صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
تابه نشانه های اختصاری
تابه . [ب َ / ب ِ ] (اِ) (از: تاب + ه پسوند آلت ). پهلوی تاپک ۞ . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ظرفی باشد پهن که در آن کوکو و خاگینه و ماهی بریان کنند. (برهان ) (آنندراج ). ظرفی است برای پختن چیزی از قبیل گوشت و ماهی و غیره و آن را ماهی تابه نیز گویند. (انجمن آرا). تاوه به واو نیز گویند. (آنندراج ). اعراب آنرا معرب کرده طابق و طاجن و طبخ گویند. بریان کرده چیزی است در تابه و مطنجن و مطنجنه مشتق از آن است . (انجمن آرا). ظرفی مسین دسته دار برای سرخ کردن ماهی و بادنجان و کدو و خوردنی های حیوانی و نباتی . چیز آهنی که در آن ماهی پزند. روغن داغ کن . طاجن . تابه که در آن بریان کنند. (منتهی الارب ). مطجّن ؛ بریان کرده در تابه . (منتهی الارب ) :
کی شود شوی لاهی اللهی
عاشق تابه کی شود ماهی .

سنائی .


هر که دریا به تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند.

سنائی .


حایض او، من شده بگرمابه
ماهی او، من طپیده در تابه .

سنائی .


گرد دریا و رود جیحون گرد
ماهی از تابه صید نتوان کرد.

سنائی .


کس بنگرفت ماهی از تابه .

سنائی .


|| آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج ). نان بر بالای آن پزند. (برهان ). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات ). ساج ؛ تابه ٔ نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن ؛ تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان ). فرین ؛ تابه ٔ گلین که در وی نان پزند. فرن ؛ تابه ٔ سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب ) : بیضه های اعمال که نهاده ایم بر خاک تن ، از آسیب چنگال گربه شهوت نگاهدار. تابه ٔ طبع ما را از صدمت سنگ سنگین دلان نگاهدار. (کتاب المعارف ). || آلتی است که در آن دانه ٔ گندم و سایر حبوبات بریان کنند. مسطح ؛ تابه ٔ کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ) :
بسان دانه بر تابه بی آرام
بمانده چشم برراه دل آرام .

اسعد گرگانی (ویس و رامین ).


از سر عشوه باده میخوردم
بر سر تابه صبر می کردم .

نظامی .


... چون دانه بر تابه مضطرب می باشید. (مرزبان نامه ).
حسودی که یک جو خیانت ندید
بکارش چو گندم بتابه تپید.

سعدی .


... و هر گاه که اهل براوستان غله فروخته اند اول آن غله را بر تابه ها و قزغانها بریان کرده اند و بعداز آن بفروخته اند تا نباید که غله که از ایشان بخرند زراعت نمایند و غله بسیار گردد و نرخ غله کم شود و قحط سالی بفراخ سالی مبدل شود. (تاریخ قم ص 64). || خشت پخته و آجر بزرگ را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مؤلف انجمن آرا بنقل از برهان همین عبارت را آورده است . طابق ؛ خشت پخته ٔ کلان . و تابه ، معرب است ، طوابق و طوابیق جمع. قرمد، سفال و خشت پخته . (منتهی الارب ). || بمعنی شیشه تابدان هم آمده چنانکه در عنوانی از عنوانهای دفتر اول مثنوی است که تابه ٔ کبود آفتاب را کبود نماید، تابه ٔ سرخ سرخ نماید و چون تابه ها از رنگها برآیند و سپید شوند از همه تابه های دیگر راست گوتر باشند. (آنندراج ). || نوعی از غذاهای مطبوخ . غذای ملوکانه :
دور گشتند نا رسیده بکام
تابه ٔ پخته بین که چون شد خام .

نظامی .


بفرمود کارند نوشابه را
بتنها نخورد آنچنان تابه را.

نظامی .


ز بس حرزی در آن خاک خرابه
مسلمان پخته کافر خورده تابه .

نظامی .


بسا تابه که ماند از طیرگی سرد
بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد.

نظامی .


واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
14 مورد، زمان جستجو: 0.05 ثانیه
واژهمعنی
تابه تابه . [ ب َ ] (ع مص ) بازگشت از گناه . (منتهی الارب ).
تابه تابه . (اِخ ) ۞ ظاهراً نام محلی است در حوالی خوزستان : بعد او [ آن تیوخوس ] کاری کرد که در زمان اسکندر و جانشینانش روی نداده بود یعنی طم...
تأبه تأبه . [ ت َ ءَب ْ ب ُه ْ ] (ع مص ) تکبر کردن . بزرگی نمودن . || منزه شدن از... (ازاقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
آب تابه آب تابه . [ تا ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) ظرفی که در آن آب گرم کنند. || ابریق . آفتابه .
خشت تابه خشت تابه . [ خ ِ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) کوره و داش خشت پزی . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء).
پای تابه پای تابه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) لفاف . لفافه . (السامی ). جامه ٔ سطبر که بچند تای مسافران برپای پیچند دفع سرما یا چستی و چالاکی رفتار را. پا...
تابه ٔ زرتابه ٔ زر. [ ب َ / ب ِ ی ِ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب عالم تاب است . (برهان ). کنایه از آفتاب و آن را ترازوی زر و ترک نیمرو...
سرآب تابه سرآب تابه . [ س َ تا ب َ ] (اِخ ) دهی است در هشت فرسخی میانه ٔ جنوب و مشرق درّاهان واقع است . (فارسنامه ٔ ناصری ).
ماهی تابه ماهی تابه . [ ب َ / ب ِ ] (اِ مرکب ) ظرفی مسین یا جز آن با دسته که ماهی و جز آن را در آن سرخ کنند. ماهی سرخ کن .ماهی تاوه . ماهی توه . (یاددا...
تابه ٔ نقل تابه ٔ نقل . [ ب َ / ب ِ ی ِ ن ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) تابه ای که برآن نقلها را بو دهند مثل پسته و بادام : از آن لب بود تاب و تب حاصلم...
1 2
نظرهای کاربران

هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.

شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه