صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
غر نشانه های اختصاری
غر. [ غ َرر ] (ع مص ) فریفتن و بیهوده امیدوار کردن کسی را. (منتهی الارب ). غرور.غِرَّة. (اقرب الموارد). || با دهانه ٔ تیغبا کسی چیزی کردن که شبیه قتل و ذبح باشد: غر فلان فلاناً؛ فعل به ما یشبه القتل و الذبح بغرار الشفرة. غرور. غِرَّة. (اقرب الموارد). || فروشدن آب به زمین . (منتهی الارب ). غِرار. (اقرب الموارد). || ریختن آب . صب . غر در مشک آب آن است که آن را در آب گذارند و با دست آب را به درون آن وارد کنند و به این کار مداومت کنند تا پر شود. (از اقرب الموارد). || خورش دادن مرغ چوزه را. (منتهی الارب ). چینه دادن مرغ بچه ٔ خود را به منقار. (برهان قاطع) (جهانگیری ). و منه یقال : غُرَّ فلان من العلم مالم یغر یُغَرَّ غیره ؛ ای زق و علم . (اقرب الموارد). || غرغر خوردن . (منتهی الارب ). غرغر خوردن کسی یا حیوانی . (از اقرب الموارد). غِرار. (اقرب الموارد). || چرانیدن شتران . (منتهی الارب ). غِرار. (اقرب الموارد). || به لهو و لعب پرداختن پس از آزمودگی و تجربه دیدن : غر غراً؛ تصابی بعدحنکة. (از اقرب الموارد). غرارة. (اقرب الموارد).
- غر از کسی ؛ یعنی وی را به اشتباه انداختن : من غرک من فلان ؛ ای من اوطاک عشوةً فیه . (اقرب الموارد).
- غر به کسی ؛ یعنی جرأت و جسارت بر وی : ما غرک بفلان ؛ ای کیف اجترأت علیه ؟ (از اقرب الموارد) : یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم . (قرآن 6/82).
|| بردن از راه تقلب : و ان غر برهن او حق للجانب الکریم . || گم شدن . غایب شدن . (دزی ج 2 ص 203). || (اِ) شکن جامه و نورد پوست . ج ، غُرور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کل کسر متثن فی ثوب او جلد. یقال : طویت الثوب علی غره ؛ ای کسره الاول . (اقرب الموارد). طی . چین جامه . در برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری به معنی شکن و چین اندام و رو نیز آمده است . || طویته علی غره ؛ یعنی او را به حالی که داشت گذاشتم بی آنکه شأن وی را ظاهر کنم . مثلی است و در مورد کسی آورند که برأی خود واگذار شود. (از اقرب الموارد). || خوراکی که مرغ به چوزه ٔ خود دهد.(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) ۞ . || شکاف زمین ۞ . || جوی باریک در زمین ۞ . || دم شمشیر. حد السیف .(از اقرب الموارد) ۞ .
- غر المتن ؛ یعنی راه رفتن بلند و سخت . (از اقرب الموارد).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
45 مورد، زمان جستجو: 2.45 ثانیه
واژهمعنی
غرغر. [ غ َ ] (ص ) زن فاحشه و قحبه . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (فرهنگ رشیدی ).زن فاحشه ، و آن را به تازی قحبه گویند : طمع چون بریدم من از ...
غرغر. [ غ َ ] (پسوند) (ظاهراً مبدل گر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه ، مانند وزاغر، کاشغر، خشاغر، شادغر.
غرغر. [ غ َ رِن ْ ] (ع ص ) رجل غَر؛ مرد نیکومنظر. اصله غرو، ککتف . (منتهی الارب ).
غرغر. [ غ ُ ] (ص ) دبه خایه . (برهان قاطع) (فرهنگ اسدی ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). خایه بزرگ . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). شخصی که خصی...
غرغر. [ غ ِ ] (اِ) جنباندن جزء یا تمام بدن از روی ناز، و با لفظ دادن استعمال می شود. (فرهنگ نظام ). رجوع به غر دادن و قر و قر دادن شود.
غرغر. [ غ ِ ] (اِ) غر در میان قومی انداختن ؛همه را کشتن . ظاهراً از لفظ ترکی قرماق و قرلماق آمده است ، و غر افتادن نیز گویند به معنی وقوع کشتا...
غرغر. [ غ ُرر ](ع اِ) مرغی است آبی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِمص ) در مثنوی بیت ذیل آمده : دید شیشه در کف آن پیر پرگفت شیخا مر ترا...
غرغر. [ غ ُرر ] (ع ص ، اِ) ج ِ غَرّاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ج ِ اَغَرّ. (تاج العروس ). سفیدیهای پیشانی . (غیاث اللغات ). هر چیزی س...
غرغر. [ غ ُرر ] (اِخ ) موضعی است به بادیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
غرغر. [ غ َرر ] (اِخ ) جایگاهی است در دو روزه راه از هجر، راجز گوید: «فالغر ترعاه فجنبی جفر...». || نصر گوید: غر، آبی است از آن بنی عُقیل در...
1 2 3 4 5
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه