ورود به سایت
در حال بارگیری...
صفحه نخست
فرستادن به دوستان
نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
لغت نامه دهخدا
جستجو
:
جستجوی واژه
جستجوی معنی
جستجوی واژه+معنی
در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید
افزودن واژه جدید به همراه معنی آن
از پروژه لغت نامه حمایت کنید
واژه فعلی
گفتگو درباره واژه
ویرایش واژه
سابقه تغییرات
لجة
نشانه های اختصاری
لجة.
[ ل ُج ْ ج َ ] (ع اِ) میانه ٔ آب دریا و معظم آن . (منتهی الارب ). میان دریا. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی ). دورترین موضع دریا. آنجای دریا که آب بیشتری دارد. جایی که آب بسیار باشد. عمیق ترین موضع دریای ژرف . (آنندراج ). ج ، لُجج
:
آری به آب نایژه خو کرده اند از آنک
مستسقیان لجه ٔبحر عدن نیند.
خاقانی .
درلجه ٔ عشق جاودانت
شد غرقه ٔ درد آشنایی .
عطار.
کشتی هر که در این لجه ٔ خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران می آید.
سعدی .
عوبطه ؛ لجه ٔ دریا. عوطب ؛ لجه ٔ دریا. شرم ؛ لجه ٔ دریا. واطة؛ لجه ٔ بلند آب . ملحة؛ لجه ٔ دریا. (منتهی الارب ). || دریا. (نصاب ). || آیینه . || سیم . (منتهی الارب ). || جماعت بسیار. || شش خنج کجین . بکسة، و هی خرقة یدورها الصبی کانها کرة یتقامر بها. (منتهی الارب ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی
واژه های بعدی
لجایر
لجب
لجب
لجبات
لجباز
لجبة
لجبة
لجبة
لجبة
لجة
لجة
لجة
لجج
لججه
لجح
لجح
لجذ
لجران
لجز
لجستیک
لجف
واژه های همانند
6 مورد، زمان جستجو: 0.08 ثانیه
واژه
معنی
لجة
لجة. [ ل َج ْ ج َ ] (ع اِ) آواز و بانگ و فریاد. گویند: سمعت لجتهم ؛ ای اصواتهم . (منتهی الارب ). غوغا.
لجة
لجة. [ ل ِ ج َ ] (ع مص ) ولوج . درآمدن . (منتهی الارب ).
لجح
لجح . [ ل ُ ] (ع اِ) تک و پستی چاه و وادی . (منتهی الارب ). || پایاب که سرش تنگ بود و بن فراخ . ج ، لجوح . (مهذب الاسماء).
لجح
لجح . [ ل َ ج َ ] (ع اِ) پلک بالایین چشم . || (مص ) گوشت گرفتن بام چشم . || روان شدن خم چشم . (منتهی الارب ). || چشم پر خیم کردن . (ز...
لجه
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید
اینجا
کلیک کنید.
لجه گوراب
لجه گوراب . [ ل َ ج ِ ] (اِخ ) نام دهی جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان رشت ، واقع در شش هزارگزی خاوری رشت کنار راه شوسه ٔ رشت به لا...
در حال بارگیری ...
نظرهای کاربران
هنوز هیچ نظری ارسال نشده است.
شما می توانید از طریق صفحه
گفتگو درباره واژه
نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.
صفحه نخست
|
درباره لغتنامه دهخدا
|
نشانه های اختصاری
|
پیشنهادها و انتقادها
|
آداب استفاده و عضویت در لغت نامه
|
آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه