ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
از پروژه لغت نامه حمایت کنید
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
اریان
نشانه های اختصاری
اریان .
[ اَ ] (اِخ )
۞
اریادنه . دختر مینُس ، پادشاه اقریطش و پاسیفائِه و خواهر فِدر، وی رشته ای بدست تِزه داد که از یکسو بمدخل لابیرنت متصل شود،و تزه پس از غلبه بر مینوتُر توانست بدان وسیله از لابیرنت خارج شود، تزه اریان را ربود و سپس وی را در جزیره ٔ ناکسُس ترک کرد. طبق روایتی ، اریان در نتیجه ٔیأس خود را به دریا افکند ولی مطابق روایات بسیار دیگر، او خود را توسط باکوس تسلی داد. این داستان شاعرانه ، مثل ناسپاسی عادی مرد و تلون طبیعی زن است .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
اریاش
اریاط
اریاف
اریاف
اریاق
اریام نس
اریامن
اریان
اریان
اریان
اریان
اریانتا
اریاند
اریانموسیه
اریانوس
اریب
اریب
اریبا
اریباسوس
اریباندن
اریبه
واژه های همانند
18 مورد، زمان جستجو: 0.05 ثانیه
واژه
معنی
اریان
اریان . [ اَرْ ریا ] (اِخ ) ۞ آریان . (فلاویوس آریانوس ) مورخ یونانی که در نیکومدی واقع در بی تی نیه (آسیای صغیر) تولد یافت و در زمان آدریان ...
اریان
اریان .[ اَ ] (اِخ ) ۞ ایران . نام کوکبی است . (قاموس فرانسوی و عربی محمد نجاری بک ).
اریان
اریان . [ اَ ] (اِخ ) نامی است که استرابون مورخ بناحیت قدیم آسیا موسوم به ((اری - اریا)) داده است . یونانیان عموماً ((اریان )) را بممالکی ...
عریان
عریان . [ ع ُرْ ] (ع ص ) برهنه . (منتهی الارب ) (دهار). آنکه لباسهای خود را کنده باشد. (از اقرب الموارد). عاری . عار. عور. لخت . لوت . روت . رود...
عریان
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) لقب باباطاهر، عارف و شاعر معروف همدان در قرن پنجم است . رجوع به باباطاهر شود.
عریان
عریان . [ ع ُرْ] (اِخ ) النذیر العریان . مردی از خثعم معروف به دیانت . (ناظم الاطباء). مردی از خثعم که در واقعه ٔ ذی الخلصة، عوف بن عامر بر ا...
عریان
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) (بنوالَ ...) نام بطنی از حمیر است . (از ناظم الاطباء).
عریان
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) قلعه ای است به مدینه و ریگ توده ای . (منتهی الارب ). نام ریگ توده ای و قلعه ای در مدینه . (ناظم الاطباء). قلعه و کوشک...
عریان
عریان . [ ع ُرْ ] (اِخ ) دهی از دهستان خورشید بخش ششتمد شهرستان سبزوار. سکنه ٔ آن 635 تن . آب آن از قنات . محصول آن غلات ، پنبه ، گردو و بادا...
آریان
آریایی ، کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد
1
2
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه