صفحه نخست فرستادن به دوستان نسخه چاپی
لغت نامه دهخدا
 لغت نامه دهخدا 

لغت نامه دهخدا

جستجو:
صفحه کلید فارسی
 
  • در صورتیکه می خواهید عین عبارت جستجو شود، آنرا درون " " قرار دهید مثل "علی اکبر دهخدا" .
  • در صورتیکه عبارت مورد نظر شما پیدا نشود، می توانید خودتان آنرا به لغتنامه اضافه کنید یا درخواست افزودن معنی برای آن را بدهید.
درخواست معنی برای واژه جدید افزودن واژه جدید به همراه معنی آن

 از پروژه لغت نامه حمایت کنید 
لجة نشانه های اختصاری
لجة. [ ل ُج ْ ج َ ] (ع اِ) میانه ٔ آب دریا و معظم آن . (منتهی الارب ). میان دریا. (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی ). دورترین موضع دریا. آنجای دریا که آب بیشتری دارد. جایی که آب بسیار باشد. عمیق ترین موضع دریای ژرف . (آنندراج ). ج ، لُجج :
آری به آب نایژه خو کرده اند از آنک
مستسقیان لجه ٔبحر عدن نیند.

خاقانی .


درلجه ٔ عشق جاودانت
شد غرقه ٔ درد آشنایی .

عطار.


کشتی هر که در این لجه ٔ خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران می آید.

سعدی .


عوبطه ؛ لجه ٔ دریا. عوطب ؛ لجه ٔ دریا. شرم ؛ لجه ٔ دریا. واطة؛ لجه ٔ بلند آب . ملحة؛ لجه ٔ دریا. (منتهی الارب ). || دریا. (نصاب ). || آیینه . || سیم . (منتهی الارب ). || جماعت بسیار. || شش خنج کجین . بکسة، و هی خرقة یدورها الصبی کانها کرة یتقامر بها. (منتهی الارب ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های قبلی واژه های بعدی
واژه های همانند
6 مورد، زمان جستجو: 0.05 ثانیه
واژهمعنی
لجةلجة. [ ل َج ْ ج َ ] (ع اِ) آواز و بانگ و فریاد. گویند: سمعت لجتهم ؛ ای اصواتهم . (منتهی الارب ). غوغا.
لجةلجة. [ ل ِ ج َ ] (ع مص ) ولوج . درآمدن . (منتهی الارب ).
لجح لجح . [ ل ُ ] (ع اِ) تک و پستی چاه و وادی . (منتهی الارب ). || پایاب که سرش تنگ بود و بن فراخ . ج ، لجوح . (مهذب الاسماء).
لجح لجح . [ ل َ ج َ ] (ع اِ) پلک بالایین چشم . || (مص ) گوشت گرفتن بام چشم . || روان شدن خم چشم . (منتهی الارب ). || چشم پر خیم کردن . (ز...
لجهاین واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
لجه گوراب لجه گوراب . [ ل َ ج ِ ] (اِخ ) نام دهی جزء دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان رشت ، واقع در شش هزارگزی خاوری رشت کنار راه شوسه ٔ رشت به لا...
نظرهای کاربران
نظر این کمترین راجع به آوردن شاهد مثال برای کلمه لجه ۲۳ مهر ۱۳۹۲
نظر این کمترین راجع به آوردن متن ادبی شاهد مثال برای کلمه لجه این است که قطعه ای از شعر شاملو که در پایین متن اورده ام اضافه کنید بسیار مفید وگویا خواهد کرد معنی این کلمه را./هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟

ــ نمی‌دانم.
این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌ام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیله‌یی مغرور را مانَد
در انباره‌ی پُرروغنِ چراغش.


شما می توانید از طریق صفحه گفتگو درباره واژه نظرات خود را راجع به این واژه ارسال کنید.

 

صفحه نخست | درباره لغتنامه دهخدا | نشانه های اختصاری | پیشنهادها و انتقادها | آداب استفاده و عضویت در لغت نامه | آخرین واژه های اضافه شده به لغت نامه