست پیش دهن گیرند تا ناگاه آب دهن یا بوی دهن بر مخاطب نرسد. (آنندراج ) :
نهان سر گوشی از غنچه با بوی تو می فهمم (؟)
که دست برگ از روی ادب پیش دهن گیرد.

ظهوری (از آنندراج ).


- دست پیش کردن ؛ گدائی کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پیش کسی داشتن ؛ کنایه از گدائی و دریوزگی کردن . (آنندراج ). تکدی :
به زیر پای پیلان درشدن پست
به از پیش خسیسان داشتن دست .

نظامی .


تن به بیچارگی و گرسنگی
بنه و دست پیش سفله مدار.

سعدی (گلستان ).


استکفاف ، تکفف ؛ دست پیش کسی داشتن به خواهش و سؤال . (از منتهی الارب ).
- || دست به دعا داشتن . (آنندراج ).
- || منع کردن .(آنندراج ). جلوگیر عمل کسی شدن .
- دست پیش کسی دراز کردن ؛ از او چیزی خواستن .
- دست پیمان . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست تاک ؛ پنجه ٔ تاک . (آنندراج ):
آنکه گاهی دست در دلهای غمگین می نهد
در ریاض آفرینش غیر دست تاک نیست .

صائب (از آنندراج ).


- دستت درد نکند ؛ دست شمادرد نکند. در تداول دعایی است که به صاحب کرم و احسان کنند.
- دست تدبیر، اضافه ٔ استعاری :
چه برخیزد از دست تدبیر ما
همین نکته بس عذر تقصیر ما.

سعدی .


- دست تصرف ؛ اضافه ٔ استعاری .
- دست تصرف قوی است ؛ قاعده ای از فقه است که گوید تصرف از مالکیت حکایت کند تا آنگاه که خلاف آن ظاهر شود. (امثال و حکم دهخدا).
- دست تضرع :
دست تضرع چه سود بنده ٔ محتاج را
وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل .

سعدی (گلستان ).


- دست تطاول ؛ کنایه از جور وستم است :
که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد. (گلستان ).
- دست تقدیر ؛ اضافه ٔ استعاری :
گرت صورت حال بد یا نکوست
نگارنده ٔ دست تقدیر اوست .

سعدی .


- دست تکان دادن ؛ حرکت دادن دست به علامت وداع .
- دست تکاندن ؛ از همه چیز گذشتن . چیزی برنگرفتن .
- دست تنگ ؛ معسر. رجوع به دست تنگ در ردیف خود شود.
- دست تنگی ؛ فقر. عسرت . رجوع به دست تنگی در ردیف خود شود.
- دست تنها ؛ بی یار و مددکار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست تهی ؛ دست خالی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست جاه ؛ اضافه ٔ استعاری :
شاها بنای ملکت تو استوار باد
در دست جاه تو ز بقا دستیار باد.

مسعودسعد.


- دست جستن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست جلو ؛ عنان در یراق اسب . سر دوال دهنه که در دست گیرند.
- دست جنباندن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست چالاک ؛ کنایه از دزد. (آنندراج ). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست چپ ؛ یکی از دو دست که در سمت چپ بدن قرار دارد. یسار. یسری . (دهار) :
به دست راست شراب و به دست چپ زلفین
همی خوریم و همی بوسه میدهیم بدنگ .

منوچهری .


اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست چپ ، جمشید بود. (گلستان سعدی ). و رجوع به ترکیب بدست چپ ... شود.
- دست چپ از دست راست شناختن یانشناختن و دانستن یا ندانستن ؛ امور ساده و بدیهی را تشخیص دادن یا ندادن . هِرّ را از برّ تشخیص دادن یا ندادن . تمیز نیک از بد و خیر از شر کردن یا نکردن :
تو دست چپ درین معنی ز دست راست نشناسی
کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی .

سنائی .


کسی که دست چپ از دست راست داند باز
به اختیار ز مقصود خود نماند باز.

خلاق المعانی .


- دست چرب ؛ زَهِمة.
- || امداد و اعانت :
مکش منت ز دست چرب این سنگین دلان صائب
که روغن می کشند از دانه ٔ ریگ روان سودا.

صائب (از آنندراج ).


در این زمانه که امید دست چربی نیست
مگر چراغ ز خود روغنی برون آرد.

صائب (از آنندراج ).


سوزنده است گرمی شمع ای بتان هند
کوته کنید از سرم این دست چرب را.

یحیی کاشی (از آنندراج ).


دست چربی چون دچارت گشت مانند غسول
هرچه دارد در کف از ابرام یکجا می بری .

اثر (از آنندراج ).


تا به خویش از حرص دکان توقع چیده ای
پرده ٔ فیروزه استا دست چربی دیده ای .

اثر (از آنندراج ).


- || دولت و ثروت . (ناظم الاطباء).
- دست چرب بر سر کسی کشیدن یا مالیدن ؛ اظهار شفقت و مدارا کردن . (غیاث ) (آنندراج ). در مقابل دست خشک بر سر مالیدن . (از آنندراج ). سود رسانیدن و سرافراز کردن کسی را. (از ناظم الاطباء) :
پیه گرگست که بر پیرهنم مالیدند
دست چربی که کشیدند عزیزان به سرم .

صائب (از آنندراج ).


- امثال :
دستت چرب است بمال به سرت ؛ من یا او محتاج دستگیری و اعانت تو نیستیم و تو خود به یاری دیگران محتاج تری . (امثال و حکم دهخدا). و رجوع به دست چرب و دست چربی در ردیف خود و به ترکیب دست خشک بر سر مالیدن شود.
- دست چربی ؛ اعانت و امداد.
- || ثروت و دولت . و رجوع به دست چرب شود.
- دست [همچون ] چنار ؛ مثل پنجه ٔ چنار. (آنندراج ) :
برمن گذشت سروی و از شوق دامنش
همچون چنار دست من از کار و بار شد.

سلیم (از آنندراج ).


- دست چنبر کردن ؛پیچاندن دست کسی . حلقه کردن دست کسی به قصد آزردن ودر تعب افکندن او :
من و عشقی که دست چرخ را چنبر کند زورش
گذارد در فلاخن کوه قاف عقل را شورش .

صائب (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دو دست و بازو در گردن کسی چنبر کردن شود.
- دست چنگال زبان ؛ اضافه ٔ استعاری : چندان می باشد که هنوز آن پختگان آفتاب اخلاص از حقه ٔ حقیقت ، که دل است به دست چنگال زبان و دلال بیان ناداده . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 203).
- دست چوب ؛ چوبدستی . (آنندراج ). و رجوع به دست چوب در ردیف خود شود.
- دست چین . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست حاجت بردن ؛ دست نیاز دراز کردن . چیزی از کسی خواستن :
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر
که کریم است و رحیم است و غفور است و ودود.

سعدی .


- دست حسرت بر بناگوش ؛ کنایه از اندوهگین و حسرت زده است :
یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آنکه میخواهد هم آغوش .

سعدی .


- دست حلقه کردن ؛ دست چنبر کردن :
چون شمع دست درکمرم گریه حلقه کرد
این تیغ آبدار مرا در کمر بس است .

صائب (از آنندراج ).


- دست حمایت ؛ دستی که بدان حمایت و جانبداری چیزی کنند. (از آنندراج ) :
از آه ، حسن را خطر بی نهایت است
خط بر چراغ حسن تو دست حمایت است .

صائب (از آنندراج ).


- دست حمایل کردن ؛ دست در گردن کسی انداختن . (آنندراج ) :
گو همه شهرم نظر کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل .

سعدی .


- دست خالی ؛ دست تهی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست خایان ؛ افسوس کنان .
- دست خاییدن ؛ افسوس خوردن . رجوع به این ترکیبات در ردیفهای خود شود.
- دست خدا ؛ یداﷲ. مظهر قدرت خداوند :
داند به عقل مردم دانا که بر زمین
دست خدای هر دو جهانست فاطمی .

ناصرخسرو.


- دست خدا به همراه ؛ در پناه خدا. دعایی در مقام تودیع رونده ای را.
- دست خر ؛ یکی از قوائم مقدم خر :
در آن قطار عجب بختیان بدمستند
که بارشان سر فیل است و دست خر سربار.

شفائی (از آنندراج ).


- || به طعن ، مزاحم و گران و آنکه زحمت دهدو بی محابا دست در کارها درآرد :
مدعی دیگر عجب دستی به دامانش زده
در جهان یارب که دایم دست خر کوته بود.

فوقی (از آنندراج ).


- || کنایه از نره ٔ خر و به معنی دشنام مغلظه مأخوذ از این است . (آنندراج ) (از غیاث ) :
چون نباشد سامری را قفل دانش پای گاو
نزد عیسائی کلید معرفت دست خر است .

ملاطغرا (از آنندراج ).


- || ملامت و سرزنش و طعنه و دشنام . (ناظم الاطباء) :
کسم پای مرغی نیاورد پیش
ولی دست خر رفت ز اندازه بیش .

سعدی .


- دست خر باز ؛ تعبیری دشنام و ناسزا گونه کسی را.
- دست خر کوتاه ! ؛ خطابی توهین آمیز کسی را که دست در کار دیگران درآرد و در امر دیگران فضولی کند.
- دست خری ؛ به معنی دست خر باز که دشنام و ناسزا باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست خشک ؛ دارای دستی معیوب . شلاء. (از دهار).
- || بخیل . مقابل چرب دست . ناخن خشک .
- دست خشک بر چوب بستن ؛ او را از تمام کارها یا فواید محروم و بی نصیب کردن . (امثال و حکم ) : دست هارون و قومش خشک بر چوب ببست و هارون تنگدل شد. (تاریخ بیهقی ).
- دست خشک بر سر مالیدن ؛در مقابل دست چرب بر سر کشیدن . اظهار شفقت و مدارا نکردن . گویند: دست خشکی بر سر مالید و ما را راهی کرد؛ یعنی چیزی به ما نداد و به مدارای خشک گذراند. (از آنندراج ، ذیل دست چرب ). و رجوع به ترکیب دست چرب بر سر کشیدن شود.
- دست خط . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دستخوان ؛ سفره . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست [ حریف یا کسی دیگر را ] خواندن ؛ در اصطلاح قمار، ورقهای او را شناختن .
- || مجازا؛ اندیشه ٔ او را دریافتن . به حد ضعف او پی بردن . بر ضعف او آگاه شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست خواه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست خوردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست خورده ؛ کالای مستعمل و تباه شده . (آنندراج ). که در آن تصرفی شده است .رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست خورش بردن ؛ دست برای خورش دراز کردن :
چو دست خورش برد از آن داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری .

فردوسی .


- دست خوش ؛ قدرت . (غیاث ) (آنندراج ). دست قوی . دست نیرومند. بازوی حریف افکن :
به پهلوی شیر آنگهی دست کش
که داری به شیرافکنی دست خوش .

نظامی .


- || دست مساعد و خوب و موافق : کهتر مخلص ... تا از اتصال سعد حسن الحضور انفصال یافته است ... لعمراﷲ که زهرةالحیاة را زهر حیات شناخته است ... وزخم بازوی زمانه را که بیلک بلا اندازد، دستخوشی گشته ، ساعد خاییده و انگشت گزیده .... (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 24).
هر دل که بعاشقی زبون نیست
دست خوش روزگار دون نیست .

سعدی .


عالم چو ستم کند ستمکش مائیم
دست خوش روزگار ناخوش مائیم .

؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا).


- || ملعبه . آلت دست . دست مال :
با این طلب خسان چه باشی
دست خوش ناکسان چه باشی .

نظامی .


و رجوع به دست خوش در ردیف خود شود.
- دست دادن ؛ جا نشان دادن برای جلوس . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- || به دست دادن . (آنندراج ). در اختیار نهادن :
رخصت اشکی به چشم گوهرافشان میدهم
هرچه باداباد خود را دست طوفان می دهم .

سعید اشرف (از آنندراج ).


- || میسر شدن :
که گر دستم دهد کآرم بدستش
میان جان کنم جای نشستش .

نظامی .


- دست دختری را به دست کسی دادن ؛ به ازدواج آنان رضایت دادن .
- دست دراز (با اضافه ) ؛ دست ظالم یغمابر. دست ستمگر و غارتگر :
نواقبالی برآرد دست ناگاه
کند دست دراز از خلق کوتاه .

نظامی .


- || دست به قصد تکدی و سؤال دراز شده :
دست دراز از پی یک حبه سیم
به که ببرند به دانگی و نیم .

سعدی .


- دست دراز کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست درازی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست در آستین چیزی بردن ؛ آن را به تن کردن . با آن خود را پوشاندن :
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم .

سعدی .


- دست در آستین داشتن ؛ فارغ بودن از کارها. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ).
- || پنهان کردن دست در آستین . (آنندراج ).
- دست در آستین شکستن ؛ دست درآستین کشیدن . (آنندراج ) :
نیفتی تا زپا دست طمع در آستین بشکن
عصا را می کنند این قوم از دست گدا بیرون .

صائب (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست در آستین کشیدن شود.
- دست در آستین کردن ؛ بازداشتن و منع کردن از کاری . (برهان ) (انجمن آرا). دست باز داشتن . (آنندراج ).
- || جنگ کردن . (ناظم الاطباء).
- || پنهان کردن دست در آستین . (آنندراج ).
- دست در آستین کشیدن ؛ پنهان کردن دست در آستین . (آنندراج ).
- || معطل ماندن و موقوف کردن کار. (غیاث ) (آنندراج ). بازایستادن و خودداری کردن از انجام عملی :
دست در آستین کشید طبیب
سوخته نبض در تب عاشق .

ظهوری (از آنندراج ).


کاشکی دیدی به میدان رستم دستان تورا
تا کشیدی دست خویش از تیر تو در آستین .

امیر معزی (از آنندراج ).


- دست در آغوش کسی کردن ؛ دست به گردن او درآوردن :
دست در آغوش با خورشید عالم تاب کرد.

صائب (از آنندراج ).


- دست درآوردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست درآویختن ؛ چنگ درزدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست در بغل بودن ؛ کنایه از معطل و بیکار بودن . (آنندراج ).
- || دست به سینه . در حال کرنش :
غافلی اندر نماز و چشم به در
پیش شه از بیم دست در بغلی .

ناصرخسرو (دیوان ص 444).


- || کنایه از پنهان کردن دست در آستین . (آنندراج ) :
بست طوق بندگی راه نفس بر قمریان
دست تا کی در بغل زامساک باشد سرو را.

ظهوری (از آنندراج ).


- دست در بغل داشتن ؛ کنایه از معطل و بیکار بودن . (آنندراج ).
- || کنایه از پنهان کردن دست در آستین .(آنندراج ) :
فرصت خاریدن سر نیست از حیرت مرا
دست خود را در بغل پیوسته دارم همچو سرو.

ظهوری (از آنندراج ).


- دست در بغل نهادن ؛ دست در بغل بودن . کنایه از معطل و بیکار بودن . (آنندراج ).
- || کنایه از پنهان کردن دست در آستین . (آنندراج ).
- دست [ تدبیر ] در بغل نهادن ؛ هوشیار بودن و با خود راه بیرون شدن اندیشیده بودن :
مرو با ژنده پوشان شام و شبگیر
چو رفتی در بغل نه دست تدبیر.

سعدی .


- دست در پیش داشتن ؛ مانع آمدن شدن . جلوگیر گشتن :
غضب دست در خون درویش داشت
ولیکن سکون دست در پیش داشت .

سعدی .


- دست در ته سنگ بودن ؛ کنایه از مغلوب و زبون شدن و گرفتار و مبتلا به بلا و عقوبت گشتن . (آنندراج ). دست به زیر سنگ آمدن :
از این دیار سفر سخت مشکل است مرا
که دست در ته سنگ است و خار در ته پا.

نادم گیلانی (از آنندراج ).


- دست در حنا گذاشتن ؛ کنایه از معطل و بیکار بودن . (آنندراج ).
- || ایجاد زحمت و گرفتاری کردن .
- دست [ کسی را ] در حنا گذاشتن ؛ او را معطل کردن یا در زحمت انداختن یا به کاری دشوار و دور و دراز سرگرم کردن .
- دست [ کسی را ] در خاک مالیدن ؛ بر او فائق و سرآمدن : در سخن موی به دو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاک مالد. (تاریخ بیهقی ص 280).
- دست در خاک ماندن ؛ مجال خودنمائی و جلوه نیافتن : درمیدان بلاغت درآیند و جولانهای غریب نمایند چنانکه پیشینگان را دست در خاک ماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 392).
- دست درخضاب ؛ حناگرفته . آغشته به حنا :
آن ماه دو هفته در نقاب است
یا حوری دست درخضاب است .

سعدی .


- دست در خون [ کسی ] داشتن ؛ سر کشتن او داشتن :
غضب دست در خون درویش داشت
ولیکن سکون دست در پیش داشت .

سعدی .


- دست در خون زدن ؛ کنایه از جنگ کردن . (آنندراج ) :
روم خیمه بر طرف جیحون زنم
ابا دشمنان دست در خون زنم .

فردوسی (از آنندراج ).


- دست درد ؛ درد دست . درد که عارض دست شود. وجع ید.یُداء.
- دست در دامن [ کسی ] آویختن ؛ گرفتن دامن کسی . توجه دادن او را :
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کردی ای غدار.

سعدی .


- دست در دامن رفتن ؛ دست در دامن کسی نمودن . (از آنندراج ).
- || سیر کردن در حال دامان به دست دیگری داشتن :
آستین از چنگ مسکینان گرفتم درکشید
چون تواند رفت چندین دست و دل در دامنش ؟

سعدی .


و رجوع به دست به دامان در همین ترکیبات شود.
- دست در دامن [ چیزی ] زدن ؛ متوسل بدو شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
دست دردامن جان خواهم زد
پای بر فرق جهان خواهم زد.

عطار.


دست در دامن مردان زن و اندیشه مکن
هرکه با نوح نشیند چه غم از طوفانش .

سعدی .


- دست در دندان ماندن ؛ کنایه از متعجب و حیران ماندن . (آنندراج ) :
خفته برخاست از زمین خندان
ماند بیننده دست در دندان .

امیرخسرو.


- دست در دهان مار کردن ؛ به پیشواز خطر و مرگ رفتن :
مار جهان را چو دید مرد بدل
دست کجا در دهان مارکند.

ناصرخسرو.


- دست در دهن گرفتن ؛ کنایه از منع کردن از گفتن . (آنندراج ) :
تو با من همزبانی و مرا صد آرزو در دل
که چون خواهم بگویم شرم دستم در دهن گیرد.

شانی تکلو (از آنندراج ).


- دست دررکاب [ کسی ] بودن ؛ رکاب او را گرفتن درخواستی را :
صدهزارش دست خاطر در رکاب
پادشاهی می رود با لشکری .

سعدی .


- دست در رکاب زدن . رجوع به این ترکیب ذیل دست زدن شود.
- دست در روغن داشتن ؛ کنایه از ثروت و مکنت داشتن ، و از اهل زبان بتحقیق پیوسته . (آنندراج ).
- دست در ریش هرکس ؛ ملتجی و ملازم با هرکس :
شانه کو را هزار دندانست
دست در ریش هرکسی زآن است .

نظامی .


- دست درزدن ؛ دست اندرزدن . متشبث شدن . متوسل گردیدن . اعتصام . توسل . (یادداشت مرحوم دهخدا). دست زدن :
در زین عنایت تو فتراکی هست
تا درزند این بنده به فتراک تو دست .

(از سندبادنامه ص 76).


- دست در زیر سنگ بودن ؛ دست بزیر سنگ بودن . (آنندراج ). رجوع به ترکیب دست بزیر سنگ بودن شود.
- دست در زین بستن ؛ کنایه از پیاده رفتن است پیشاپیش شاهان به نشانه ٔ کهتری :
ز یک سو دست درزین بسته فغفور
ز دیگرسو سپه سالار قیصور.

نظامی .


- دست درسر ؛ فغان رسیده . ظلم دیده . فریادخواه . متضرع از ستمی :
بی تو در هرگوشه پائی در گلی
وزتو در هر خانه دستی در سری .

سعدی .


- دست درشدن ؛میسر و ممکن شدن . دست دادن : اما به هرچه ایشان را دست در خواهد شد از مکر و دغل و فریفتن غلامان ... کرده اند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 599).
- دست در قلیه کردن ؛ از جمله شوخیها است که از آن شوی در خجالت افتد. (حاشیه ٔ بوستان ) :
زن شوخ چون دست در قلیه کرد
برو گو بنه پنجه بر روی مرد.

سعدی .


- دست درکار ؛ مشغول . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست [ کسی ] در (یا اندر) کار بودن ؛ در تداول ، اطلاع و تجربه داشتن وی در آن کار.
- || مداخله کردن وی در آن کار.
- دست در کاری زدن ؛ کنایه از شروع کردن در آن . (آنندراج ).
- دست در کاری کردن ؛ تصرف . (یادداشت مرحوم دهخدا). درآمدن در آن .
- دست در کاری نهادن ؛ آغاز کردن : باغها را و نزهتگاهها را عمارت کردندو آب دادند و دست در کشت و کار و عمارت نهادند. (مجمل التورایخ و القصص ).
- دست درکشیدن ؛ دست دراز کردن . آغاز کردن به دست درازی : قباد را بفریفت و گمراه کرد و پس دست درکشید به قوت قباد و از مال و ملک می ستد و به ناداشتان میداد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 84).
- دست در کمر داشتن ؛ رعنائی و خودنمائی کردن . (غیاث ). دست بر کمر داشتن . دست بر کمر زدن . دست به کمر داشتن .
- || با دست کمر خود راگرفتن تحمل سنگینی چیزی یا فشاری را :
بوقت پویه ٔ آن آسمان سرین با کوه
ز بیم لرزه زمین دست در کمر دارد.

سنجر کاشی (از آنندراج ).


- دست در کمر رفتن ؛ حلقه شدن دست دور کمر. در کنار گرفتن کسی را :
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زرنرود.

خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ).


- دست در کمر زده ؛ حالت قرار گرفتگی کف دستها و پنجه ها بر کمر. مقابل دست آویخته : رسم بودی که در مجلس پادشاه هیچ کسی ننشستی البته نزد ملک دست در کمر زده بیستادندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 43).
- دست در کمر شدن ؛ در کنار گرفتن . دست دادن وصال :
این سرکشی که در سر سرو بلند تست
کی با تو دست کوته ما در کمر شود.

خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ).


- دست در کمر کردن ؛ حلقه کردن دستها گرد کمر کسی و او را در کنار گرفتن :
اکنون که دست در کمر توبه کرده ایم
بنگرنیازپاشی می با ایاغ ما.

آملی (از آنندراج ).


اگر به بزم لقای تو آتش افروزند
به آب خضر کند دست در کمر آتش .

حسین ثنائی (از آنندراج ).


- دست در کیسه زدن ؛ کنایه از سخاوت و جوانمردی کردن . (آنندراج ).
- دست در کیسه شدن ؛ کنایه از پر شدن یعنی بهم رسانیدن سامان باشد. دست توی جیب رفتن .
- دست در کیسه کردن ؛ دست در کیسه زدن . جوانمردی و بخشش نمودن . (ناظم الاطباء).
- دست در گردن ؛ حالت حلقه بودن یا قرار داشتن دست یکی در گردن دیگری :
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
بهم نشستن و حلوای آشتی خوردن .

سعدی .


ملازم ؛ دست در گردن اندازنده با هم و معانقه کننده . (از منتهی الارب ).
- دست در گردن رفتن ؛ دست به گردن شدن . در بر کشیده شدن کسی :
دست با سرو روان چون نرود در گردن
چاره ای نیست به جزدیدن و حسرت خوردن .

سعدی .


- دست در گردن کردن ؛ دست در آغوش کردن . (از آنندراج ). حلقه کردن دست گرد گردن کسی و او را در کنار گرفتن :
از آن همیشه تر و تازه است سنبل زلف
که بی حجاب کند با تو دست در گردن .

صائب (از آنندراج ).


- دست در گریبان [ کسی ] بودن ؛ کنایه از آویزش و پیکار کردن (آنندراج ) :
آز را دستش از سخاوت تو
در گریبان گنج قارون باد.

عرفی (از آنندراج ).


- دست در گریبان داشتن ؛ حالت فروبردگی و قرارداشتگی دست در گریبان ، به نشانه ٔ خود را فراهم گرفتن :
غنچه دیدم که ازنسیم صبا
همچو من دست در گریبان داشت
که نه تنها منم ربوده ٔ عشق
هر گلی بلبلی غزل خوان داشت .

سعدی .


- دست درگسستن ؛ در تداول امروز، دست کوتاه شدن . منحصر شدن چاره :
چو دست از همه حیلتی درگسست
حلالست بردن به شمشیر دست .

سعدی .


- دست [ از جهان ] درگسلیدن ؛ از جهان دست کشیدن :
بدو گفت دست از جهان درگسل
که پایت قیامت برآید ز گل .

سعدی .


- دست در گل داشتن ؛ آماده بر تعمیر بودن . (آنندراج ). مستعد تعمیر بودن (غیاث ) :
گرچه در تعمیر جسمم غافل از دل نیستم
دست در گل دارم اما پای در گل نیستم .

صائب (از آنندراج ).


- دست در گلوکردن ؛ رسوائی کردن و فضیحت نمودن . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب دستار در گلو کردن شود.
- دست در میان [ چیزی ] آوردن ؛ در آن قرار گرفتن . قرین آن شدن :
چو در میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت مادر میانه یاد آرید.

خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ).


- دست در میان [ کسی ] افکندن ؛ دست در میان او زدن :
تماشا را ز رویش مست افگند
چو کاکل در میانش دست افگند.

زلالی (از آنندراج ).


- دست در میان بردن ؛ در میانه درآمدن :
کسی ز غمزه ٔ خونریز یار جان نبرد
اگر ز زخم اجل دست در میان نبرد.

باقر کاشی (از آنندراج ).


- دست در میان کردن ؛ درآمدن . قرین شدن :
بایدبه زخم چنگل شهباز تن دهد
چون بهله هرکه دست کند در میان دوست .

صائب (از آنندراج ).


- دست درنهادن ؛ دست دادن . صاحب آنندراج این ترکیب را بدون ذکر معنی آورده است و بیت ذیل را از انوری شاهد آن قرار داده ، اما می نماید که در مصراع اول به جای «در نهاد دست » «در نهاد رست » باشد یعنی در باطن و سرشت ظهور کرد و پیدا شد. و در این صورت بیت شاهد مورد نخواهد بود ۞ :
عشق سرور و لهو مرا در نهاد دست
سودای جام و باده مرا در سر اوفتاد.
- دست در هم دادن ؛ مجتمع و گرد ساختن . بهم آوردن . فراهم ساختن :
دست در هم دادت اسباب جهانداری چنانک
آسمان را ماند انگشت تحیر در دهان .

ظهیر.


- دست در هم زدن ؛ دست به هم دادن . دست خود را به دست دیگری اتصال دادن :
دست در هم زده چون یاران با یاران .

منوچهری .


- دست در هم زده ؛دستهای خود روی هم نهاده : پایچه های ازار ببست [ حسنک ] و... دستها درهم زده . (تاریخ بیهقی ). رجوع به این ترکیب ذیل در هم زدن شود.
- دست در یک کاسه کردن با کسی ؛ با او همکاسه و شریک شدن :
پاک اگر شویند دست از چرک دنیا خاکیان
دست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنند.

صائب (از آنندراج ).


- دست دست ؛ مماطله .
- || بازی بازی . وانمود به اشتغال . با طعام بازی کردن و نخوردن یا کم خوردن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). رجوع به دست دست کردن در همین ترکیبات شود.
- دست دست کردن ؛ در تداول ، طول دادن . مماطله کردن . تأخیر کردن . تل تل کردن . وقت را با مماطله گذرانیدن . دست بدست کردن . این دست آن دست کردن .
- || بازی بازی کردن . وانمودن که مشغول خوردن است اما نخوردن . (آنندراج ).
- دست دعا برآوردن ؛ کنایه از بلند کردن دست در وقت دعا خواستن . (آنندراج ) :
محراب ابروان بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت .

خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ).


ورجوع به ترکیب دست به دعا برداشتن شود.
- دست دلبر ؛ چیزی منتسب به دلبر یا ساخته ٔ دست معشوق . تعبیری از عزیزی و گرانقدری چیزی و غالباً در مقام طنز به کار رود: گلدانهای دست دلبر.
- دست دهی ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست راز ؛ دست بنا. در بیت ذیل تعبیری است ازلزوم دخالت استاد و اهل فن در کار :
جان ز دانش کن مزین تا شوی زیبا ازآنک
زیب کی گیرد عمارت بی نظام دست راز.

سنائی .


- دست راست ؛ آن دست که در سمت راست بدن است . در مقابل دست چپ . أیمن . یمین . مقابل یسار و شمال . عَجوز. (منتهی الارب ). یکی از اعضای مهمه ٔ بدن انسانی است که بیشتر از سایرین در کار است و اوامر ارادیه به توسط آن بجا آورده می شود علی هذا نمونه ٔ قدرت و قوت بتخصیص نمونه ٔ اعظم قدرت اﷲ است . (قاموس کتاب مقدس ) :
به دست راست شراب و به دست چپ زلفین
همی خوریم و همی بوسه میدهیم بدنگ .

منوچهری .


چندین فضیلت که دست راست دارد خاتم در انگشت چپ چرامی کنند. (گلستان سعدی ). نحر؛ دست راست بر دست چپ نهادن در نماز. (ترجمان القرآن جرجانی ). یامن ؛ آنکه بردست راست بود. و آنکه بر دست راست گیرد. (دهار).
- || کنایه از وزیر اعظم است . (برهان ) (آنندراج ) :
من که از دست اینم و آنم
من کنون دست راست سلطانم .

سنائی (از آنندراج ).


- دست راست از چپ نشناختن یا ندانستن ؛ نادان و غافل بودن : چون عراقی که دست راست خود از چپ نداند. (تاریخ بیهقی ). و رجوع به ترکیب دست چپ از راست نشناختن شود.
- دست راستش زیر سر شمایا زیر سر ما باشد ؛ باشد که روزگاری مساعد وبختی یار چون او نصیب ما گردد. ما یا شما هم امید است به این خوشبختی برسیم .
- دست رای ؛ اضافه ٔ استعاری : و به جانب باب الباب دست رای عنان گرای گشت . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 113).
- دست رد ؛ انگشت رد. نشانه ٔ عدم قبول امری یا چیزی . (آنندراج ) :
شعر شانی آتش است از بهر آن نارد حسود
دست رد بر نظم و حرف آبدار من نهد.

شانی تکلو (از آنندراج ).


- دست رد بر سینه ٔ [ کسی ] نهادن ؛ خواهش و التماس او را نپذیرفتن . (امثال و حکم ).
- دست رد به سینه ٔ [ احدی ] نگذاشتن ؛ مستثنی نکردن . تبعیض قائل نشدن . همه را مشمول ساختن : در غارت دست رد بر هیچکس ، یا بر احدی ، نگذاشت .
- دسترس ؛ امکان حصول . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دسترسی ؛ دسترس . رجوع به این ترکیب درردیف خود شود.
- دست رفتن بر کسی ؛ ستم و تجاوز کردن : اما چون از قلت مبالات و عدم التفات رنجورخاطر باشد؛ ضرورت است که شهاب الدین را بر کسی دیگر دست نرود با من کهتر دست برد نماید. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 136).
- دست رفتن به کاری ؛ نیت انجام کردن آن داشتن . به انجام دادن آن تمایل داشتن : دست و دل به کاری نرفتن ؛ شائق و راغب و متمایل به انجام دادن آن نبودن از دلمردگی : دست او نمی رود؛ یعنی کاری از دست او نمی آید. (از آنندراج ). دست و دل به کاری رفتن ؛ شائق آن بودن :
طاوس وش ز بس به عمارت مقیدم
دستم نمی رود که ز گل پا برآورم .

طالب آملی (از آنندراج ).


رجوع به ترکیب دست و دل به کاری رفتن شود.
- دست رنج ؛ حاصل رنج و نتیجه ٔ کار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست رو ؛ مقابل دست زیر.
- دست روان کردن ؛ آن است که اطفال چون ابتدا به نوشتن می کنند نخست بالای لوح مدی ازین سر تا آن سر می کشند تا دست روان شود (از اهل زبان به تحقیق پیوسته ). (آنندراج ). تمرین کردن برای راه افتادن و عادت کردن دست .
- دست روزگار ؛ اضافه ٔ استعاری : از لعب فلک غدار و شعوذه ٔ دست روزگار که این حقه ساز بلعجبی است . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 100).
- دست روی دست زدن ؛ اظهار تأسف کردن .
- دست روی دست گذاشتن ؛ بیکار و عاطل ماندن . اقدام به کاری نکردن . هیچ نکردن . بی کاری و عملی و سعی در راه مقصودی زمان گذاشتن ووقت گذراندن .
- دست روی دل گذاشتن ؛ دست بر دل گذاشتن و نهادن .
- || مطمئن شدن . اطمینان یافتن . رجوع به ترکیب دست بر دل نهادن شود.
- دست رها کردن از ؛ دست کشیدن از :
گر سر برود فدای پایت
دست از تو رها نمی کنم من .

سعدی .


- دست زدن به چیزی ؛ بدان پرداختن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست زمانه ؛ اضافه ٔ استعاری :
دست زمانه یاره ٔ شاهی نیفکند
در بازوئی که آن نکشیده است بارتیغ.

مسعودسعد.


- دست زن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست زور ؛ اضافه ٔ استعاری :
هم اکنون نمایم ترا دست زور
که گردد دوچشم بداندیش کور.

فردوسی .


در چنین گورخانه موری نیست
که برو داغ دست زوری نیست .

نظامی .


- دست زورآور ؛ دست قوی .
- دست زور بالا ؛ نظیر: الحکم لمن غلب .(امثال و حکم ).
- دست زیر ؛ مقابل دست رو.
- دست زیر بال کسی کردن ؛ در کارهاخاصه در کارهای خانگی با زنی دیگر یاری کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست زیر روی ستون کردن . رجوع به دست به زیر زنخ ستون کردن شود.
- دست زیر زنخ داشتن یا زدن ؛ کنایه از حیرت است . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
غنچه دست از شاخ در زیر زنخ دارد وحید
هرکرا دیدیم از صاحب دلان در فکر اوست .

وحید (از آنندراج ).


- دست زیر زنخ ستون بودن ؛ کنایه از در حیرت بودن :
ستون دولت و دین شهریار ابومنصور
که هست زیر زنخ دست دشمنانش ستون .

قطران .


ستون دانش و دینی و از نهیب تو هست
همیشه زیر زنخ دست دشمنانت ستون .

قطران .


- دست زیر زنخ ستون شدن ؛ کنایه از حیرت است . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
خالت که بنفشه دید پیوست
در زیر زنخ ستون شدش دست .

زلالی (از آنندراج ).


- دست زیر زنخ ستون کردن ؛ چون اندوهگین دست را زیر چانه نهادن :
ورا دید با دیدگان پر ز خون
به زیر زنخ دست کرده ستون .

فردوسی .


- دست زیر سر ستون ساختن ؛ کنایه از حیرت است . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
شب سرم صد ره به دامن می فتاد از ضعف تن
گر نه دست از غصه زیر سر ستون می ساختم .

مولانا لسانی (از آنندراج ).


- دست زیر سنگ آمدن ؛آسیب دیدن . گرفتار شدن :
گنبدی کاندر آن بت سنگست
غلغلش تا هزار فرسنگ است
کس بدان سنگ یک زمان ننشست
که نیاید به زیر سنگش دست .

مسعودسعد.


- دست زیر سنگ آوردن ؛ گرفتار ساختن :
من او را چه گویم چه رنگ آورم
که آن دست را زیر سنگ آورم .

فردوسی .


- دست زیر سنگ کسی داشتن ؛ گرفتار او بودن . اسیردست او بودن .
- دست زیرین ؛ کنایه از روش پنهانی است چه دست به معنی روش و زیرین به معنی پنهان است . (گنجینه ٔ گنجوی ) :
وزآنجا همچنان بر دست زیرین
رکاب افشاند سوی قصر شیرین .

نظامی .


- دست سائیدن ؛ اظهار ندامت کردن :
چو پیوندی و آنگه آزمائی
ز حسرت دست خود بسیار سائی .

اوحدی (ده نامه ).


- دست ساز ؛ که با دست ساخته باشد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست سبو ؛ دسته ای که در گردن سبو باشد و دست در آن کرده سبو را از جا بردارند و بکار دارند. (آنندراج ) :
دل خراب مرازندگی به خونابست
که نبض دست سبو موج باده ٔ نابست .

معز فطرت (از آنندراج ).


همیشه عید باشد در خرابات
ز می دست سبو دایم بکار است .

صائب (ازآنندراج ).


- دست ستون ته رو بودن ؛ کنایه از حیرت است . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
سنجر ز کج آهنگی این سقف معلق
دستم همه ٔ عمر ستون ته رو بود.

سنجر (از آنندراج ).


- دست ستون زنخ بودن ؛ کنایه از حیرت . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
دست مجردات ستون زنخ بود
آنجا که فطرت تو زند سایبان علم .

عرفی (از آنندراج ).


- دست ستون زنخ کردن ؛ کنایه از حیرت است . (آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن . چون غمنده و اندوهگین دست را زیر چانه و ذقن نهاده نشستن :
سنان که عامل فتنه است در ولایت تو
چو من ستون زنخ کرد دست بی کاری .

کمال اسماعیل (از آنندراج ).


- دست ستون زنخ ماندن ؛ کنایه از متحیر ماندن . (غیاث ).
- دست ستون سر کردن ؛ کنایه از حیرت است .(آنندراج ). دست به زیر زنخ ستون کردن :
به بستر افکند بیماری چشمت مسیحا را
ستون سر کند اعجاز حسنت دست موسی را.

صادق بیگ (از آنندراج ).


- دست سرو ؛ پنجه ٔ سرو. (آنندراج ) :
گرچه دست سرو کوتاه است از دامان گل
سروبالایی که ما داریم سرتا پا گل است .

صائب (از آنندراج ).


- دست سنگ ؛ دستاسنگ . فلاخن . (آنندراج ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست سنگین داشتن ؛ پر صدمه و دردآور بودن ضربه ٔ دست یا سیلی کسی .
- دست سؤال دراز کردن ؛ دست تکدی دراز کردن .و رجوع به ترکیب دست پیش کسی داشتن شود.
- دست سوخته ؛ مجروح شده از آسیب آتش :
من که چو دست سوخته دارمت از چه هر زمان
از سگ پای سوخته حال دلم کنی بتر.

مجیر بیلقانی .


ما را چو دست سوخته میداشتی به عدل
در پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی .

خاقانی .


- دست سودن ؛پنهان داشتن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست سوزه ؛ دختری خواستگاری شده اما عقد نکاح نابسته . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست شانه ؛ نوعی شانه در بافندگی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست شستن از ؛صرفنظر کردن از. رجوع به دست شستن در ردیف خود شود.
- دست شفا ؛ حکیم حاذق . (آنندراج ). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست شما درد نکند ؛ دستت درد نکند. در تداول جمله ٔ دعائیه که در حق صاحب کرم و احسانی یا ترتیب دهنده ٔ کاری گفته شود.
- دست شنا (دست شنو) داشتن ؛ در شناوری استاد و ماهر بودن .
- دست شوئی ؛ جای شستن دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست صلیب یا صلیبی کردن ؛ دست بستن پیش مخلوق . (برهان ) (انجمن آرا). کنایه از آماده ٔ خدمت شدن و دست بستن پیش مخلوق . (آنندراج ). دستها چلیپاوار بر سینه نهادن در برابر کسی به نشانه ٔ فروتنی و کهتری :
پیش کسی دست صلیبی مکن .

نظامی (از آنندراج ).


- دست طنبور ؛ دسته ٔ طنبور. (آنندراج ) :
چو از جوش قلقل فروزدتنش
کند دست طنبور در گردنش .

ملاطغرا (در تعریف صراحی ، از آنندراج ).


- دست عشق ؛ اضافه ٔ استعاری :
به دست عشق در افتاده ایم تا چه کند
تو چون به دست خودی رو به دست راست بخسب .

مولوی .


- دست عصا ؛ دست چوب که یمنی باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). دست راست .
- || کنایه از نرمی و مدارا و همواری . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست علی بهمراه ؛ تعبیری در مقام دعا نظیر: دست حق به همراه . به سلامت . در پناه حق .
- دست عهد شدن ؛ دست پیمان شدن . متعهد گشتن : نه روز جنگ کردن و عاجز شدن ایشان و از سر عجز بیرون آمدن و دست عهد شدن و امان خواستن . (تاریخ سیستان ).
با نشیننده ای که دارد تخت
دست عهدی شده ست ما را سخت .

نظامی .


- دست غیب . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فال . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فتنه در زیر سر بودن ؛ باعث فتنه بودن . (آنندراج ).
- دست فراخ ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فرازبردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فرسوده ؛ دست خورده . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فروبردن ؛ دست دراز کردن . درآوردن دست در چیزی :
سایه ٔ شمشاد شمایل پرست
سوی دل لاله فروبرده دست .

نظامی .


- دست فروش ؛ فروشنده ای که کالا به دست گیرد و گرد بازار و کوی برآید. خرده فروش دوره گرد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فروشستن ؛ یکباره کناره گرفتن و چشم پوشیدن . دست شستن :
اگر عاشقی سر بشوی از مرض
چو سعدی فروشوی دست از غرض .

سعدی .


همینکه پای نهادی بر آستانه ٔ عشق
بدست باش که دست از جهان فروشویی .

سعدی .


و رجوع به مدخل ِ دست شستن خود شود.
- دست [ با کسی ] فروکوفتن ؛ آماده ٔ کشتی شدن . آماده ٔ هم آوردی و برابری با او شدن ، چه رسم پهلوانان است که چون با حریف بر سر کشتی آیند دستهای خود بر شانه کوبند، و آن کنایه از اظهار توانائی و پرزوری خود است . (آنندراج ) :
چون گل از باد صبا آن گل گلزار امید
دست با هر که فروکوفت دگرکوفت ندید.

میرنجات (از آنندراج ).


گردون به زبردستی برخیزد اگر با من
تا دست فروکوبد پشتش به زمین باشد.

سنجر کاشی (از آنندراج ).


و رجوع به ترکیب دست به دست حریف دادن شود.
- دستها [ در نماز ] فروگذاردن ؛ روش شیعیان در نماز، در مقابل سنیها. (کتاب النقض ص 52).
- دست فریاد ؛ اضافه ٔ استعاری :
نه خوابش گرفتی به شب یک نفس
نه از دست فریاد او خواب کس .

سعدی .


- دست فشاندن ؛ آستین افشاندن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست فنا ؛ اضافه ٔ استعاری : میان عمر عزیزشان با دامن ابد متصل ، و دست فنا ازدامن بقاشان منفصل . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 327).
- دست فوت ؛ اضافه ٔ استعاری :
گزیدند فرزانگان دست فوت
که در طب ندیدند داروی موت .

سعدی .


- دست قدح گرفتن ؛ قدح به دست گرفتن . قدح از دست ننهادن . باده نوشیدن بر دوام :
چون فرودآیم بنشینم و بردارم چنگ
همچنان دست قدح گیرم تا روز دگر.

فرخی .


- دست قدرت ؛ اضافه ٔ استعاری :
که من دست قدرت ندارم بهیچ
به سرپنجه دست قضا برمپیچ .

سعدی .


- دست قصیر بودن ؛ کنایه از کاهل بودن در انجام عملی :
اندر محال و هزل زبانت دراز بود
و اندر زکات دستت و انگشتکان قصیر.

ناصرخسرو.


- دست قطع کردن ؛ دست بریدن . (آنندراج ). دست بیرون کردن . دست قلم کردن .
- دست قلم ؛ مقطوع الید. (آنندراج ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست قلم داشتن ؛در نویسندگی توانا بودن .
- دست قلم کردن . دست بریدن . (آنندراج ). قطع کردن دست . بیرون کردن دست .
- دست قوت یافتن ؛ قویدست شدن . با قوت سرپنجه شدن :
عاجز باشد که دست قوت یابد
برخیزد و دست عاجزان برتابد.

سعدی (گلستان ).


- دست [ کسی را ] قوی داشتن ؛ پشتیبانی و تقویت کردن او : چون ولی دم طالب قصاص باشد بر پیغامبر... واجب است دست او قوی داشتن تا او قصاص کند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 1 ص 272).
- دست کار ؛ ساخته و معمول هرکس . (آنندراج ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست کارد (با اضافه ) ؛ کنایه از بیماری شدید مشرف به موت .
- || روبه قبله خواباندن جانوران شکاری بجهت ذبح . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست کاررفته ؛ کارکرده و دخیل در کار:
از دست کاررفته ٔ ما بی خبر مباش
چون بهله دست در کمر یار میکنیم .

صائب (از آنندراج ).


- دست کج ؛ دزد.
- دست کجی ؛ دزدی . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست کردار ؛ اضافه ٔ استعاری . دست عمل :
چه برخیزد از دست کردار من
مگر دست لطفت شود یار من .

سعدی .


- دست کردن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست کژ ؛ دست کج .
- دست کژی ؛ دست کجی . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست کش ؛ دست آموز. دست پرورده .
- دست کشی ؛ عمل دست کش . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست کشیدن از ؛رها کردن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست کشیدن در ردیف خود شود.
- دست کشی کردن ؛ کنایه از دریوزه و گدائی کردن . (از آنندراج ). دست پیش آوردن . دست پیش کردن . دست کفچه کردن . و رجوع به دست کشی در ردیف خود شود.
- دست (یا از دست ) کفچه کردن ؛ کدیه و گدائی کردن . (برهان ) (انجمن آرا). دریوزه و گدائی کردن . (آنندراج ). دست کشی کردن .
کف دست کفچه آسا ساختن تا در آن مایعی یا غذائی جای گیرد و آن نشانه ٔ گدائی و گداطبعی است :
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
ز دست کفچه کنند از برای کاسه ٔ آش .

سعدی .


بحر محیط کفچه کند چون سفینه دست
آنجا که همت تو کشد سفره ٔ عطا.

سلمان (از آنندراج ).


بجوید ز طوبی ثمر طبع پست
گشا پهن دامن مکن کفچه دست .

ظهوری (از آنندراج ).


- || استدعا کردن . (ناظم الاطباء). کف دست گرد کرده پیش کسی دراز کردن به نشانه ٔ خواهش .
- دست کلیم ؛ کنایه از آفتاب . (غیاث ) (آنندراج ).
- دست کمال ؛ اضافه ٔ استعاری :
دست کمال بر کمر آسمان نشاند
آن گوهر ثمین که در این خاک توده بود.

خاقانی .


- دست کمر کردن ؛ حلقه کردن دست دور کمر. دست در کمر کردن :
بهر شکست توبه میان تنگ بسته است
ساقی که کرده دست کمر با سبوی ما.

عبداللطیف خان تنها (از آنندراج ).


- دست کندن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست کوتاه ؛ غیر متعدی . غیر متجاوز.
- || (به اضافه )؛ مقابل دست دراز. دست بازداشته شده از ظلم و تعدی :
که گر هر دو با هم سگالند راز
شود دست کوتاه ایشان دراز.

سعدی .


و رجوع به دست کوتاه در ردیف خود شود.
- دست [ محنت از کسی ] کوتاه آمدن ؛ دور کرده شدن محنت از وی . خلاص و رهانیده شدن از محنت . زدوده شدن نکبت از کسی : نامه توقیعی رفته است تا... احمدبن الحسن به بلخ آید تا تمامی دست محنت از وی کوتاه آید. (تاریخ بیهقی ).
- دست کوتاه داشتن ؛ از تعدی و تجاوز و دست اندازی خودداری کردن . تجاوز نکردن : بگتکین و پیری آخرسالار را مثال دادند تا به کالف و زم بباشند و لشکرها از رعیت دست کوتاه دارند. (تاریخ بیهقی ص 360).
- || اجتناب کردن . پرهیز کردن :
جز آن نیست بیدار کو دست و دل را
ازین دیو کوتاه و بیزار دارد.

ناصرخسرو.


- || بر کنار داشتن :
مده ناخوب را بر خاطرم راه
بدار از ناپسندم دست کوتاه .

نظامی .


- دست کوتاه شدن ؛ درماندن . محروم ماندن . بازماندن :
چو کوتاه شد دستش از عز و ناز
کند دست خواهش بدرها دراز.

سعدی .


- دست کوتاه کردن ؛ دور کردن . مداخله ٔ او را بریدن و قطع کردن . جلوگیری کردن . بر کنار کردن :
ز هرجای کوته کنم دست دیو
که من بود خواهم جهان را خدیو.

فردوسی .


میرموسی کف شمشیر چو ثعبان دارد
دست ابلیس و جنودش کند از ما کوتاه .

منوچهری .


رای عالی چنان دید که دست وی را از شغل عرض کوتاه کرده او را نشاندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 331). فرمودیم تا دست وی را از شغل عرض کوتاه کردند و وی را [ بوسهل را ] جایی نشاندند. (تاریخ بیهقی ص 334).
دست از جهان سفله بفرمان کردگار
کوتاه کن ، دراز چه افکنده ای زمام .

ناصرخسرو.


- || تعدی و ستم نکردن .
- || مانع ستمگری شدن :
خدای عمر درازت دهاد چندانی
که دست جور زمان از زمین کنی کوتاه .

سعدی .


- || پرهیز کردن . خودداری کردن . صرفنظر نمودن . صرفنظر کردن . اجتناب کردن . بازایستادن :
دست کوتاه کن ز شهوت و حرص
که بپایان رسید عمر دراز.

سنائی .


ز شغل دگر دست کوتاه کرد
بعزم سفر توشه ٔ راه کرد.

نظامی .


ز بهر خاطر خسرو یکی ماه
ز شادی کرد دست خویش کوتاه .

نظامی .


چو مریم کرد دست از جشن کوتاه
جهان چون جشن مریم گشت بر شاه .

نظامی .


برو خواجه کوتاه کن دست آز
چه میبایدت آستین دراز.

سعدی .


دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه ٔ مادر پیش است . (گلستان سعدی ). دزدان دست کوتاه نکنند تا دستشان کوتاه نکنند. (گلستان سعدی ).
- || بازایستادن از نیت و عمل ناامیدانه :
کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز.

سعدی .


و رجوع به ترکیب کوتاه کردن دست شود.
- دست کوتاه کردن از مال کسی ؛ غصب و تصرف عدوانی نکردن . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
ز چیز ۞ کسان دست کوته کنی
دژآگاه را بر خود آگه کنی .

ابوشکور.


- دست گذار ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست گذاردن ؛ رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست گذاشتن ؛ شروع کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست گرای .
- دست گردان .
- دست گرفتن .
- دست گزار . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست گزان ؛ متأسف و پشیمان :
نقش آبست ار وفا خواهی از آن
بازگردی دستهای خود گزان .

مولوی .


- دست گزیدن ؛ به معنی دست به دندان گزیدن و دست به دندان کندن است . دریغ و افسوس خوردن . (از آنندراج ). رجوع به دست گزیدن و به ترکیب دست به دندان گزیدن شود :
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لَخت لَخت خویش .

خواجه ٔ شیراز (از آنندراج ).


- دست گزین ؛ اسب جنیبت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست گستاخ کردن به ؛ مسلط ساختن :
بگیر ناخن دستم بسینه کن گستاخ
که زیر دامن این پنبه بس جراحتهاست .

طالب آملی (از آنندراج ).


- دست گسستن از چیزی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست گشادن ؛ دست واکردن . رجوع به این ترکیب و دست برگشادن در ردیف خود شود.
- دست گشاده .
- دست گشودن . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست گل ؛ اضافه ٔ استعاری .
- دست گل شدن ؛ گل آلود شدن دست . (آنندراج ) :
میرسد از سازش ما پای در آلودگی
گر خدا را دست در تخمیر ۞ آدم گل شود.

وحید (از آنندراج ).


- دست [ کسی بر کسی ] گماشتن ؛ او را بر دیگری مسلط کردن :
بقای ملکت اندر وجود یک شرطست
که دست هیچ قوی بر ضعیف نگماری .

سعدی .


- دست لاف . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست لطف ؛ اضافه ٔ استعاری :
به دست لطف تو برداشت شحنه ٔ ایام
زشخص عمرو الم ضرب زید در امثال .

منصور شیرازی (از شرفنامه ٔ منیری ).


- دست مالیدن .
- دست مالی کردن .
- دست مایه . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- دست مراعات ؛ اضافه ٔ استعاری :
برخاسته به دست مراعات با تو من
از من تو شسته دست و نشسته به داوری .

مکی طولانی .


- دست مرجان ؛ پنجه ٔ مرجان . (آنندراج ) :
هرگز از مژگان گشادن دیده ٔ ما وانشد
کی گره از کار دریا دست مرجان واکند.

صائب (از آنندراج ).


- دست مرد ؛ معاون و ممد و مددکار.
- دست مردمی ؛ دست مردی و جوانمردی :
بگوی ای بارخدای خسروان ... خاقانی را به دست مردمی از خاک به آدمی تو کردی . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 88).
- دست مردی ؛ عمل امداد و معاونت . ورجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست مریزاد ؛ خطابی آفرین گونه انجام دهنده ٔ کاری نیکو یا سازنده ٔ چیزی بدیع را. رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
- دست مزد ؛ اجرت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست من و دامان تو ؛ رجوع به ترکیب دست و دامن ... شود.
- دست موزه ؛ تحفه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست موسی ؛ نور کف دست موسی . ید بیضا :
برآرد ز جیب فلک دست موسی
زر سامری نقد میزان نماید.

خاقانی (دیوان ص 130).


پرتو روی تو گر افتد به چاک سینه ام
این دل صد پاره ام چون دست موسی می شود.

علی خراسانی (از آنندراج ).


- || کنایه از آفتاب عالمتاب . (برهان ) (انجمن آرا) (غیاث ). آفتاب و ید بیضا. (آنندراج ).
- دست نشان ؛ نهال به دست کشته ، مقابل خودرو. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست نگاه داشتن ؛ خودداری کردن یا بازایستادن . رجوع به این ترکیب در ردیف خودشود.
- دست نماز ؛ وضو. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست نمودن ؛ اظهار قدرت کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست نوازش بر دوش کسی زدن ؛ نواختن او. اورا نوازش کردن :
پشت و پای چون سبو داریم در دیر بتان
گو مزن دست نوازش آسمان بر دوش ما.

صائب (از آنندراج ).


می کشی دست نوازش بر سر خود سالها
پاره ٔ نانی اگر در کاسه ٔ سائل کنی .

صائب (از آنندراج ).


آشفتگیهای دلم هرگه بیادش می رسد
دست نوازش بر سر زلف پریشان می کشد.

نوید تهرانی (از آنندراج ).


- دست نوردیدن ؛ آستین بالا زدن . مهیا و آماده شدن :
قبا بست و چابک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست .

سعدی .


- دست نوشت ؛ دست خط. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست نهادن بر ؛ مسلط شدن بر. تصرف . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست نیاز ؛ دست خواهش . دست دعا. دست تضرع :
برآرد به حق دستهای نیاز
ز رحمت نگردد تهیدست باز.

سعدی .


- دست واکردن ؛ دست گشادن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست و بازو ؛ از اتباع . رجوع به دست در معنی عضو بدن و بازو شود.
- دست و بال ؛از اتباع ، دست و توابع و اجزاء آن : دست و بالم را آب کشیدم ؛ دستها را بتمامی و نیک شستم .
- دست و بال تنگ بودن ؛ معسر بودن . بی چیز بودن .
- دست و بال بسته ؛ فاقد وسائل . فاقد چیز.
- دست و بال بازشدن ؛ میسرة. گشایشی پیدا آمدن .اندک فرجی پیدا شدن .
- دست و بغل ؛ معانقه . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست و بغل بودن ؛ دست و بغل شدن :
از در آسمان چه می طلبی
کاخترش با ریاست دست و بغل .

ملا فوقی یزدی (از آنندراج ).


- دست و بغل رفتن ؛ دست و بغل شدن :
با فلک دست و بغل میروم ای خواجه ببین
که تماشاست تلاش دو زبردست بهم .

کاشی (از آنندراج ).


- دست و بغل شدن ؛دست در بغل یکدیگر در آوردن تا حریف را بر زمین نوازند، و بعضی به معنی برابری و مساهمت هم گمان برده اند. (آنندراج ). دست و بغل بودن . دست و بغل گشتن . دست و بغل رفتن . دست در آغوش گشتن :
صبح با خورشید تابان چون شود دست و بغل
از بیاض گردن و از خال دلبر یاد کن .

صائب (از آنندراج ).


- دست و بغل گشتن ؛ دست و بغل شدن :
دامن بر آتشم مزن افسرده نیستم
با شعله گشت دست و بغل پرنیان من .

ظهوری (از آنندراج ).


- دست و پا ؛ دو عضو بدن که ید و رجل باشد.
- || کنایه از سعی و تلاش . (از آنندراج ) :
کس نشد رنگین به خون بی سعی در میدان عشق
زین حنا هرکس برد قسمت بقدر دست وپا.

کاشی (از آنندراج ).


- || این دست و پاست ؛ یعنی ادله ٔ محکم و استواری نیست . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست و پا از کار شدن ؛ از حرکت بازماندن : او بسته کار است و من شتابزده در خشم شوم دست و پای او از کار بشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 373). و رجوع به ترکیب دست از کار شدن شود.
- دست و پا افشاندن ؛در وقت نزع و بسمل و مانند آن بودن . (آنندراج ). حرکات اعضای محتضر در حال جان کندن . حرکت دادن دست و پابه هنگام مرگ :
پس از کشتن خلاصی ده ز بند خویش باقر را
مبادا دست و پایی در دم جان کندن افشاند.

باقر کاشی (از آنندراج ).


- دست و پا اندازان ؛ در حالت دست و پا انداختن . نوعی حرکت اسب : دحو؛ دست و پا اندازان رفتن اسب . (از منتهی الارب ).
- دست و پا (پای ) بریده ؛ بدون دست و پای . آنکه دست و پای او را بریده باشند : اکنون چون صدف دست و پای بریده مباش . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 217). دست و پا بریده ای هزارپائی را بکشت . (گلستان سعدی ).
- دست و پا بسته ؛ مغلول : بنده ای را دست و پا بسته عقوبت همی کرد. (گلستان سعدی ).
- دست و پا بوسیدن . مرادف از دست و پا افتادن . (آنندراج ). رجوع به ترکیب از دست و پا افتادن شود.
- دست و پا چُلُفتی ؛ در تداول ، آنکه در کار کردن با دست و پای سست و ناآزموده و غیر مسلط نماید. که هرچه بدست گیرد از دست افکند. آنکه هرچه بدست گیرد از دستش بیفتد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست و پاچه شدن ؛ دست پاچه شدن .
- دست و پا دار ؛ باجربزه ، مقابل بی دست و پا.
- دست و پا زدگی ؛ نوعی حرکت شتر: لَبَطَة؛ دست و پا زدگی شتر در رفتن . (از منتهی الارب ).
- دست و پا زدن ؛ جنبانیدن دست و پای چون حیوانی بسمل کرده . تشنج پیدا کردن چون محتضری . حرکات قتیل گاه مرگ . جان کندن . (انجمن آرا)(برهان ). پروبال زدن :
گرچه دریا را نمی بیند کنار
غرقه حالی دست وپائی می زند.

سعدی .


- || جنبانیدن دست و پا. بحرکت در آوردن دست و پا چنانکه در شناوری کنند :
دست و پائی همی زن اندر جوی
چون به دریا رسی ز جوی مگوی .

سنائی .


تا کدامین دست گیرد در خطر
دست وپایی می زند از بیم سر.

مولوی .


گرفتم که مردانه ای در شنا
برهنه توانی زدن دست و پا.

سعدی .


وقتی در آبی تا میان دستی وپائی می زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را.

سعدی .


غریق بحر محبت ملامتش مکنید
که دست و پا بزند هرکه در میان ماند.

سعدی .


بیچاره که در میان دریا افتاد
مسکین چه کند که دست و پائی نزند.

سعدی .


دست و پایی بزن بچاره و جهد
که عجب در میان غرقابی .

سعدی .


که گفتت به جیحون درانداز تن
چو انداختی دست و پایی بزن .

سعدی .


- || تلاش کردن . سعی کردن در کاری . طلب کردن . (انجمن آرا). طلب کردن به جهد و جد تمام . (آنندراج ) : مع هذا خادم امسال هم نیت آن دارد که حرکت کند و دست و پایی بزند و آن نذر از گردن بیفکند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 126).
می زد بامید دست و پایی
از وی خبری ندید جایی .

نظامی .


فارغ منشین به هیچ جائی
می زن بدروغ دست وپائی .

نظامی .


چو دوران عمر از چهل در گذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت .

سعدی .


اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری بهش باش و رای .

سعدی .


چقدر دست و پا زدم صائب
که دل از دست رفت و دست از کار.

صائب (از آنندراج ).


برای پرده پوشی کس چه دست و پا زند اشرف
به دیوانی که از اعضاء خود باشد گواه آنجا.

اشرف (ازآنندراج ).


- دست و پا ساب ؛ در تداول دست و پا سای . رجوع به دست و پا سای شود.
- دست و پا سای ؛ سنگ پا(در حمام ).
- دست و پا شکسته ؛ آنکه یا آنچه دست و پایش شکسته باشد.
- || ناتمام . ناقص .
- دست و پا شکسته بارآمدن ؛ به طنز، رقص و دیگر دلربائیها نداشتن .
- دست و پا کردن ؛ جنباندن دست و پا در شناوری :
در سر اندیشه ٔ او عقل آخر سر گذشت
در دل دریا شناور چند دست و پا کند.

صائب (از آنندراج ).


- || با زرنگی و چستی فراهم کردن ، یاعام است . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || تلاش و کوشش کردن . این در و آن در زدن . با تلاش فراهم و مهیا کردن . با زحمتی فراهم کردن . با شتاب به نحوی فراهم کردن . با زرنگی و زور فراهم کردن . با زیرکی یا با کمی رنج تهیه کردن . به زرنگی و چابکی و فطانت تهیه کردن . به زرنگی یا فطانت آماده کردن . تهیه و پیدا کردن با رنجی . آماده و حاضر ساختن با عجله و نبودن وسائل :
تا کی اندیشه ٔ این عالم پرشور کنی
دست و پا چند درین خانه ٔ زنبور کنی ۞ .

؟


- دست و پا کوتاه ؛ ضعیف .
- دست و پا گرفتن ؛ مانع و جلوگیر شدن .
- دست و پا گم کردگی ؛ حالت و چگونگی دست و پا گم کرده .
- دست و پای خود را گم کردن ؛ در تداول ، دست پاچه شدن . شکیبائی از دست دادن . خود را گم کردن . متحیر و مردد شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). کنایه از مضطرب و سراسیمه شدن ، و بعضی محققین میفرمایند که گم کردن خود، به معنی مغرور و متکبر بودن است و نشناختن مرتبه ٔ خویش ، و از این مطلع به معنی بیخودی و بیهوشی از کمال ترس معلوم می شود که این فارسی بلخ باشد. (آنندراج ) :
افزون ز طلب چو یافت مردم
شک نیست که دست و پا کند گم .

امیرخسرو دهلوی .


گم کند مجرم چو هنگام عتابش دست و پا
عفو او پنهان نهد لفظ امانش در دهان .

ظهوری (از آنندراج ).


خویش را از بیم چرخ کینه ور گم کرده ام
دست و پا چون طفل از ترس پدر گم کرده ام .

مفید بلخی (از آنندراج ).


- دست وپاگیر ؛ مانع هرکار.
- دست و پا گیری ؛ حالت و چگونگی دست و پا گیر.
- دست و پا نمودن ؛ دست و پا کردن . دست و پا زدن . کوشش و جهد و تلاش کردن یا نمودن که کوششی دارد :
طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مرکبش جزشانه ٔ بابا نبود
چون فضولی کرد و دست و پا نمود
در عنا افتاد و در کور و کبود.

مولوی .


- دست و پا نهادن چیزی را ؛ کنایه از اعتنا کردن به شأن وی و معزز و محترم داشتن آنرا. (آنندراج ):
ساحران در تف از دست خدا
کی نهند این دست و پا را دست و پا.

مولوی .


- دست و پای کسی را در (توی ) پوست گردو گذاشتن ؛ در تداول ، او را گرفتار مخمصه کردن . عرصه بر او تنگ کردن . کسی را در تنگنا افکندن .
- دست و پنجه ؛ ترکیب عطفی تأکیدی است . رجوع به هریک از کلمات دست و پنجه شود :
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
که قتلم خوش همی آید ز دست و پنجه ٔ قاتل .

سعدی .


- دست و پنجه ٔ شما درد نکند ؛ جمله ای در مقام ادای تشکر ازتهیه ٔ چیزی مطلوب یا انجام کاری دلخواه .
- دست و پنجه نرم کردن با کسی ؛ گلاویز شدن با او. جنگ کردن با او. با او زورآزمائی کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || نرد یا شطرنج و مانند آن باختن دو تن تا کدام مسلطترند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست و تیغ داشتن ؛ نیروی بازو و مهارت در شمشیرزنی داشتن . در مقام شجاعت گویند دست و تیغی دارد. (از آنندراج ).
- دست و دامان ؛ کنایه از توسل . (آنندراج ). پناه گیری . التجا :
اگر دعوتم رد کنی ور قبول
من و دست و دامان آل رسول .

سعدی (از آنندراج ).


بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند.

حافظ.


- دست و دل ؛ به معنی قوت و همت . (آنندراج ).
- دست و دل باز ؛ سخی . (یادداشت مرحوم دهخدا). جوانمرد. بخشنده . ندی الکف . سمح . راد. فراخ دست .بذال . کریم . جواد. با بذل و بخشش . (منتهی الارب ).
- دست و دل بازی ؛ سخا. سخاوت . جوانمردی . بلندنظری .
- دست و دل [کسی ] بکار نرفتن ؛ تمایل نداشتن وی بکار (بسبب عدم تشویق و غیره ). دلسرد بودن از کار.
- دست و دل پاک ؛ عفیف . پرهیزگار.
- || بی چیز.
- دست و دل پاکی ؛ کنایه از بی چیزی و مسکنت . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- || عفاف و پرهیزگاری . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست و دل داشتن ؛ همت داشتن . (از آنندراج ).
- || در مقام سخاوت گویند دست و دلی دارد. (آنندراج ) :
گشاد کار خود را از در میخانه می جویم
سبوی می عجب دست و دلی وقف کرم دارد.

دانش (از آنندراج ).


- دست و دل گشاده ؛ سخی و جوانمرد.
- دست و دل لرزیدن ؛ بیم زده و ترسان بودن از تحمل هزینه ای بسبب بخل و خست .
- دست و دهان ؛ نهایت قرب . چنانکه گویند خانه اش از اینجا دست و دهان است ، (از اهل زبان بتحقیق پیوسته ). (آنندراج ).
- دست و دهان (دهن ) آب کشان ؛ کنایه از متوضیان . (آنندراج ) :
این زهدفروشان ز خدا بی خبرانند
این دست و دهن آبکشان پاک برانند.

صائب (از آنندراج ).


- دست و دهان (دهن ) به آب کشیدن ؛ دست و دهان آب کشیدن . دست و دهان شستن ، و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته و اغلب که موافق مذهب امامیه بود که برای تطهیر دهن را نیز به آب غوطه می دهند. (آنندراج ) :
جائی رسیده است رعونت که می کشان
دست و دهان خود به هوا آب می کشند.

صائب (از آنندراج ).


کرشمه ٔ تو اگر دست از شراب کشد
ز باده دست و دهن را سبو به آب کشد.

محمدقلی سلیم (از آنندراج ).


- دست و رو به آب زدن ؛دست و رو شستن .
- دست و رو به آب کشیدن ؛ دست و رو تازه کردن . دست و رو شستن . به معنی دست و دهان به آب کشیدن است . (از آنندراج ).
- دست و رو تازه کردن ؛ دست و رو به آب کشیدن :
تو را در خواب غفلت رفت عمر خوش چنان آخر
نکردی دست و روئی تازه زین آب روان آخر.

صائب (از آنندراج ).


زاهد به چشم باده پرستان دم وضو
ماند به گربه ای که کند تازه دست و رو.

غنی (از آنندراج ).


- دست و رو شستگی ؛ وقاحت . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیب دست و رو شسته شود.
- دست و رو (روی ) شستن ؛ دست و رو به آب زدن . شستن دستها و صورت :
گرفت دامن گل شبنم از سحرخیزی
ز گرد خواب بشو دست و رو تو هم برخیز.

صائب (از آنندراج ).


- || توسعاً؛ استحمام : به گرمابه رفتم و دست و روی بشستم . (تاریخ بیهقی ).
- || وضوء. (دهار). توضؤ :
یکی عابد از پارسایان کوی
همی شستن آموختم دست و روی .

سعدی .


- دست و رو شسته ؛ بی حیا. بی شرم . سخت بی حیا. نهایت بی شرم . وقح . سخت بی آزرم . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست و رو ناشسته ؛ناچیز. ناکس . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست وفا ؛ اضافه ٔ استعاری :
دست وفا در کمر عهد کن
تا نشوی عهدشکن جهد کن .

نظامی .


- دست و گردن ؛ دست بگردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب دست به گردن شود.
- دست و گردن گشتن با کسی ؛ کنایه از کمال اختلاط و گرمجوشی . (آنندراج ) :
او برغمم دست و گردن گشته با هم صحبتان
من به فکر آنکه صحبت دست از هم چون دهد.

شانی تکلو (از آنندراج ).


- دست و گریبان ؛ دست به یقه . دست به یقه که جنگ و کتک کاری باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست و گریبان بودن ؛ درگیر و گلاویز بودن . با فقر یا با نادانی دست و گریبان بودن .
- دست و گریبان شدن با کسی ؛ دست به گریبان شدن . گلاویز شدن .کنایت از نهایت قریب شدن و آویزش و پیکار کردن . (آنندراج ). تلبیب :
طالع خصم فکن در همه میدان دارم
وین هنر بین که به کس دست و گریبان نشدم .

کلیم .


- دست ولایت ؛ اضافه ٔ استعاری : بر آن ولایت دست ولایت یافت . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص 82).
- دست یاب ؛ میسر. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دستیار ؛ معاون . کمک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دستیاری ؛ عمل دستیار. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست یازیدن ؛ دست دراز کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست یافتن بر کسی ؛ بر او قاهر و غالب شدن . بر او چیره گشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست یافتن درردیف خود شود.
- دستی پس دستی پیش ؛ دستی پیش و دستی پس داشتن . یک دست به پیش ویک دست به پس داشتن . با ناداری و تهی دستی تمام . با بی چیزی و بی نوائی . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). سخت مفلس و تهیدست ونادار و بی چیز بودن .
- || کسی را گویند که در قمار همه اسباب خود را باخته باشد حتی رخت را و برهنه از قمارخانه برآید. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- || لوت و لخت و عریان . سخت عریان بودن . کاملاً برهنه بودن .
- || غارت زده . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- || کنایه از کسی که با متخاصمین هر دو سازش داشته باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
- دست یکدیگر گرفتن ؛ دست در دست دیگری نهادن . یکی دست دیگری را گرفتن : مخاصرة؛ دست یکدیگر گرفتن در رفتن . (تاج المصادر بیهقی ).
- || مصافحه .تصافح . سِباء. مَسباء. (از منتهی الارب ).
- دست یکی داشتن ؛ همدست شدن . شریک گشتن .
- || متحد بودن . دست یکی شدن . دست به یکی شدن .
- دست یکی شدن ؛ متحد شدن .
- دست یکی کردن باکسی ؛ با او اتفاق کردن . با کسی ساختن . (آنندراج ). همراه شدن . معاضدت کردن . کمک و مدد کردن در کاری . متحد شدن بر امری : بوالقاسم بوالحکم در این باب آیتی است سوی وی نبشته آید تا دست با تو یکی کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271).
مریخ با عدوت به دو دست تیغ زد
با طالع تو دست یکی کرد مشتری .

مکی طولانی .


مردمان سیستان چه خاص و چه عام ایشان [ با خوارج ] دست یکی کردند. (تاریخ سیستان ). برخیز با سپاه خویش دست با ما یکی کن که ما باعتقاد نیکو برخاستیم . (تاریخ سیستان ). عالمیان دست با او [ کاوه ] یکی کردند و روی به سرایهای ضحاک نهاد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 35). خانه ٔ ششم با هشتم بر خلاف چهار ارکان دست یکی کرده ، غوانی ارغوانی سرشک شده ... (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 109). قضای آسمان که با نیت ملوک زمین همعنان داشت ، و زمانه که محکوم اشارت پادشاهان زمان تواند بود، دست یکی کردند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 284). واصل بن عمرو آنجا حاضر بود از وی نیز داد خواستند و گفتند این هر دو دست یکی کرده اند و ملکهای مردمان میگیرند. (تاریخ بخارا).
کرده با مژگان نگاهش دست در قتلم یکی
نامسلمان تیغ بر بالای کافر میزند.

اثر (از آنندراج ).


شودجهان لب پرخنده ای اگر مردم
کنند دست یکی در گره گشایی هم .

صائب (از آنندراج ).


- دل ازدست رفته ؛ عاشق . دلشده :
آن شنیدی که شاهدی به نهفت
با دل ازدست رفته ای میگفت .

سعدی .


و رجوع به از دست رفته شود.
- دو دست به سربرنهاده ؛ به تنگ آمده . مستأصل شده . به فریاد و فغان آمده :
جهانی ز بیداد او [ فرائین ] گشت پست
ز دستش به سربرنهاده دو دست .

فردوسی .


- دودست زدن ؛ بر هم زدن دو دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دو دست و بازو در گردن کسی چنبر کردن ؛ او را در برگرفتن . او را سخت به خود نزدیک ساختن :
در گردن جهان فریبنده
کرده دو دست و بازوی خود چنبر.

ناصرخسرو.


و رجوع به دست چنبر کردن در همین ترکیبات شود.
- دو دست پیش و پس بودن ؛ نادار و تهیدست و عریان و بی چیز بودن :
سخی را به اندرز گویند بس
که فردا دو دستت بود پیش و پس .

سعدی .


- دودستی ؛ با دو دست :
دودستی چنان می گرائید تیغ
کزو خصم را جان نیامد دریغ.

نظامی .


رجوع به این ترکیب و رجوع به تیغ دودستی شود.
- دهش دست ؛ سخاوت و بخشش و عطا. رجوع به دهش شود.
- دیده بر دست کس کردن ؛ چشم به دست کسی دوخته داشتن . از او توقع بخشش داشتن :
مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده پروردگار است و بس .

سعدی .


- رودست خوردن ؛ گول خوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- روی دست ؛ مقابل پشت دست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- روی دست کسی بلند شدن ؛ عملی یاسخنی یا صنعتی بهتر از او نمودن . آن چنان را آنچنانتر کردن .
- روی دست کسی رفتن ؛ در معامله ای بیش از آن کس متقبل ادای مال شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- ره به دست شدن ؛ در راه آمدن . به تجسس برخاستن :
یکی آفریننده دانم که هست
کجا جویمش چون شوم ره بدست .

نظامی .


- زبردست .
- زبردستی . رجوع به این ترکیبها در ردیفهای خود شود.
- زیردست ؛ کهتر. تابع. آنکه تحت امر دیگری بکار پردازد :
که شفقت بر ای داور دستگیر
برین زیردستان فرمان پذیر.

نظامی .


رخنه سازی تو دست مستان را
بشکنی پای زیردستان را.

نظامی .


مشو نرم گفتار با زیردست
که الماس از زیر گیرد شکست .

نظامی .


که با زیردستان مشو زیردست .

نظامی .


برآرم سر زیردستان او.

نظامی .


غم زیردستان بخور زینهار
بترس از زبردستی روزگار.

سعدی .


مکن خیره بر زیردستان ستم
که دستی است بالای دست تو هم .

سعدی .


بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست .

سعدی .


که من سرورم دیگران زیردست .

سعدی .


به زیردستان رحمت آوری . (گلستان سعدی ).
مشو از زیردست خویش ایمن در تهیدستی
که خون شیشه را نوشید جام آهسته آهسته .

صائب .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- زیر دست (با اضافه ) ؛ فرودست . دون مرتبه :
آسمان زیر دست پایه ٔ تست
ورنه کردی ستاره بر تو نثار.

انوری .


خواجه احمد حسن ، وی را [ بوسهل را ] زیر دست خویش بنشاند. (تاریخ بیهقی ص 155).
جهان فضل و مروت امین دست وزارت
که زیر دست نشاند مقربان مهین را.

سعدی .


- زیر دست آوردن چیزی ؛ مستولی شدن بر آن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- زیردست بودن ؛ مطیع و فرمانبردار بودن . (ناظم الاطباء).
- زیردست کردن ؛ مطیع و فرمانبر کردن :
زر آن زور و زهره کی آرد بدست
که دارای دین را کند زیردست .

نظامی .


- زیردستی ؛ اطاعت و فرمانبرداری . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سبک دست ؛ شتاب و جلد. رجوع به این ترکیب درردیف خود شود.
- سبکدستی ؛ جلدی و چابکی . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سپیددست ؛ سخی و صاحب همت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سر دست ؛ بند دست و مچ دست . (ناظم الاطباء) :
هرکاین سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی .

سعدی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سر دست برفشاندن ؛ به بی اعتنائی دور کردن یا راندن کسی را :
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یکدل سر دست برفشانی .

سعدی .


و رجوع به سر دست افشاندن درردیف خود شود.
- سر دست تافتن ؛ مقهور کردن :
کنون دشمن بدگهر دست یافت
سر دست مردی و جهدم بتافت .

سعدی .


- سر دست فرماندهی برفشاندن ؛ اشارت کردن :
ملک در سخن گفتنش خیره ماند
سر دست فرماندهی برفشاند.

سعدی .


- سر دست گرفتن ؛ امداد واعانت کردن :
در روز محنتم سردستی گرفته است
چون بهله آنکه در همه عمر آستین نداشت .

؟ (از یادداشت مرحوم دهخدا).


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سردستی ؛ بر روی دست : کاغذی سردستی .
- || کاری که زود و فی الحال کنند. و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سیاه دست ؛ بخیل وممسک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- سیه دست ؛ سیاه دست . بخیل و ممسک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- شوردست ؛ نامیمون و نامبارک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- شوم دست ؛ بدیمن و نحس . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- ضرب دست ؛ ضربه ٔ دست . رجوع به ضرب شود.
- فراخ دست ؛ صاحب ثروت و دولتمند : و لشکریان و حواشی فراخ دست . (مجالس سعدی ). ای که فراخ دستی ، فقرا و تنگدستان را مراعات کن . (مجالس سعدی ص 23). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- فراخ دستی ؛ مقابل تنگدستی . دولتمندی و ثروت : از جمله شواهد بر ثروت ویسار و فراخ دستی و حال و کار اهل اصفهان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 75). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- فرا دست آمدن ؛ پیش آمدن . به چنگ آمدن :
مراد آن به که دیر آید فرا دست
که هرکس زودخور شد زود شد مست .

نظامی .


و رجوع به فرادست در ردیف خود شود.
- فرا دست کسی دادن ؛ سپردن و تسلیم کردن : مردمان گفتند زشت آید که ما کسی را اسیر کنیم و فرا دست دشمن دهیم ، ما این نکنیم و حرب کنیم . (تاریخ سیستان ). و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- فرودست ؛ زیردست . مادون . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- قلم دست ؛ اضافه ٔ تشبیهی . استخوان دست . ساعد:
به لوح زمین از قلمهای دست
کند خط یاقوت را پای بست .

ملاطغرا (از آنندراج ).


- قوی دست ؛ زورمند :
قوی دست را فتح شد رهنمون
به زنهارخواهی درآمد زبون .

نظامی .


قوی دست و چابک عنان دیدمت .

نظامی .


و رجوع به این ترکیب ذیل قوی شود.
- قوی دست شدن ؛ زورمند گشتن :
ولی تا قوی دست شد پشت من
نشد حرف گیر کس انگشت من .

نظامی .


- قوی دست گشتن ؛ پرزور شدن :
همی هرچه روزآید آن دیوزاد
قوی دست گردد که دستش مباد.

نظامی .


- کار از دست رفتن ؛ رجوع به ترکیب از دست رفتن شود.
- کار از دست شدن ؛ رجوع به ترکیب از دست شدن شود.
- کام و دست ؛ مراد و سلطه و پیروزی :
وزویست پیروزی و هم شکست
به نیک و به بد زو بود کام و دست .

فردوسی .


که جز خاک تیره نشستش مباد
به هیچ آرزو کام و دستش مباد.

فردوسی .


- کج دست ؛ دزد. رجوع به این ترکیب درردیف خود شود.
- کژدست ؛ کج دست . دزد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- کف دست (به اضافه ) ؛ سطح داخلی دست که متصل به انگشتان است :
مکن بر کف دست نه هرچه هست
که فردا به دندان گزی پشت دست .

سعدی .


هشم ؛ به جمله ٔ کف دست دوشیدن . (از منتهی الارب ). و رجوع به این ترکیب ذیل کف شود.
- کف دستی ؛ ضرب تازیانه یا دست بر کف دست .
- || نوعی بازی کودکان . و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- کوتاه دست ؛ آنکه دستش به مراد و مطلوب نرسد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- کوتاه دستی ؛ دسترس نداشتن به مراد ومطلوب . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- کوتاه کردن دست ؛ سلب تسلط کردن .بازداشتن کسی از کار یا عملی : نگاه باید کرد و تا احوال ایشان [ شاهان غزنوی ] بر چه جمله رفته است و میرود در کوتاه کردن دست متغلبان و ستمکاران . (تاریخ بیهقی ). و رجوع به ترکیب دست کوتاه کردن شود.
- کوتاه گشتن دست ؛ از دخالت و از مداخله بازایستادن : ما همه باطلیم چه خداوندی بحق و سزا آمد و دست همه کوتاه گشت . (تاریخ بیهقی ).
- کوته دست ؛ کوتاه دست :
کند هر آینه غیبت حسود کوته دست
که در مقابله گنگش بود زبان مقال .

سعدی (گلستان ).


- کوته کردن دست ؛ صرفنظر کردن . پرهیز کردن . دست برداشتن :
سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست
تا سر نکنی در سرسودا که تو داری .

سعدی .


و رجوع به ترکیب دست کوته کردن شود.
- گردیدن دست ؛ تغییر وضع و حال صورت یافتن . انتقال :
دشمنت خود را بدست خود بدستت می دهد
تا مگر دستی بگردد پایه اش بالا شود.

سلمان ساوجی (دیوان ص 79).


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گران دست ؛ مقابل سبکدست . کسی که کارها را به تأنی کند. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گستاخ دست ؛ چابکدست و جلد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- گشادن دست ؛ رجوع به دست گشادن در ردیف خود شود.
- گشاده دست ؛ جوانمرد. کریم . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- لطیف دست ؛ نرم دست .
- مزد دست ؛ دستمزد. اجرت . رجوع به دستمزد شود.
- می بدست ؛ شراب در دست . رجوع به ترکیب با می بدست شود.
- نرم دست ؛ لطیف دست .
- || نوعی از پارچه . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- نغزدست ؛که دست و پنجه ای هنرمند دارد. رجوع به این ترکیب درردیف خود شود.
- وردست ؛ دستیار و کمک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- همدست ؛ شریک و رفیق :
همدست کسی که در تو دل بست
آنگاه شدی که او شد از دست .

نظامی .


و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- همدستی ؛ اتفاق و موافقت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- یکدست ؛ واحدالید. آنکه تنها یک دست دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- || یک نواخت . جور. هموار. (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به یکدست در ردیف خود شود.
- یک دست به پیش و یک دست به پس داشتن ؛ سخت عریان بودن . کاملاً برهنه بودن .
- || سخت مفلس و تهیدست بودن . رجوع به ترکیب دستی پس دستی پیش شود.
- یکدستی ؛ اتحاد. یکدلی . همدستی : دشمنان ما چون حال یکدلی و یکدستی ما بدانند دندانهاشان کند شود. (تاریخ بیهقی ).
- یکدستی زدن ؛ کنایه زدن .
- یکدستی گرفتن کسی را یا چیزی را ؛ خوار و ناچیز و زبون شمردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- امثال :
آب از دستش نمی چکد . (امثال و حکم ).
ازیک دست صدا برنخیزد و برنیاید ؛ این مثل در هندی نیز مشهور است . (آنندراج ).
با هر دستی که دادی پس میگیری . (امثال و حکم ).
دست بچه ٔ یتیم دراز است ؛ مزاحی است که مهمان کند در موقعی که میزبان نزل را به میهمان نزدیکتر کند. (امثال و حکم دهخدا).
دست به دست سپرده است ؛ از مکافات عمل غافل مشو. (امثال وحکم ). مال امانت باید به همان دستی داده شود که در اول امر داده است . (فرهنگ عوام ).
دست به دنبک هر کسی بزنی صدا می دهد ؛ وقتی به باطن اشخاص برخورد می کنیم ، آنرا برخلاف ظاهرشان می بینیم (ازفرهنگ عوام ).
دست به رانکیش نمی رسد ؛ مزاحی است نزدیک به دشنام که بجای دست به دامنش نمی رسد گویند. رانکی قسمتی از ساز اسب باشد که بر دو ران افتد. (امثال و حکم ).
دست به سفره و مشت به پیشانی ؛ نمک خوردن و نمکدان شکستن . (امثال و حکم ).
دست به کیسه وعشق به دروازه ؛ اشاره به کسی است که زر و مال را بهتر از عشق و محبت بداند. (برهان ) (انجمن آرا)(آنندراج ). عاشق دروغین آنگاه که به بذل مالی در راه معشوقه ناگزیر شود عشق را فراموش کند. (امثال و حکم ).
دست بی هنر کفچه ٔ گدائیست . (امثال و حکم ).
دست پاک از انگبین نیالاید . (امثال و حکم ) :
هرکه رغبت کند در این معنی
دل بباید که پاک بزداید
زانکه چون دست پاک باشد سخت
همی از انگبین نیالاید.

ناصرخسرو.


دست در کاسه مشت بر پیشانی ؛ در حال تنعم از نعمت کسی با او عداوت ورزیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست دست را می شناسد ؛ آنکه از من گرفته باید به من بازدهد.علی الید ما أخذت . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست دست را می شوید . (امثال و حکم ).
دست دکاندار، دست فروشنده ، دست کاسب تلخ است ؛ هرمتاعی را که فروشنده برای خریدار انتخاب کند مشتری غیر آنرا بهتر گمان برد. (امثال و حکم ).
دست دهنده زیر دست نشود . (امثال و حکم ).
دست راست به دست چپ محتاج نشود . (الهی ...) (امثال و حکم ).
دست زیر سنگ را آهسته کشند :
دست چون ماند به زیر سنگ سخت
جز به نرمی کی توان بیرون کشید.

مسعودسعد.


دستش به پشتش نمی رسد ؛چون داخل خانه شود در را نبندد. (امثال و حکم ).
دستش به ته تاپو (یا به ته کیسه ) خورده است ؛ فقیر و بی چیز شده است . (فرهنگ عوام ).
دستش به خر نمی رسد پالانش را می زند . (امثال و حکم ).
دستش به دم گاو بند شده است ؛ کاری که با آن امرار معاش متوسط تواند کرد پیدا کرده . (امثال و حکم ).
دستش به عرب و عجم بند شده است ؛ دستش به دم گاو بند شده است . (امثال و حکم ).
دستش چسب دارد ، دستش چسبناک است ؛ دستش به هرچه برسدآنرا می دزدد. (فرهنگ عوام ).
دستش را به هفت دریا شور کند بی نمک است ؛ دستش بی نمک است . (فرهنگ عوام ).
دستش شیره ای است ؛ عادت به دزدی و کش روی دارد. (امثال و حکم ).
دست شکسته بکار میرود دل شکسته بکار نمی رود . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست شکسته وبال گردن است ؛ از تحمل بدی خویی و روش خویشاوندان و نظایر آن گزیر نیست . (از امثال و حکم ).
دستش می خارد ؛ پول گیرش می آید. عوام عقیده دارند وقتی کف دست کسی خارش پیدا کند از جائی یا از ناحیه ٔ کسی پولی نصیب او شود. (از امثال و حکم ) (از فرهنگ عوام ).
دستش نمک ندارد ؛ به هرکس محبت کند به وی ناسپاسی کنند. (از فرهنگ عوام ).
دست کار دل نمی کند و دل کار دست می کند. (امثال و حکم ).
دست کار می کند چشم می ترسد ؛ هر کار صعب و دراز را به مرور زمان انجام توان کرد. (امثال و حکم ).
دست که به چوب بردی گربه دزده حساب کار خودش را می کند ؛ الخائن خائف . (امثال و حکم ).
دست ما برای سر کچل خوبست ؟؛ مگر دست من برای انجام این کار قادر نیست . (فرهنگ عوام ).
دستی از دور بر آتش داشتن ؛ به تمام رنج و تعب کار آگاه نبودن . (امثال و حکم ).
دستی را که به دندان نتوان برید ببوس . (امثال و حکم ).
دستی که از من برید خواه سگ بخورد خواه گربه . (فرهنگ عوام ).
دستی که حاکم ببرد دیه ندارد .
دستی که حکیم ببرد خون ندارد . (امثال و حکم ).
دستی که نتوان برید باید بوسید ؛ یعنی چیزی را که از خود جدا نتواند کرد اورا به اعزاز تمام پیش خود نگاه باید داشت . (آنندراج ).
یک دست خیر است یک دست شر . (امثال و حکم ).
یک دست صدا ندارد . یک دست بی صداست :
نیست ممکن که زیک دست صدا برخیزد.

صائب .


برد همیشه دل از کف صدای موسیقار
صدا نگر که ز یکدست برنمی آید.

ملاطاهر غنی (از بهار عجم ).


مغنی نوای طرب ساز کن
به طنبوره نی را هم آواز کن
چرا گشته طنبوره از نی جدا
ز یکدست هرگز نخیزد صدا.

ملاطغرا.


|| پنجه . (آنندراج ). آن قسمت از اندام قدامی که شامل استخوانهای مچ دست و کف دست و انگشتان می باشد ۞ . (از لاروس پزشکی ). بخشی از دست از مچ تا انگشتان . داخل پنجه . درون پنجه . قسمتی از دست شامل کف و پشت و پنجه ها و انگشتان : چون بحقیقت نگاه کنی کمان سینه و دست مردم است که دست بازکشد و پشت دست بازخماند سینه چون قبضه گاه و بازو و ساعد دو خانه و دو دست دو گوشه . (نوروزنامه ). || از قوائم چهارگانه ٔ ستور هریک از آن دو که در پیش واقع است . هریک از دو اطراف پیشین چارپایان . (ناظم الاطباء). دو پای پیشین ستور و جز آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). هریک از دو پای مقدم چارپایان :
به کردار شیری که بر گور نر
زند دست و گور اندر آید بسر.

فردوسی .


ارتهاش ؛ دست به دست کوفتن اسب چنانکه خون بیاید.أعصم ؛ دست سپید. انتقاش ؛ دست بر زمین زدن شتر تا سنگ یا خاری که در دست او باشد بیفتد. تحجیل ؛ دست و پای اسب سپید کردن . (تاج المصادر بیهقی ). تقریب ؛ هر دودست و پای برداشتن و بنهادن اسب در تک . (دهار). تلقیف ؛ دستها بر سینه زدن شتر در سیر. (از منتهی الارب ).خبط؛ دست و پای زدن اشتر بر زمین . (دهار). قائمة، قوائم ؛ دست و پای اسب و اشتر و جز آن . (دهار). کَرَع ،مِلاک ؛ دست و پای ستور (منتهی الارب ). لَبط؛ دست و پای بر زمین زدن شتر در رفتار و دویدگی . (منتهی الارب ).محجل ؛ اسب دست و پای سفید. || وجب . شبر. بدست . رجوع به بدست در ردیف خود شود. || ذراع . (از ناظم الاطباء): ثوب عشاری ؛ أی ثوب طوله عشرةأذرع ، پارچه ٔ ده دستی . (منتهی الارب ). || اندازه . (برهان ) (ناظم الاطباء). || قاعده وقانون . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ) (ناظم الاطباء). || فرض . تقدیر. حد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- با دست کم برداشتن ؛ حقیر و بی قدر دانستن . مرادف به چشم کم دیدن . (از آنندراج ) :
برمدار ای محتشم با دست کم درویش را
گر تو نشناسی ورا اومی شناسد خویش را.

صائب (از آنندراج ).


- به دست کم گرفتن ؛ حقیر و بی قدر دانستن . مرادف به چشم کم دیدن . (آنندراج ) (از غیاث ) :
ما سبکروحان مشرب را بدست کم مگیر
کز کف بی مغز باشد چهره ٔ عمان سفید.

صائب (از آنندراج ).


- دست بالا ؛ حد اکثر. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پائین ؛ دست کم .
- دست پر (با اضافه ) ؛ حد اعلی . اکثر. حد اکثر. دست بالا.
- دست کم ؛ لااقل . حد اقل . اقلاً. خانه ٔ کم . مقابل خانه ٔ پر و حد اکثر.
- دست کم از فلان نداشتن ؛ با او برابر بودن .
- دست کم گرفتن کسی یا چیزی را ؛ حقیر و خرد شمردن . خوار شمردن . استخفاف کردن . اهانت کردن . توهین کردن . استهانت کردن .
- دست کم گرفته شدن ؛ خوار شمرده شدن . استخفاف شدن .
|| ظفر. پیروزی . تفوق . برتری . فتح . نصرت . فیروزی :
هرآینه نبود دست خاک را بر باد
چنانکه آتش سوزنده را بر آب روان .

فرخی .


امیر را گفتند اینجا فرود باید آمد که امروز کاری سره رفت و دست ما رابود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 637). بباید آمد تا ایزدعز ذکره چه تقدیر کرده است و دست کرا باشد. (تاریخ بیهقی ص 704). آخر دست شاه ملک را بود روز سیم نماز پیشین خوارزمیان را بزد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 704). بیرون آی تا من و تو هر دو با همدیگر بگردیم [ یعنی جنگ کنیم ] و هر دو لشکر بر ما نظاره کنند تا دست که را باشد و بخت که را یاری دهد. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ). اگر چنانکه تو مظفر شوی آنچه میخواهی با لشکر من بکن واگر دست مرا باشد با لشکر تو الا نیکی نکنم . (اسکندرنامه ). اما به یک شرط که چون دست ترا باشد و این پری را بشکنی مرا از دست این زن رهائی دهی . (اسکندرنامه ). کار بدان رسید کی همه ساله او را به جنگ ایشان مشغول بایست بود و یک دفعه دست او را بودی و یک دفعه ایشان را تا بعاقبت قصد یمن کرد. (فارسنامه ابن البلخی ص 42).
دست ترا باشد اگر فی المثل
دشمن تو رستم دستان شود.

ادیب صابر.


میان سلطان محمد و برکیارق پنج بار مصاف افتاد چهار بار دست برکیارق را بود و عاقبت محمد را، برکیارق گرفتار آمد. (راحة الصدور راوندی ص 148). چون امیرالمؤمنین علیه السلام به صفین با معاویه کارزار کرد گاه دست اینان را بودی و گاه ایشان را تا... (تفسیر ابوالفتوح رازی ). من اندیشه کردم که اگر دست ایشان را باشد برما این نامه وسیلتی بود مرا به ایشان . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). استاد را به زورآوری بر من دست نبود بلکه مرا دقیقه ای از علم کشتی مانده بود که از من دریغ میداشت امروز بدان دقیقه بر من دست یافت . (گلستان سعدی ).
- بالاتر بودن دست از دست ؛ مجازاً، نیرومندتر بودن . برتر بودن :
از تو به که نالم که دگر داور نیست
از دست تو هیچ دست بالاتر نیست .

سعدی .


- دست از ماست ؛ فتح و نصرت و نوبت وفرصت از ماست . (از آنندراج ) :
دست از ماست به هر رزم که هست
تیغ از ما و غلاف از دگران .

سنجر کاشی (از آنندراج ).


- دست [ کسی ] بالا بودن ؛ برتر و فائق بودن :
تسلیم تو سعدی نتواند که نباشد
گر سر بنهد ورننهد دست تو بالاست .

سعدی (کلیات ص 361).


|| سلطه . تسلط. چیرگی . غلبه :
به هر کشوری دست و فرمان مراست
توانائی و رای و برهان مراست .

فردوسی .


همی گفت هرکس که خسرو کجاست
که امروز پیروزی و دست ماست .

فردوسی .


خجسته باد بدو مهرگان و دست مباد
زمانه را و جهان را بر او و بر سلطان ۞ .

فرخی .


ز شاهان و بزرگان و جهانداران او راست
به هر فضلی دستی و به هر فخر مجالی .

فرخی .


آخر چیره نبود جز که خداوند حق
آخر بیگانه را دست نبد بر عجم .

منوچهری .


توانا خدا اوست بر هرچه هست
نه این کش به یک پشه بر نیست دست .

اسدی .


یزدانش نداد هیچ دستی
جز بر تن و پیکر نزارم .

ناصرخسرو.


تا مرا بود بر ولایت دست
بودم ایزدپرست و شاه پرست .

مسعودسعد.


در جهانش به مکرمت دست است
بر سپهرش ز مرتبت قدم است .

مسعودسعد.


چو بر ملک این عالمت دست هست
به ار ملک آن عالم آری بدست .

نظامی .


خار دل را گر بدیدی هر خسی
کی غمان را دست بودی بر کسی .

مولوی .


چونکه چشمش باز شد وآن نقش خواند
دیو را بر وی دگر دستی نماند.

مولوی .


سمع و طاعت می کنم او راست دست
آنچ او فرمود بر ما نافذ است .

مولوی .


ور به خواب آئیم مستان وییم
ور به بیداری به دستان وییم .

مولوی .


سخن تا نگفتی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست .

سعدی .


ایا رسیده به جائی کلاه گوشه ٔ قدرت
که دست نیست بر آن پایه آسمان برین را.

سعدی .


- دست داشتن در کاری ؛ نیکو دانستن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دست دست [ کسی ] بودن ؛ کنایه از تسلط و غلبه و زیادتی باشد. (از برهان ). نشانه ٔقدرت و توانائی و مسلط بودن کسی . (از انجمن آرا). از عالم حکم حکم اوست و دور دور او. (از آنندراج ). که هرچه خواهد کند. مطلق التصرف بودن . (یادداشت مرحوم دهخدا). روز و نوبت قدرت و برتری کسی بودن ؛ دست دست اوست . دست دست فلانی است . دست دست پیشدستان است . دست دست تست :
هرچند بر جدل صنما دست دست تست
با من رهی بساز بجای جدل جذل .

سوزنی .


ای اصل اصل تیغ تو و دیگران بنام
وی دست دست تو و دیگران بنان .

اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری ).


دست دست اوست جان مأوای او
پای صورت در میان نتوان نهاد.

خاقانی (از آنندراج ).


چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش .

سعدی .


ای دست رنگ کرده چه دستست اینکه باز
آلوده ای به خون دلم آشکار دست
چو دست دست تو باشد دراز کن چندان
که دست دست تو باشد اگر بگردد دست .

سعدی (از شرفنامه ٔ منیری ).


بود روشن بر دانش پرستان
که باشد دست دست پیش دستان .

جامی .


از تندباد حادثه ای شمع را بخر
چون دست دست تست به دست حمایتی .

صائب (از آنندراج ).


ساقی فلک ارچه در شکست من و تست
خصم تن و جان می پرست من و تست
تا جام شراب و شیشه ٔ می باشد
در دست من و تو، دست دست من و تست .

هاتف .


به دست دست بت خویشتن پرست من است
چرا به خویش ننالم که دست دست من است .

تأثیر (از آنندراج ).


مدعی میداندم از انتقامم فارغ است
دست دست اوست هم گر دست دست من شود.

ظهوری (از آنندراج ).


دست دست آن کسی باشد که زر پیدا کند.

اثر (از آنندراج ).


دست دست تست خواهی جنگ و خواهی آشتی . (امثال و حکم ).
امروز در قلمرو دل دست دست تست
خواهی عمارتش کن و خواهی خراب کن .

؟


|| قدرت . توانایی . نیرو. دخالت :
وگر دست رستم بود روز جنگ
نسازم من ایدر فروان درنگ .

فردوسی .


دست کردار تو داری دل گفتار تراست
که عطای تو همی گردد ازین دست بدان .

فرخی .


آنرا که به کین جستن تو دست همی بود
سلطان جهان کرد بدست تو گرفتار.

فرخی .


مقرر است که آنهائی که بیعت میکنند به والیان امر دست خدا بالای دست ایشان است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 317).
وفای ایرج و فرهنگ سلم و فر افریدون
زبان زال و سهم سام و دست رستم دستان .

لامعی گرگانی .


زین قوی دست مفسدان ما را
دست و تمکین یک خیانت نیست .

مسعودسعد.


به یاری خدای عزوجل و به اقبال حضرت مقدس مطهر نبوی دست ما غالب آمدو مسعود شکسته و خاکسار و علم نگونسار پشت برگاشت . (راحة الصدور راوندی ).
نه دست آنکه غم را پای دارد
نه جای آنکه دل بر جای دارد.

نظامی .


نه دست با تو درآویختن نه پای گریز
نه احتمال فراق و نه اختیار وصول .

سعدی .


کنونت که دست است دستی بزن
دگر کی برآری تو دست از کفن .

سعدی .


ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن .

سعدی .


گر او را هرم دست خدمت ببست
ترا بر کرم همچنان دست هست .

سعدی .


دست بر بالای دستت ای فتی
در فن و در زور تا دست خدا
منتهای دستها دست خداست
بحر بی شک منتهای سیلهاست .

مولوی .


دست شد بالای دست این تا کجا
تا به یزدان که الیه المنتهی .

مولوی .


- دست بنمودن ؛ اظهار قدرت کردن . (از آنندراج ). رجوع به دست نمودن در ردیف خود شود.
- دست و چنگ ؛ دست قوت و قدرت . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- امثال :
دست بالای دست بسیار است
در جهان پیل مست بسیار است .

؟ (از امثال و حکم ).


|| حق .
- دستی داشتن بر کسی ؛ حقی به گردن او داشتن :
مرا دستها بودنزدیک شاه
همان نزد گردان ایران سپاه .

فردوسی .


|| دخالت . تصرف . اختیار. تملک : اجل در دست خداست ؛ یعنی اختیار موت و حیات با خداست . عفو این قاتل در دست شاه است ، یعنی دراختیار شاه است . خانه فعلا در دست اوست ؛ یعنی در تصرف اوست . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
کرا مادر و خواهر و دختر است
همه پاک در دست اسکندر است .

فردوسی .


دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده است
در وقف جهان هیچکسی را نبود دست .

منوچهری .


امروز کیا بوسه دهد بر لب دریا
کز دست شهنشاه بدو یافت رهائی .

منوچهری .


به هارون ما داد موسی مر آنرا
نبوده است دستی بدان سامری را.

ناصرخسرو.


آن در خزینه ٔ ملکان بودی یا در دست پیغبری تا آنگاه که حرب جالوت پیش آمد. (قصص الانبیاء ص 146).
- از دست کسی جستن ؛ از او رها شدن :
اگر جستم از دست این تیرزن
من و کنج ویرانه ٔ پیرزن .

سعدی .


- از دست کسی جهیدن ؛ از اختیار و تصرف او بیرون رفتن :
عمر چگونه جهد از دست خلق
باد چگونه جهد از بادخون .

کسائی .


- به دست ؛ به خواست . در اختیار. به اختیار.به اراده ٔ. وابسته ٔ. بسته ٔ :
چه سازی که چاره بدست تو نیست
دراز است و در دام و شست تو نیست .

فردوسی .


ورا هوش در زاولستان بود
به دست تهم پور دستان بود.

فردوسی .


گر اختیار ما بود آنجای جای تست
آن جایگاه بودن ما نه بدست ماست .

فرخی .


بدست من و تست نیک اختری
اگر بد نجوئیم نیک اختریم .

ناصرخسرو.


من شکسته ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه .

حافظ.


- به دست کسی بودن کار ؛ در قبضه ٔ او بودن . کاری در اختیار داشتن :
چو بینند کاری به دستت در است
حریصت شمارند و دنیاپرست .

سعدی .


- در دست کسی ؛ در اختیار و بند و حبس کسی : پسر لیث اندر دست سبکری بود و نیز میخواست که او را رها گرداند. (تاریخ سیستان ).
- دست داشتن در کاری ؛ در خفا در آن کار دخالت داشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به دست داشتن در ردیف خود شود.
|| بیداد. ظلم . جفا. جور. ستم . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- از دست ؛ از آزار. از بیداد. از تعدی و جور و تطاول . (یادداشت مرحوم دهخدا). از ظلم . از ستم . و رجوع به ترکیب ز دست شود :
چو چوگان فلک ، ما چو گو در میان
برنجیم از دست سود و زیان .

فردوسی .


ورایدون که سوی تو گردد گناه
نباشی بجان ایمن از دست شاه .

فردوسی .


کرد شاها مهرگان از دست گشت روزگار
باغ را کوته دو دست از دامن فروردجان .

ضمیری .


چه خیل پیاده چه خیل سوار
ز بدخواه چندان بیفکند خوار
که مر مرگ را گشت چنگال سست
شد از دست او پیش یزدان نخست .

اسدی .


در آن مدت صیادان دست از ماهی گرفتن بداشته بودند و در دکانها نگشادند مگر آفتاب بلند برآمده از دست رجاله . (مجمل التواریخ و القصص ). شمیران گفت ای شیرمردان این همای را از دست این مار که برهاند؟ (نوروزنامه ). باجماعت گفت پنداری این همانست که ما او را از دست مار برهانیدیم . (نوروزنامه ). به زبان مرغان از دست مارفغان درگرفت . (راحة الصدور راوندی ). یکی از حجاب گفت این بی زبان از دست این حیوان جان ستان درمانده است .(راحة الصدور راوندی ).
عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهان
بی تو از دست جهان دست بسر باد پدر.

خاقانی .


ای فلک از دست تو چون رسته اند
این گره هائی که کمر بسته اند.

نظامی .


وه چلبی ز دست تو.

مولوی .


من بگیرم عنان شه روزی
گویم ازدست خوبرویان داد.

سعدی (کلیات ص 409).


نعوذباﷲ اگر خلق عیب دان بودی
کسی به حال خود از دست کس نیاسودی .

سعدی .


بجان آید از دست طعنه زنان
که خود را بیاراست همچون زنان .

سعدی .


کس از دست جور زبانها نرست
اگر خودنمایست و گر حق پرست .

سعدی .


رهایی نیابد کس از دست کس
گرفتار را چاره صبر است و بس .

سعدی .


ندرد چو گل خرقه از دست خار
که خون در دل افتاده خندد چو نار.

سعدی .


به داور خروش ای خداوند هوش
نه از دست داور برآور خروش .

سعدی .


ریاست به دست کسانی خطاست
که از دستشان دستها بر خداست .

سعدی .


همه از دست غیر ناله کنند
سعدی ازدست خویشتن فریاد.

سعدی .


اگر بر جفاپیشه بشتافتی
کی از دست قهرش امان یافتی .

سعدی .


بگردون بر از دست جورش غریو.

سعدی .


نه من کردم از دست جورت نفیر.

سعدی .


بعد از آنکه از دست متوقعان بجان آمده اند. (گلستان ).
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
تا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور.

حافظ.


عروس طبع را زیور ز فکر بکر می بندم
بود کز دست ایامم بدست افتد نگاری خوش .

حافظ.


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود.

حافظ.


در آنجا منجنیقی ... برپای کردند و مردم بسیار را به سنگ هلاک میکرد امراء از دست ایشان فروماندند. (رشیدی ).
ای کمان ابرو امان ازدست تو.

؟ (ازیادداشت مرحوم دهخدا).


|| گاه این کلمه هم معنی آزار و زحمت و رنج میدهدو هم معنی از ناحیه و از جانب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : اسکندر... از آنجا کوچ کرد که عظیم رنجور دل بود از دست شه ملک [ شه ملک نهایت مهربانی دراینوقت با اسکندر کرده است و اسکندر از بار منت او شرمسار است ]. (اسکندر نامه نسخه ٔ نفیسی ).
از دست آنکه دست به وصلت نمی رسد
جانم ز لب گذشت و به بالای سر رسید.

خاقانی .


دست برسر زانم از دست اجل
تا کلاه عمر برباید ز من .

خاقانی .


تا نگشاد این گره وهم سوز
زلف شب ایمن نشد از دست روز.

نظامی .


از دست گدایان نتوان کرد ثوابی .

سعدی .


رئیسی که دشمن سیاست نکرد
هم از دست دشمن ریاست نکرد.

سعدی .


- ز دست ؛ مخفف از دست . از آزار. از بیداد. از ظلم . از جور. از جفا. از تعدی . از دخالت :
ز دست تو آواره شد در جهان
نگویند نامش جز اندر نهان .

فردوسی .


دل من بستدی چه دانم کرد
هم به خواجه برم ز دست تو داد.

فرخی .


ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.

باباطاهر.


دنه ای زیف و بخواهم که زدستش برهم .

قریع الدهر (از اسدی ص 506).


فرورفته دلش را پای در گل
ز دست دل نهاده دست بر دل .

نظامی .


به سر برزد ز دست خویشتن دست
وزآن غم ساعتی از پای ننشست .

نظامی .


ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مغسول .

سعدی .


شبها گذرد بر من از اندیشه ٔ رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم .

سعدی .


ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن .

سعدی .


پیش که برآورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو میخواهم داد.

سعدی .


نه گریان و درمانده بودی و خرد
که شبها ز دست تو خوابم نبرد.

سعدی .


اگر ز دست بلا برفلک رود بدخوی
ز دست خوی بد خویش در بلا باشد.

سعدی .


گر آنچه بر سر من می رود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یطول .

سعدی .


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست توبر خداوندست .

سعدی .


مپیچ ای پسر گردن از عدل و رای
که مردم ز دستت نپیچند پای .

سعدی .


ز دست عشق تو هرجا که می روم دستی
نهاده بر سر و خاری شکسته در پاییست .

سعدی .


شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست .

حافظ.


بوسیدن لب یاراول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن .

حافظ.


|| کنایه از غضب و انتقام الهی . (قاموس کتاب مقدس ). || مساوی و برابر. (ناظم الاطباء). || (اصطلاح تصوف ) صفت قدرت را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). || مهارت . سررشته . اطلاع بسیار. آگاهی . علم . اطلاع . تسلط. قدرت . قوت . توانائی . هنر. دست داشتن در فنی یا علمی . چنانکه گویند: فلان در ساز، یا در ساعت سازی یا در تاریخ دست دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). قدرت . چنانکه گویند: فلان در این کار دستی دارد. (آنندراج ). کنایه از هنروری و قوت و قدرت و سایر اعمال قویه . (قاموس کتاب مقدس ). و رجوع به دست داشتن در ردیف خود شود :
ملک آن باشد کو را به سخن باشد دست
ملک آن باشد کو را به هنر باشد فر ۞ .

فرخی .


شعرم به دست گیر و فراخوانش سربسر
وین دست بین که هست مرا در سخنوری .

مکی طولانی .


۞
جهان گر ترا داد کاری بدست
مرا نیز دستی درین کار هست .

نظامی .


|| حرفت و پیشه . (ناظم الاطباء) (برهان ). || همکار. همکار در فروش چیزی . رقیب : دست که بسیار شد، برکت کم است . (یادداشت مرحوم دهخدا). || سعی . کار. فعل . عمل : دست از من برکت از خدا، دست از من برکت از مرتضی علی ؛ دعائی است که پیشه وران در آغاز کاری گویند. دست از من سرمایه از تو؛ یعنی سرمایه راتو میدهی و من بکار می اندازم و در نفع آن شرکت می کنیم . یعنی مضاربه وار تلقی کنیم . (یادداشت مرحوم دهخدا). || توسط. بوسیله ٔ. بواسطه ٔ.
- از دست ... ؛ بوسیله ٔ... : این حدیث را [ قضیه ٔ حصیری ] خواهی به فرمان ما [ مسعود ] و خواهی از دست خویش ... فرونشانی . (تاریخ بیهقی ص 162).
- به دست ؛ وسیله ٔ. توسط: مرحب بدست علی بن ابی طالب کشته شد. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
یکایک ازاو بخت برگشته شد
به دست یکی بنده بر کشته شد.

فردوسی .


گل سوری بدست بادبهار
بسوی مل همی دهد پیغام .

فرخی .


این نسخت بدست رکابداری فرستاده آمد سوی قدرخان که وی زنده بود هنوز و پس از این بدو سال گذشته شد. (تاریخ بیهقی ). یالیت که به دست کهتر و پدر کاری برآمدی که ترفیه خاطر شریف در آن مندرج بودی ... چون به دست کهتر جز عجز و سکوت هیچ نداده اند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 100). هزارپیل وار در و جواهر به درگاه فرستاد بدست نریمان و خود به نفس خویش به چین بود. (تاریخ سیستان ).
- || در دست :
نه زو زنده بینم نه مرده نشان
بدست نهنگان مردم کشان .

فردوسی .


آن را که به کین جستن تو دست همی بود
سلطان جهان کرد به دست تو گرفتار.

فرخی .


- بر دست ؛ بوسیله ٔ. بواسطه ٔ.به عاملیت . به تصدی و اقدام ِ. توسط. و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود : آن همه جزیره ها بگرفتند، باز فتح پارس بود برآن دستی ۞ هشام بن عامر. (تاریخ سیستان ). معتمدی نامزد کنیم و بر دست وی خلعتهای تاش و طاهر... بفرستیم . (تاریخ بیهقی ).... محمد لیث که باهمت و خردمند و داهی بود بر دست وی این خلعتها راست کردند و بفرستادند.(تاریخ بیهقی ). در تاریخ گذشته بیاورده ام ... آنچه بر دست وی رفت از کارهای بانام . (تاریخ بیهقی ). بوبکرحصیری را... خطا بر دست وی رفت و زشتی . (تاریخ بیهقی ). مردی منهی را پوشیده فرستادند که بر دست این قاصدان قلیل و کثیر هرچه رود بازنماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 297). استادم بونصر جواب نامه را نزدیک وی فرستاد بر دست رسولدار. (تاریخ بیهقی ص 297). این نسخت ... فرستاده آمد سوی قدرخان و هم برین مقدار نامه رفت بر دست فقیهی . (تاریخ بیهقی ). ایزد... خواست که مسلمانی آشکاراتر گردد بر دست آن بزرگان که در اول اسلام بودند. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی این بنا بر دست اوتمام گردانید. (نوروزنامه ). ایوان کسری بمداین شاپور ذوالاکتاف بنا افکند و... بر دست نوشین روان عادل تمام شد. (نوروزنامه ). بعد از آن اعادت عمارت کوفه فرمود بر دست سعدبن ابی وقاص . (مجمل التواریخ و القصص ). نخستین بنا که در اسلام کردند بصره بود... و در آن خلاف است که بر دست که فرمود. (مجمل التواریخ و القصص ).این نیست مگر این پیغام که یحیی بن خالد بر دست مسرور فرستاد به رشید. (مجمل التواریخ ). فخرالدوله در وقت حضور حسام الدوله ... به جرجان ، بر دست صاحب نوشته ای بدو بنوشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چاپی ص 383). در میانه ٔ مردم و اصحاب و ارباب خراج شهر و بر دست ابی الفتح علی بن محمدبن سهل عامل قم در سنه ٔ خمس و ثلثمائه مقرر و روشن شده . (تاریخ قم ص 142). || قبضه . (ناظم الاطباء). دسته . مقبض :
فسرده ز خون پنجه بر دست تیغ
چکان قطره ٔ خون ز تاریک میغ.

فردوسی .


- دست آسیا (به اضافه ) ؛ دسته ٔآسیای دستی . دست چوبی که دست در آن زده آسیا گردانند. (آنندراج ). مشته ٔ آسیا :
ز شوق جستجوی یار از گردش نمی مانم
اگر در سنگ پایم همچو دست آسیا باشد.

صائب (از آنندراج ).


رجوع به دسته ٔآسیا شود.
|| طرف . جانب . جهة. جهت . زی . سو. سوی . بر. سمت اعم از جانب راست یا چپ یا بالا و پائین :
از آن دست سودابه آوا شنید
از ایوان به بام آمد آتش بدید.

فردوسی .


بدو اندرون کاخ و میدان وباغ
به یک دست رود و به یک دست راغ .

فردوسی .


به یک دست ایوان یکی طاق دید
ز دیده بلندی او ناپدید.

فردوسی .


به یک دست بهرام پرآب چشم
نشسته ببالین او پرزخشم .

فردوسی .


به یک دست پیل و به یک دست شیر
جهانی بتخت اندر آورده زیر.

فردوسی .


به یک دست ۞ سرو سهی شهرناز
به دست ۞ دگر ماهروی ارنواز.

فردوسی .


به یک دست قارن به دیگرش سام
نشستند روشن دل و شادکام .

فردوسی .


به یک دست موبد که بودش وزیر
به دست دگر یزدگرد دبیر.

فردوسی .


صفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندند.

فردوسی .


نشسته به یک دست چون زردهشت
که با زند و است آمده از بهشت .

فردوسی .


همه نامداران شدند انجمن
به یک دست طوس و دگر پیلتن .

فردوسی .


دبیران و مستوفیان آمده بودند و سخت بر هم نشسته بر این دست و بر آن دست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 153). تختی همه از زر سرخ بود... و چهار بالش ، دو بر این دست و دو بر آن دست . (تاریخ بیهقی ص 550). هرکه را به دستی جلوه کرد به دیگر دست رسوا گردانید. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 58).
- از هر دست ؛ از هر جانب . از هر سو. از هر گوشه :
ز هر دست چیزی فرازآوریم
به دشمن سپاریم و خود بگذریم .

فردوسی .


ز بهر جان درازیش از جهان شاه
ز هر دستی درازی کرد کوتاه .

نظامی .


- از دست (به اضافه ) ؛ ز دست . از جانب . از ناحیه ٔ. از طرف . از سوی . از سمت . به گماشتگی : مردی بود نام او سوفرای مردی بزرگوار بود اندر عجم ... و امیر بود از دست فیروز. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). اردشیر خود با سپاه از اهواز برفت و به میشان شد... آن پادشاهی بگرفت و خلیفتی با سپاه از دست خویش آنجا بنشاند و خود به پارس شد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). خامچو، سلطانش از دست تبت خاقان است . (حدود العالم ). بنجول ، اندر حدود خلخ است و اندر قدیم پادشاهی وی از دست ملک تغزغز بودی و اکنون خرخیزیان دارند. (حدود العالم ). جامغر، شهرکیست خرد... پادشاهی وی ازدست ملک تغزغز است . (حدود العالم ). مهتران این ناحیتها از دست ملک گوزگانانند. (حدود العالم ). ملک ایشان [ خفجاقیان ] از دست ملک کیماک است . (حدود العالم ). ملک فنصور را سطوها خوانند... و اندر ناحیت فنصور ده پادشاست همه از دست سطوها. (حدود العالم چ دانشگاه ص 65). کاذاخ ، از حدود چین است ولکز کاردار از دست تبت است . (حدود العالم چ دانشگاه ص 65).
باستخر بد بابک از دست اوی
که تنین خروشان بد از شست اوی .

فردوسی .


جد مرا... به خانه ٔ بایتکین ... که والی آن ناحیت بود از دست محمود فرودآوردند. (تاریخ بیهقی ). بایتکین زمین داوری که والی آن ناحیت بود از دست امیر محمود. (تاریخ بیهقی ص 106). خلعتها بپوشید بر جملگی ولایت پدراز دست خلیفت . (تاریخ بیهقی ).
بهو نام خویشی بدش در سپاه
ز دستش بشهر سراندیب شاه .

اسدی .


هم بر آن شکل که آل نضربن ربیعه بر عرب عراق از دست ملوک عجم بودند آل جفنه از قبل پادشاهان روم بودند و از دست ایشان ملکت داشتند. (مجمل التواریخ و القصص ص 173).او را با ضیزن ملک عرب حرب افتاد و او از دست رومیان بود. (مجمل التواریخ و القصص ص 63 حاشیه ). پس صاحب النصر را که از دست ملوک طوایف بر سر حد روم بود بر ایشان مهتر کرد. (مجمل التواریخ والقصص ). اکنون این پادشاهی ترا دادم خاسف گفتا نه کار من است . برهمین گفتا تو از من بپذیر و کسی بر آن بگمار از دست خویش . (مجمل التواریخ والقصص ص 117). عثمان بن حنیف را که امیر بصره بود از دست علی ، بدان نکال او را سوی مدینه فرستاد. (مجمل التواریخ و القصص ). اندر تاریخ جریر چنان است که از دست خذیمةالارس ملکی بود به یمامه نام او عملوق . (مجمل التواریخ و القصص ). چون قتیبةبن مسلم امیر خراسان شد از دست حجاج به خراسان آمد. (تاریخ بخارای نرشخی ص 52). اول کسی که در اسلام در بخارا امیر شده است از دست قتیبةبن مسلم او بوده است [ ایوب بن حسان ]. (تاریخ بخارای نرشخی ص 63). مردمان شهر بخارا از احمدبن خالد که امیر بخارا بود از دست امیر خراسان ... درخواست کردند که شهر ما را ربضی میباید. (تاریخ بخارای نرشخی ص 41 و 42). چون قتیبةبن مسلم امیرخراسان شد از دست حجاج ، به خراسان آمد. (تاریخ بخارای نرشخی ). قاضیی بود به قم از دست صاحب که صاحب را در نسک و تقوای او اعتقادی بود راسخ . (چهار مقاله ). محمود این وقت امیر خراسان بود از دست سامانیان . (تاریخ بیهق ). آمدن عزیز فوشنجی از دست سلطان مسعود به عمل سجستان . (تاریخ سیستان ). او عامل رخد بود از دست عبداﷲبن احمد. (تاریخ سیستان ). بر منصور عمل بست ازدست احمدبن اسماعیل داشت . (تاریخ سیستان ). عبداﷲبن محمود خود بنفس خویش زی سبکری شد و او والی بم بود از دست سبکری . (تاریخ سیستان ).
- بر دست ؛ کنار دست . در کنار. پهلوی . نزد. در کنار :
خجسته منوچهر بر دست شاه
نشسته بسر برنهاده کلاه .

فردوسی .


کیانوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر بر او نیکخواه .

فردوسی .


چو بگذاشتی تا سر آوردگاه
نشستی چو فرزانه بر دست شاه .

فردوسی .


دو شاه سرافراز درقلبگاه
دو دستور فرزانه بر دست شاه .

فردوسی .


ابر دست شاه از دورویه دو پیل
ز پیلان شده گرد همرنگ نیل .

فردوسی .


- || مقابل فرودست . بالادست . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- به دست راست برخاستن ؛ از طریق درست و صحیح روی نمودن :
آن بخت که کار ازو شود راست
آن روز به دست راست برخاست .

نظامی .


- پایین دست ؛ طرف پائین . و رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- پیش دست ؛ روبرو. مقابل . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست چپ ؛ سمت چپ . در مقابل دست راست ، سمت راست . جانب چپ . طرف چپ . سوی چپ . سمت یسار. شمال .أیسر. یسری . مشأمة. میسرة : و بر دست چپ او حصاریست که اندر وی تبتیانند. (حدود العالم ).
به تاریکی اندر دهاده بخاست
ز دست چپ لشکر و دست راست .

فردوسی .


به دست چپش بود کنداگشسب
پرستنده ٔ فرخ آذرگشسب .

فردوسی .


چو از پارس قارن به هامون رسید
ز دست چپش گردی آمد پدید.

فردوسی .


رده برکشیده سپاهش دو میل
به دست چپش هفتصد ژنده پیل .

فردوسی .


چون بنگرد بزرگی بیند به دست چپ
چون بنگرد سعادت بیند به دست راست .

فرخی .


امیر یوسف را... بر دست چپ [ بنشاندندی ] . (تاریخ بیهقی ). آیین بارگاه انوشروان آن بود کی از دست راست تخت او کرسی زر نهاده بود واز دست چپ و پس کرسیهای زر نهاده بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 97). بر بام خانه قبه ای می سازد... که از یک سو دریای غیب پیش روی دارد، کوه حقیقت پس پشت ، قبله ٔ پویندگان دین بر دست راست ، در جهاد نفس بر دست چپ . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 89).
گرت راهی نماید راست چون تیر
از آن برگرد و راه دست چپ گیر.

سعدی .


- || کنایه از راه کج .
- دست چپی ؛ در اصطلاح سیاسی امروز، در مقابل دست راستی . جناح چپ . رجوع به ترکیب «دست راستی و دست چپی » در همین ترکیبات شود.
- دست چپی و دست راستی ؛ مترتبان بر جانب چپ و جانب راست مقامی ، در قصه ٔ امیر حمزه مذکور است که پهلوانان کرسی نشین وی دو قسم بودند یکی بر دست راست می نشستند و یکی بر دست چپ وی ، مالک اشتر از قسم دست چپی بوده . (آنندراج ) :
ای شاه نجف منم غلام درتو
آزادی ام از غلامی قنبر تو
در قصه ٔ حمزه گشته ام دست چپی
خالص ز برای مالک اشتر تو.

اشرف (از آنندراج ).


- دست راست ؛ سمت راست . جانب راست . طرف راست . سمت یمین . در مقابل دست چپ : قلعه ای عظیم است بر دست راست و بر سر کوهی بلند نهاده است . (حدود العالم ).
نشسته بر شاه بر دست راست
تو گفتی روان و دل پادشاست .

فردوسی .


چو این گفت او شاه بر پای خاست
نشاندش بر آن تخت بر دست راست .

فردوسی .


بدیشان سپرد آن زمان دست راست
همی نام و آرایش جنگ خواست .

فردوسی .


بروبا دلیران سوی دست راست
نگه کن که پیران و هومان کجاست .

فردوسی .


سراپرده زد رستم از دست راست
ز شاه جهاندار لشکر بخواست .

فردوسی .


چون بنگرد بزرگی بیند به دست چپ
چون بنگرد سعادت بیند به دست راست .

فرخی .


بر دست راست باغ حوضی است بر کران آن خانه ای . (تاریخ بیهقی ). امیر محمد را بیاوردندی و بر دست راست وی بنشاندندی . (تاریخ بیهقی ).
نشاندش بر خویش بر دست راست
به شادیش با جام بر پای خاست .

اسدی .


آیین بارگاه انوشروان آن بود کی از دست راست تخت او کرسی زر نهاده بود و از دست چپ و پس همچنین کرسیهای زر نهاده بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 97). درین وسواس بودم که زاده ٔ ارادت و رهبر ملکوت از دست راست درآمد و به دست چپ ندا کرد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 196).
گران مایگان را بدانسان که خواست
بفرمود رفتن سوی دست راست .

نظامی .


جهانجوی فغفور بر دست راست
به خدمت کمر بست و بر پای خاست .

نظامی .


بپرسید ازو کان سیاهی کجاست
نماینده بنمود کز دست راست .

نظامی .


- || کنایه از طریق صحیح و راه مستقیم :
به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند
تو چون به دست خودی رو به دست راست بخسب .

مولوی .


- || طریق اصحاب الیمین . راه راست بهشتیان در قیامت :
عجب گر بود راهم از دست راست
که از دست من جز کژی برنخاست .

سعدی .


- دست راستی و دست چپی ، دست راستیها و دست چپیها، یا جناح راست و جناح چپ ۞ ؛ اصطلاحی است سیاسی و آن مأخوذاز رسم نشستن در پارلمانهای اروپائی است که در آنهانمایندگان احزاب چپ در طرف چپ و نمایندگان احزاب راست در طرف راست قرار می گیرند. دست چپیها که به گروهها و احزاب رادیکال ، سوسیالیست ، آنارشیست و کمونیست اطلاق می شود، خواستار ایجاد تحول بنفع توده ٔ مردم و مخالف طبقات ممتاز هستند ولی در میان آنها تمایلات مختلفی ، از اصلاح طلبی معتدل (رادیکالها) تا انقلابی افراطی (کمونیستها و آنارشیستها) وجود دارد. در احزاب چپ «جناح چپ » به گروهی اطلاق می شود که در قید به اصول نظری حزبی و سیاسی خود افراطی تر است . و همچنین در احزاب چپ ، جناح معتدل و میانه رو را «جناح راست » گویند. اما دست راستیها که بر گروهها و احزاب محافظه کار، ارتجاعی ، هواداران قدرت مطلقه اطلاق می شود، هوادار تثبیت وضع موجود و حفظ امتیازات طبقات حاکمه و مخالف اصلاحات و تحولات شدید هستند، ولی در میان آنها تمایلات مختلفی ، از طرفداری از دموکراسی و اصلاحات معتدل (محافظه کاران ) تا طرفداری از حکومت مطلقه وجود دارد. (از دایرة المعارف فارسی ). و رجوع به دست چپی در همین ترکیبات شود.
- ز دست ؛ مخفف ازدست . از جانب .از سوی . از طرف . از سمت . و رجوع به ترکیب از دست شود :
پدر شهریار جهانداری و تو
ز دست پدر شهریار جهانی .

فرخی .


بجز مر ترا هیچکس را مبادا
ز دست ملک برجهان کدخدائی .

فرخی .


مرا بر عاشقان ملکت ز دست شاه بایستی
که تا من از ره حکمت بدادی داد آفاقش .

منوچهری .


خان ترکستان ز دست بندگانش نایب است
خسرو غزنی ز دست نایبانش عامل است .

ادیب صابر.


|| جناح (در سپاه ). بال لشکر. و در آرایش جنگی سپاه ، جناح وهر یک از دو قسمت لشکر است که به جانب راست و چپ و در دو طرف قلبگاه باشد. هریک از دو سوی لشکر که به صف آراسته باشند برای جنگ :
سبک خواند کهرم برادرش را
بدو داد یک دست لشکرش را
به اندیرمان داد دست دگر
خود اندر میانه ببستی کمر.

دقیقی .


دگر دست دادش به اندیرمان
خود آنگه باستاد اندر میان .

دقیقی .


بدو داد یک دست از آن لشکرش
که شیری دلش بودو پیلی برش .

دقیقی .


بدو داد یک دست از آن لشکرش
که شیر یله نامدی هم برش .

دقیقی .


دهاده برآمد ز قلب سپاه
ز یک دست رستم دگر دست شاه .

فردوسی .


ز دست دگر زال و مهراب شیر
برفتند پرخاشجوی و دلیر.

فردوسی .


ز دست دگر شیر مهترزگاو
که با چنگ ایشان نبد توش و تاو.

فردوسی .


ز یک دست چون برتر آئی همی
برابر به جنگ اندرآیی همی .

فردوسی .


ز یک دست رستم برآمد ز دشت
ز گرد سواران هوا تیره گشت
ز دست دگر گیو گودرز وطوس
به پیش اندرون بوق و آوای کوس .

فردوسی .


شمیران و رویین دژ و راده کوه
کلات از دگر دست و دیگر گروه .

فردوسی .


بیاراسته شاه قلب سپاه
ز یک دست فرزانه ٔ نیکخواه .

فردوسی .


به یک دست آتش به یک دست آب
به پیش اندرون پیل و افراسیاب .

فردوسی .


به یک دست بربسته شیرو پلنگ
به دست دگر ژنده پیلان جنگ .

فردوسی .


به یک دست بر بود ایزدگشسب
که بگذاشتی آب دریا بر اسب .

فردوسی .


ز یک دست بهرام منذر نشست
دگر دست نعمان و تیغی بدست .

فردوسی .


ز یک دست بیژن زیک دست گیو
جهاندیده رهام وگرگین نیو.

فردوسی .


- دست چپ لشکر ؛ میسره . (از دهار).
- دست راست لشکر ؛ میمنه ٔ سپاه .(از دهار) :
به جنگ آوران گفت گهرم کجاست
درفشش نه پیداست بر دست راست .

فردوسی .


بجست از چپ لشکر و دست راست
بدان تا بداند که پیران کجاست .

فردوسی .


وزآن پس خروشیدن و ناله خاست
ز قلب و چپ لشکر و دست راست .

فردوسی .


ببین از چپ لشکر و دست راست
که تا از میان بزرگان کجاست .

فردوسی .


درفش سپهدار ایران کجاست
نگه کن چپ لشکر و دست راست .

فردوسی .


|| جای . مکان : دور دست ؛ جای دور.

(یادداشت مرحوم دهخدا).


- دوردست ؛ کنایه از چیزی که رسیدن به آن مشکل باشد. رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- || با فاصله ٔ بسیار بعید. که فاصله ٔ دور دارد : آلتون تاش خوارزمشاه گفت خداوند دوردست افتاده بود و دیر میرسید. (تاریخ بیهقی ). بر دلم میگردد... غزوی کنیم بر جانب هندوستان دوردست تر. (تاریخ بیهقی ص 284).
دوردستان را به احسان یاد کردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می افکند.

صائب .


|| صدر و مسند ملوک و سلاطین و اکابر. (برهان ) (ناظم الاطباء).به معنی مسند ملوک عربی است لیکن فارسیان نیز استعمال کرده اند و مسند و صدر کوچک را نیم دست گویند. (از آنندراج ). در عربی نیز بهمین معنی آمده همانا معرب باشد. (از انجمن آرا). بالش . بالشت . بساط و مسند ملوک . تخت . کرسی . سریر. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
همیشه بزی شاد و یزدان پرست
برین بوم ما بیش گسترده دست ۞ .

فردوسی .


ای سزاوار بدین جاه و بدین قدر و شرف
ای سزاوار بدین دست و بدین صدر و مکان .

فرخی .


تا ذکر دست موسی باقیست در جهان
می باش چون سلیمان در دست سروری .

مکی طولانی .


معزول شد بدین سان که در دست وزارت نشسته بود رقعه ای به خط معتمدی بدو آوردند نوشته بود... بعد از آن از دست برخاست و در خانه نشست مدتی پس به همدان آمد. (مجمل التواریخ و القصص ).
صدرو بالش زتو آراسته در هر مجلس
دست و مسند به تو افراشته در هر محفل .

انوری .


نظام الدین او را به علت اشتغال به علم فلسفه و مجالست با اهل آن متهم کرد و او را از دست ۞ شغل برگرفت و در پای فیل عزل انداخت . (المضاف الی بدایع الازمان ص 11).
کی شده از پای مور دست سلیمان به عیب
کی کند ازمرغ گل صنعت عیسی زیان .

خاقانی .


مورچه را جای شود دست جم
سوی مگس وحی کند غیب دان .

خاقانی .


مطرد سرخ شفق دست هوا کردشق
پیکر جرم هلال گشت پدید از میان .

خاقانی .


دست بهشت صدر او دست قدر بخدمتش
گنبد طاقدیس را بسته نطاق چاکری .

خاقانی .


در دست صدر وزارت چون بدر منیر به تدبیر مصالح سریرملک مشغول شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 365).
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست .

نظامی .


گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست
برون آمد در خرگه فروبست .

نظامی .


به فرمان شاهش رقیبان دست
نشاندند جائی که شاید نشست .

نظامی .


ملک روزی به خلوتگاه بنشست
نشاند آن لعبتان را نیز بر دست ۞ .

نظامی .


به عیاری ز جای خویش برجست
برابر دست خود بوسید و بنشست .

نظامی .


با سر سخن آمدیم بزرگ امید بر سر ضلالت در دست جهالت نشسته بود. (جهانگشای جوینی ). هرآینه از شما یک کس باید که تخت و دست مملکت را محافظت نماید. (جهانگشای جوینی ).
هرچه کنی تو برحقی حاکم دست مطلقی
پیش که داوری برم از تو که خصم و داوری .

سعدی .


مسقط رأس این سرور سریر سعادت و سیادت و صفدر مهتر دست مسند سعادت است . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 24). دستور دست و سریر و سرور سر و محل خطیر. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 52).
- دست امر ؛صدر و مسند وزارت و مسند حکومت . (ناظم الاطباء).
- دست خطر ؛ مسندی را گویند که در آن رفعتی یا مضرتی باشد. (برهان ) (آنندراج ).
- دست گُزیدن ؛ به معنی صدر مجلس و مسند طلبیدن است . (آنندراج ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست وزارت ؛ مسند وزارت . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
زهی دست وزارت از تو دستور
چنان کز پای موسی پایه ٔ طور.

انوری (از جهانگیری ).


درین روز فخرالدین کاشی در دست وزارت نشست . (راحة الصدور راوندی ).
ملک با دل خویش در گفتگو
که دست وزارت سپارم بدو.

سعدی .


جهان فضل و مروت امین دست وزارت
که زیر دست نشاندمقربان مهین را.

سعدی .


برهان ملک و دین که ز دست وزارتش ۞
ایام کان یمین شد و دریایسار هم .

حافظ.


- از دست برداشتن ؛ از مسند دور کردن . از مقام ومنصب و مرتبه عزل کردن و برداشتن : برادر دیگر را که مجاذبت ملک می نمود از دست برداشتند. (جهانگشای جوینی ). متفق شدند که ما پیش از امضای این اندیشه به ابتدا رکن الدین را از دست برداریم . (جهانگشای جوینی ).
- نیم دست ؛ مسند کوچک . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
|| صدر. صدر مجلس . بالای مجلس . صدر اطاق و دیوان ونشست وزیری یا رئیسی . (یادداشت مرحوم دهخدا). پیشگاه . مقابل پایگاه :
چو در دست عالیت کردند یادم
سزد گر نهم پای بر فرق کیوان .

عبدالواسع جبلی .


- بالادست ؛ صدر مجلس و جای مقدم نشستن بر دیگری . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
|| دستور که وزیر باشد. (برهان ) (آنندراج ). دستور. (جهانگیری ). دستور و وزیر. (ناظم الاطباء). || یک چیز تمام ، همچو یک دست رخت یعنی از مندیل تا شلوار، و یک دست سلاح که از خودتا موزه ٔ آهنی ، و یکدست خانه که از نشیمن و خوابگاه تا طویله . (از برهان ). یک چیز تمام چون یک دست جامه و یک دست سلاح و یک دست خانه . (از جهانگیری ). چیز تمام ، مانند یک دست خانه یعنی خانه که همه چیز داشته ، أی خانه که نشیمن و خوابگاه و مطبخ تا پایگاه و طویله ، و یک دست خلعت یعنی از سر تا پا، و یک دست سلاح یعنی از خود تا موزه . (آنندراج ). هر چیز تمام که دارای همه ٔ لوازم باشد. (ناظم الاطباء). صدوچهارده پارچه اسلحه ٔ رزم (به روایتها و داستانها). واحدی کامل از هر چیز: یک دست لباس (نیم تنه ، شلوار، جلیتقه ). مجموع کامل . مجموع آنچه را که به یک بار در بر کنند از پیراهن و شلوار و قبا و جز آن . (یادداشت مرحوم دهخدا):یک دست لباس ؛ تمام پوشش یک تن . یک دست فرش ؛ میانه ودو کناره و یک سرانداز. یک دست ورق ، و یک دست گنجفه ، و یک دست آس ، و یک دست پاسور؛ عده ای از اوراق که برای بازی گنجفه و آس و پاسور ضرور است . یک دست یراق در؛ مجموع لولا و کشو و قفل و جز آن از یک در. یک دست زین و برگ ؛ تمام لوازم زین کردن اسبی . یک دست چلوکباب ؛ چلو و کباب با متعلقات آن از پیاز و سماق و غیره : پرویز را [ قیصر ] دستی خلعت فرستاد از جامه ٔ خاصه ٔ خویش . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). قیصر شاد شدو پرویز را دستی خلعت فرستاد از جامه ٔ خاصه ٔ خویش دیبای نسیج منقش . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
یکی دست جامه بفرمود شاه
گهر بافته با قبا و کلاه .

فردوسی .


گرانمایه دستی بپوشید رخت
به درگاه کسری خرامید تفت .

فردوسی (از جهانگیری ).


ز گستردنیها شتروار شست
ز زربفت پوشیدنیها دو دست .

فردوسی .


بفرمود تا موبدی رهنمای
یکی دست جامه ز سر تا بپای .

فردوسی .


یکی دست زربفت شاهنشهی
ابا یاره و طوق بافرهی .

فردوسی .


یکی دست زرجامه ٔ شهریار
بیاورد با تاج گوهرنگار.

فردوسی .


پس آنگه بدو داد آن چاره گر
یکی دست جامه بدان مژده بر.

فردوسی .


شهنشاه چون دیداز اندیشه رنج
بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسپی گزین
نشست شهنشاه کردند زین .

فردوسی .


محفوری و قالی هزار دست . (تاریخ بیهقی ص 468).
ز جام و پیاله بود بار شست
ز بیجاده سی خوان و پنجاه دست .

اسدی .


ز دیبای رومی ۞ شتروار شصت
ز پوشیدنی جامه پنجاه دست .

اسدی .


دگر چارصد دست زربفت چین
گزید آنچه پوشیدی از هر گزین .

اسدی .


هزار دست جامه و مبالغی چیزهای دیگر داد. (از قصص الانبیاء ص 84). در حال سی دینار فرستاد که آنرا به بهای تن جامه دهید. از آن دو دست جامه ٔ نیکو ساختیم . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو). اسبی و دستی سلاح بخرید. (اسکندرنامه ، نسخه ٔ سعید نفیسی ). با حملهای گران و مجلوبات دیار ترک از زر ساو و سیم ناب ...و بازهای سپید و دستهای برطاس ۞ و قاقم و سمور و طرائف چینی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
دستی سلب خلل ندیده
برد از پی آن سلب دریده .

نظامی .


خواهی که راست گردد پشت دوتای من
یک دست خلعتم ده و یک سر چهارپای .

کمال الدین اسماعیل .


آن جوان برای تحفها برنهادن طبقها خواست در موکب اصفهبد پانصد دست طبق سیمین بود پیش او بردند خراسانی گفت زیادت باید... پانصد دست دیگر گرفتند. هزار طبق سیمین را تحفه نهاد پیش کشید. (تاریخ طبرستان ).
گل صدبرگ بیاراست بصد برگ بساط
سرو آزاد بپوشید به صد دست حلل .

سلمان (از شرفنامه ٔ منیری ).


لباس نازکی سالک ز نقش بوریا دارد
که گر صد دست می پوشد به عریان میزند پهلو.

اشرف (از آنندراج ).


|| در برخی اشیاء، شش عدد مشابه را دست گویند چنانکه در بشقاب ، چنگال ، قاشق ، استکان ، نعلبکی ، شیرینی خوری ، میوه خوری ، آجیل خوری و... || واحد برای شمارش پرندگان . مرغان شکاری مثل باز و باشه و چرغ و شاهین را نیز به اعتباری دست نویسند همچنانکه اسب را سر و شتر را نفر و فیل را زنجیر. (برهان ) (از ناظم الاطباء). در مرغان شکاری بجای عدد بود چون یک دست باز و یک دست جره ، و این قسم در هر نوع مناسب آن گویند مثلاً یک زنجیر فیل و یک رأس اسپ و یک نفر آدمی و یک منزل خانه . (از آنندراج ). || جامه . دستار. مندیل . روپاک . توسعاً حجاب . نقاب . (یادداشت مرحوم دهخدا) : آن روز که عبداﷲ طاهر به مظالم نشست آن کنیزک روی بربست و بخدمت وی رفت و قصه بداد... و گفت شفیع من بزرگتر از آن است که باز توان زد... گفت کدام است این شفیع تو... کنیزک دست از روی برداشت و روی بدر نمود و گفت اینک شفیع من . (نوروزنامه ). || کرت و مرتبه و نوبت ، همچو: یک دست دیگر شترنج و یک دست دیگر نرد بازی کنید. (از برهان ). کرت و نوبت . (آنندراج ). کرت و مرتبه چون یک دست بازی و یک دست سفر یعنی یک مرتبه بازی و یک مرتبه سفر. (جهانگیری ). یک دست دیگر این کار را بکنید یعنی یک مرتبه و نوبت دیگر. (ناظم الاطباء): دو دست اماله کردن ؛ یعنی دو نوبت تنقیه . یک بار باختن قمار و بازی و سر تیر. (برهان ). نوبت بازی شطرنج و نرد و مانند آن . (آنندراج ). بازی سه تیر و یک بار باختن قمار. (ناظم الاطباء). هر باری از باختن قمار که به ضرر حریفی و نفع حریف دیگر بپایان رسد. یک نوبت از نرد و شطرنج . هر کرت یک بازی که تمام کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
بکوشید یک دست فردا دگر
دهد بختم این بار یاری مگر.

اسدی .


اجلش در ندب اول گوید برخیز
دست چون باخته شد دست به یاران بردار.

انوری .


با صادر و وارد نعایم
بلده دو سه دست کرده قایم . ۞

نظامی (لیلی و مجنون ص 175).


- آخردست ؛ دست آخر. آخر بار :
مقامت خاک بیزی راست تا زرها بدست آری
تو زر در خاک می بازی و آخردست میمانی .

خاقانی .


- || پایان کار.
- || داو آخر قمار. رجوع به آخر دست درردیف خود شود.
- برده بودن دست ؛ فائق و چیره بودن بر حریف : اگر لشکر خراسان فخرالدوله را مرد دادندی آن مصاف شکسته بود و آن دست برده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 69).
- دست آخر ؛ به معنی نوبت آخر است . (از آنندراج ). آخر دست . بار آخر. در انتهای امر. آخرالامر. نوبت آخر. در آخر وقت . سرانجام . عاقبت . عاقبةالامر. بفرجام . در آخر. آخر سر. در آخر مدت . در آخر عمل . دست پسین . در مقابل دست اول : اراقیت گفت شاها خود چند زن خواهی کردن بر لفظ شاه برفت که این دست آخر است و آن فال راست آمد.(اسکندرنامه ، نسخه ٔ مرحوم سعید نفیسی ).
من گرفتم که قمار از همه عالم بردی
دست آخر همه انداخته می باید رفت .

صائب (از آنندراج ).


- دست اول ؛ مقابل دست آخر و دست پسین . لفظ دست در این ترکیب به معنی نوبت است . (آنندراج ). نوبت اول . بار اول . کنایه از آغاز کار. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ) :
ای که دایم می کنی با غیر قصد اختلاط
دست اول سرخطی از چین پیشانی بگیر.

فطرت (از آنندراج ).


- || کنایه از چیز نو. چیز تازه . مقابل دست دوم .
- دست باختن ؛ تسلیم کردن . (آنندراج ). دست گستاخ کردن ۞ . رجوع به دست یازیدن در ردیف خود شود.
- دست بازپسین ؛ دفعه ٔ آخر. سرانجام . عاقبت . آخر کار : تا عاقبت بخت نیک روی نمود و دست بازپسین مسعود بنفس خویش با لشکری گران روی به ما نهاد بیاری خدای عزوجل و به اقبال حضرت مقدس مطهر نبوی دست ما غالب آمد ومسعود شکسته و خاکسار و علم نگون سار پشت برگاشت . (راحة الصدور راوندی ).
- دست برقضا ؛ اتفاقاً. قضا را. تصادفاً. بطور غیرمنتظره .
- دست پس ؛ دست پسین . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست پسین ؛ دست پس . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست خطر ؛ داو آخر نرد و قمار که در آن گرو بسیار بود. (شرفنامه ٔ منیری ).آن دست نرد و شطرنج باشد که در آن شرط و گرو بسیار کرده باشند. (برهان ) (آنندراج ).
- دست خون ؛ دست آخر بازی شطرنج . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود.
- دست دوم ؛ در تداول ، چیز مستعمل . چیزی که قبلاً بکار رفته باشد. مقابل دست اول .
- دست گرو ؛ از اصطلاحات بازی نرد است :
این بار خصل بفکن و دست گرو ببر
داو تمام خواه و تمامی ندب بیار.

اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری ).


- دست گستاخ کردن ؛ تسلیم کردن . (آنندراج ).
- || آشنا کردن . نزدیک ساختن :
بگیر ناخن و دستم به سینه کن گستاخ
که زیر دامن این پنبه ها جراحتهاست .

طالب آملی (از آنندراج ).


|| به اصطلاح اطبا، اجابت طبیعت را گویند و آن عبارت از دفع شدن ماده بود از راه اسفل . (آنندراج ). عمل کردن شکم .(لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). بار. دفعه . یک بار نشستن . یک بار بیرون رفتن . یک مجلس : این مسهل پنج دست عمل خواهد کرد. شکمش یک دست عمل کرد. این دارو چهار دست اجابت می کند؛ یعنی چهار مجلس . (یادداشت مرحوم دهخدا). || نوع . قسم . قبیل . طبقه . جنس . جور.طایفه . گونه . لون . صورت . وضع. شکل . هیئت . طرز. روش .سان . سبک . سنخ . گروه :
شبانگه که صد رنگ بیند بکار
برآید به صد دست چون نوبهار.

نظامی .


ولی چه دست سخن آورم برت پیداست
که مور سوی سلیمان چه دستگاه برد.

مسیح کاشی (از آنندراج ).


- از این دست ؛ از این نوع . از این گونه .از این رسم . از این قرار. از این سان . این چنین :
از این دست خوارست بر ما سخن
ز کردار ایشان تو دل بد مکن .

فردوسی .


سیم و زر ریختمی در پایت
گر از این دست بسی داشتمی .

خاقانی .


گفت که خاقانیا به شاهد و می کوش
گر من ازاین دست بودمی چه غمستی .

خاقانی .


شه چون سخنی شنید از این دست
شد گرم و ز بارگی فروجست .

نظامی .


من اگر دست زنانم نه ازین دست زنانم
نه ازینم نه ازآنم ، من ازآن شهر کلانم .

مولوی (از آنندراج ).


شهری را که کمترین متاع باتفاق روی زمین از این دست باشد و قیمت بدان مبلغ رسید چه جای مصر و روم ... (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص 56).
شکست همچو منی از زمان عجب نبود
که روزگار از این دست بیشمار شکست .

طالب آملی .


به شعر نیست کسی در زمانه همتایم
وگر کسی است ازین دست گو بیاور پای .

سپاهانی (از شرفنامه ).


- از چه دست ؛ از کدام فرقه و گروه ، ظاهراً مخفف از چه دسته ام . (آنندراج ) :
نمیدانم ز مستی کز چه دستم
عبادت پیشه یا عصیان پرستم .

طالب آملی (از آنندراج ).


- از دست (ز دست ) ؛ از قبیل . از نوع . از جنس . از سنخ :
به توقیع گفت آنچه هستند خرد
ز دست اسیران نباید شمرد.

فردوسی .


فالی زدم که دست تو پیش است زینهار
کاین فال را ز دست دگر فال نشمری .

مکی طولانی یا خالدبن ربیع.


بدانستند که آن صدر بزرگوار نه از دست دیگر صدور است . (المضاف الی بدایع الازمان ص 17).
- از دست بلند ؛ از نوع و جنس عالی و نادره :
به که سخن دیرپسند آوری
تا سخن از دست بلند آوری .

نظامی .


- از هر دست (ز هر دست ) ؛ از هر نوع .از هر گونه . از هر جنس :
ز هر دست چیزی فرازآوریم
به دشمن سپاریم و خود بگذریم .

فردوسی .


بجستند و هر گونه ای ساختند
ز هر دست با یکدگر باختند.

فردوسی .


بازآمد و برفت با ابوالحسن عقیلی ... و بسیار مردم از هر دستی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 48). فوجی قوی از هندوان و از هر دستی پیش کنم . (تاریخ بیهقی ص 49). امیر روز آدینه از اینجا برداشت ... برفت جریده و ساخته با غلامی پنجاه و شصت و پیاده ای دویست کاری تر از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 110). آواز دادم قوم خویش را [ احمدبن ابی دؤاد ] که درآئید، مردمی سی و چهل اندر آمدند از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 173). والی حرس با وی [ حسنک ] و علی رایض وبسیار پیاده از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 180). نکته ای چند سبک از هر دستی ازو بگویم که فایده هاست در این . (تاریخ بیهقی ص 196). بسیار مردم جمع شد از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 202). جامه های بزر و جامه های دیگر از هر جنسی و هر دستی رومی و بغدادی و سپاهانی و نشابوری . (تاریخ بیهقی ص 217). وی برفت پیاده ای پانصد بیاورد از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 226). کار جنگ بساخت و پیاده بیست هزار کپچی و زنگی و مکرانی و از هر ناحیتی و هر دستی فراز آورده . (تاریخ بیهقی ص 244). پانصدهزار و سیصد پاره بلور از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 425). خبر شد که ملک هندو لشکر قوی ساخته از هر دستی روی به این جانب دارد. (تاریخ بیهقی ص 431). چهارهزار سوار با وی نامزد کردند دوهزار هندو و هزار ترک و هزار کُرد و عرب و پانصد پیاده از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 438). امیر مودود بدین لشکرگاه باشد با چهارهزارسوار از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 460). بسیار مردم از هر دستی بکشتند. (تاریخ بیهقی ص 493). ندیمان و مطربان و فراشان و از هر دستی مردم در کشتیهای دیگر بودند. (تاریخ بیهقی ص 516). با وی هزار غلام سرایی بود ودوهزار سوار از هر دستی . (تاریخ بیهقی ص 616). اسبان تازی و استران با زین و آلت سفر از هر دستی . (تاریخ بیهقی ). سخت آسانست بر من که این خزانه و فیلان و فوجی قوی از هندوان و از هر دستی پیش کنم ... راه سیستان گیرم . (تاریخ بیهقی ). ناچار فرمانها داد... و حاضرانی که بودند از هر دستی ، برتر و فروتر، آن فرمانها را بطاعت و انقیاد پیش رفتند. (تاریخ بیهقی ). دیگر روز فوج قوی از اعیان بیرون آمدند علویان و قضات و ائمه ... و از هر دستی اتباع ایشان . (تاریخ بیهقی ). لشکر خواستن گرفت ... از هندو و خلج و از هر دستی . (تاریخ بیهقی ).
بانوی خانه پیش بنشستی
جلوه برداشتی ز هر دستی .

نظامی


پیری به میان جمع بنشست
می کرد نصیحتی ز هر دست .

میرحسینی سادات .


- به هفتاد دست بازی برآوردن یا بازی نمودن ؛ به انواع مختلف و طرزهای گوناگون بازی کردن . به صورتهای گوناگون تردستی و نیرنگ و شعبده ساختن :
به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد ۞ به هفتاد دست .

فردوسی .


|| به معنی یکدست که به معنی برابر باشد. همچو: یک طراز و یک روش و یک قسم و جنس و قانون و طرز و روش . (برهان ). یک طرز و یک روش و یک جنس و یک قسم و یک جور و یک بابت . (ناظم الاطباء). || طرز و روش و قاعده . (آنندراج ). طرزو روش . (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). طریق . نهج . سبک . طور. زمینه . وتیره . (یادداشت مرحوم دهخدا). نمط. شیوه . کیفیت . چگونگی . وضع :
به هر دست خواهی برون آی با من
ز تو دست برد و ز من بردباری .

انوری .


امروزندانم به چه دست ۞ آمده ای
کز اول بامداد مست آمده ای .

مولوی (ازآنندراج ).


- از آن دست ؛ از آن روش . از آن طور. از آن شیوه :
از سلیمان یاد کن وز مور و از پای ملخ
این از آن دست است دردسر همی زیرا دهد.

جمال الدین عبدالرزاق .


من اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست
که از آن دست که می پروردم ۞ می رویم .

حافظ.


به دست حسن دست گلرخان بست
که دیده در چمن گلرخ از آن دست .

کاتبی .


- از این دست (زین دست ) ؛ از این گونه . بدین ترتیب . از این طرز :
کس را سخن بلند از این دست
سوگند به مصطفی اگر هست .

خاقانی .


زین دست که دیدار تو دل میبرد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست توجان را.

سعدی .


گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه با پا نرود.

سعدی .


از این دست کو برگ رز میخورد
عجب دارم ار شب بپایان برد.

سعدی .


صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش .

حافظ.


ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد.

حافظ.


تا بی سروپا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی .

حافظ.


گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من بآه سحرت زلف مشوش دارم .

حافظ.


گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم .

حافظ.


صبر کن ۞ حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من .

حافظ.


- به دستی دیگر ؛ به کیفیتی دیگر. به قسمی جز از.... به طرز و روش و نمطی و شیوه ای جز آنچه از پیش بود :
لبت تا عاشقان را دست گیرد
برون آمد به دستی دیگر امروز.

انوری .


|| فرصت . (ناظم الاطباء). || فایده و نفع.(جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || احسان و ید و نعمت و نیکوئی در حق کسی . حق . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
شما را بدین روزگار سترگ
یکی دست باشد بر ما بزرگ .

فردوسی .


هارون گفت منادی ما نشنیدی ؟ این خطا چرا کردی ؟ گفت شنوده بودم ولیکن برمکیان را بر من دستی است که کس چنان نشنوده است . (تاریخ بیهقی ). برامکه را بر من حقها و دستهای بزرگ است . (تاریخ بیهقی ). || امداد و اعانت . (غیاث ). امداد و اعانت کردن و به قولی ثروت و مکنت . (آنندراج ). یاری و امداد و معاونت . (ناظم الاطباء). کمک . مساعدت . دست چربی :
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت .

سعدی .


|| جهت ِ. بهرِ. برای ِ.
- از دست ؛ از جهت . برای :
میان بسته ست بر ملکت گشادن
جهان گیرد همی از دست دادن .

(ویس و رامین ).


- ازین دست ؛ ازین جهت . از این روی . از این سبب :
از این دست خوارست بر ما سخن
ز کردار ایشان تو دل بد مکن .

فردوسی .


واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
417 مورد، زمان جستجو: 0.11 ثانیه
واژهمعنی
دست دست . [ دَ ] (اِ) دیگ مسین . (یادداشت مرحوم دهخدا).
دست دست . [ دَ ] (معرب ، اِ) لغت فارسی داخل در زبان عرب است . رجوع به دست در معانی مختلف شود. معرب است . (منتهی الارب ). جامه . (منتهی الارب ...
دست دست . [ دَ ] (معرب ، اِ) معرب دشت فارسی . دشت . (دهار)(منتهی الارب ). صحراء.. ابوعبید در غریب المصنف آورده است که عرب شین را به سین تعریب ک...
دست در دستبرخی از سرایندگان نیز چنین گویند: دوش پیری ز خرابات برون آمد مست "دست در دست" جوانان و صراحی در دست (خواجوی کرمانی) ریزان گل و لاله، ...
دست دست کردن دست دست کردن . [ دَ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعلل کردن . طول دادن . اهمال کردن . به طفره وقت گذراندن . انجام دادن کاری را عمداً به درازا کشا...
دست پزدست پز. [ دَ پ َ ] (ن مف مرکب ) دست پخت . با دست پخته شده . دستی پز: نان دست پز. || (نف مرکب ) آنکه نان در خانه پزد فروختن را نه در خبازی ...
دست چپ دست چپ . [ دَ چ َ ] (ص مرکب ) چپ دست . کسی که با دست چپ کار می کند. (ناظم الاطباء).
دست زددست زد. [ دَ زَ ] (ن مف مرکب ) دست زده . به دست لمس کرده .چلانده ٔ به دست : عادت یاغیان باشد که به میوه ستان باغبان درآیند صنوبر صد نور بش...
دست زن دست زن . [ دَ زَ ] (نف مرکب ) دست زننده . رجوع به دست زدن شود. || کسی که دست بر چیزی زند و متوسل به کسی شود. (برهان ). || صاحب طرب و...
دست کج دست کج . [ دَ ک َ ] (ص مرکب ) کج دست . کسی که دست او کج باشد. آنکه دست کج دارد. || کنایه ازدزد. آنکه به دزدی خوی کرده است . دزد معتاد ...
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ...
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه